به یاد دوست آسمانی ام؛ معصومه صفی

Masi-Safi

مصی جان، پاییزی دیگه اومد و رفت و زخمِ ماندگارت رو دوباره در دلم تازه کرد.

این روزها باز به یادتم، بیشتر از هر وقتی.

سال های سال، تو همین روزها بود که با هم می‌خندیدیم؛ با هم کار می‌کردیم، با هم به رستوران روزنامه می‌رفتیم…

تو همین روزهای پاییزی بود اما که تو درد می کشیدی… همین روزهای پاییزی بود که تو رو از ما گرفت تا همیشه در حسرت صورت قشنگت و لبخندهای مهربونت باقی بمونیم…

دلم برات تنگه مصی قشنگم. هیچ وقت از یادم نرفتی و این همش از خوبی و مهربونیِ کم نظیرت بود

تو آسمونی بودی و خیلی زود به جایی برگشتی که روح بلندت بهش تعلق داشت.

رها شدی از دردهای این دنیا.

به خداوند و آرامش ابدی اش می سپارمت، مصی زیبا و متینم.

 

از احساساتِ جمعی تا منفعتِ اجتماعی

نگین حسینی – روزنامه نگار:

واکنش‌های جمعی به فوت مرتضی پاشایی هنوز ادامه دارد که البته بیشتر احساسی است. هرچند این هم موجی دیگر است روی بقیه، اما از نظر من ارزش اجتماعی و انسانی دارد که مردم بی تفاوت نیستند و به هر دلیلی، می‌خواهند در این مصیبت همراهی و همدلی کنند؛ حتی اگر همه چیز زود زود از یادمان برود.

باید قاعدۀ زندگی را پذیرفت. این نقص ما نیست که زندگی در جریان است. فردا می‌آید و با خود خبرهایی دیگر، اندوه هایی دیگر، شادمانی هایی دیگر می‌آورد و ما را مشغول می‌کند. این نقص ما نیست که ظاهرا زود از یاد می‌بریم و برمی‌گردیم به جریان عادی زندگی. این ویژگی نظامِ هستی است که باید آدمی را رو به جلو نگه دارد. اما در این مسیرِ هیجانی و گاه پر از احساس جمعی، می‌توان خردمندی کرد. می‌توان عزای عمومی را به حرکتی جمعی در جهت منفعت‌های عمومی تبدیل کرد.

در واکنش‌های مختلف به مرگ این هنرمند، از چند نفر خواندم که به مردم سفارش کرده بودند به جای این عزاداری‌های احساسی، بروید سری به مراکز درمانی سرطانی بزنید و کاری بکنید. این پیشنهاد خیلی خوبی است اما مشکل اینجاست که در کشور ما، مرجع مشخصی برای شکل دادن و مدیریت حرکت‌های اجتماعی وجود ندارد. تلویزیون ایران می‌تواند بخشی از این حرکت‌های جمعی را ساماندهی کند اما متاسفانه، در چهارچوب فعالیت سازمانی صدا و سیما چنین فعالیت‌هایی پیش بینی نشده است، مگر آنکه بحث ماه رمضان و خیریه‌ها و گلریزان‌ها باشد.

به عنوان مثال، حالا که مرتضی پاشایی به دلیل سرطان از میان رفته و جمع بزرگی را در سوگ خود نشانده است، رسانه‌ای بزرگ مثل تلویزیون می‌تواند پیشقدم شود و با یک موسسه علمی و پژوهشی سرطان مشارکت و همکاری کند و در این شرایط که مردم سوگوار خواننده‌ای جوان هستند، از آنها بخواهد که به یاد مرتضی پاشایی، مبلغی هرچند اندک به موسسۀ پژوهشی سرطان تقدیم کنند.

بروزِ احساسات جمعی در فقدانِ هر هنرمند یا چهره شاخصی ارزشمند است و چه بهتر اگر می‌شد از انباشتگی حس‌ها در این روزها، به نفع پیشبرد علم یا تحقیق در زمینه‌ای به خصوص استفاده کرد؛ تا هم مرگ عزیزی معنای زیباتری بیابد و هم سوگواری خودجوش مردمی، ارزشی پایدار و عملی پیدا کند.

زندگی با اسیدهایی که آدم نماها می پاشند

message for maryam

برای دوست عزیزم، مریم م. 

زندگی با اسیدهایی که آدم نماها می پاشند

نگین حسینی، روزنامه نگار

باورش سخت است که چنین “آدم نماها”یی هنوز هستند؛ وگرچه می‌دانم تعدادشان یکی – دو تا هم نیست، باز باور نمی‌کنم که بتوانند تا این اندازه وقیح و آدم نما باشند… کسانی که تمام کارشان این است که زخمت بزنند، یا اگر زخمی کهنه داری، نمک روی آن بپاشند.

دوست خوب و نادیده‌ام، مریم، معلولیت جسمی دارد. او را از نزدیک ندیده‌ام اما حضورش در فیسبوک این مجال را داده است که متوجه شوم دختر خوب و باشخصیتی است. دوست ناشناسِ مریم در فیسبوک برایش پیامی را گذاشته که در تصویر می‌بینید. می‌بخشید، من از تکرار پیام در این متن ناتوانم.

شما هم باور نمی‌کنید، نه؟!

برای دیدن و باور کردن درجۀ پستیِ بعضی آدم نماها باید در شرایطی خاص باشی، باید معلولیتی، بیماری یی، نابسامانی یی داشته باشی تا بخشِ پنهانِ شخصیت آنها را ببینی. من و تو که جسمی سالم داریم و راه رفتن‌مان، نگاه کسی را خیره نگه نمی‌دارد؛ من و تو که ناتوانی‌هایمان را در هزار پسلۀ فکر و جسم‌مان پنهان کرده‌ایم؛ من و تویی که به ظاهر همه چیزمان روبراه است؛ شاید هرگز با آن بخش پستِ نا آدمیزادی روبرو نشویم تا چنین پیامی از آنها دریافت کنیم.

اما تصور کن افراد معلول چه می‌کشند وقتی حضوری در جامعه دارند؛ وقتی جلوی چشمانِ آدم نماها راه می‌روند و به باد تمسخر گرفته می‌شوند؛ وقتی در پارک‌ها و در معابر عمومی، به خاطر شرایط جسمی‌شان، تُندی می‌بینند یا این سوال را می‌شنوند که “تو دیگه واسه چی اومدی اینجا؟!”؛ وقتی حتی در شبکه‌های اجتماعی هم از تلخی رفتار و شمشیر زبان و قلم آدم نماها در امان نیستند و این بازخوردها را دریافت می‌کنند… به راستی باید چه صبری داشته باشند تا شکسته شدن غرورشان را نه یک بار، نه دو بار، که به اندازه هر آمد و رفت‌شان تاب بیاورند؟!

من هم به جای مریم شکستم امشب؛ هرچند یقیناً اندوه او سنگین تر است و تحمل ناپذیرتر. می‌دانم که آدم‌نماها تن به خواندن این مطالب و یاد گرفتن نمی‌دهند. می‌دانم که آنها سرسخت ترین مغزها را دارند و آنقدر خوشبخت نیستند که قادر باشند خودشان را مرور کنند، بدبختی‌ها و ضعف‌هایشان را بشناسند و سعی کنند اندکی بهتر شوند. و می‌دانم البته که آنها کسانی بیچاره‌اند؛ به غایت بیچاره که در نهایت، ترحم آدمی را برمی‌انگیزند…

من سال‌هاست در حوزۀ حقوق افراد دارای معلولیت، از زبان دوستان دارای معلولیتم خاطراتی تلخ شنیده‌ام در موردِ واکنش آدم‌نماها به معلولیت آنها؛ از اینکه چطور به راحتی قضاوت می‌شوند از روی وضعیت جسمی‌شان؛ و اینکه چطور به حاشیه‌های دوستی و حاشیه‌های ارتباطی و اجتماعی کشیده می‌شوند فقط به خاطر معلولیت‌شان؛ سال‌هاست که شنیده‌ام و همپای دوستانم رنج برده‌ام از نافهمی برخی که هیچ حد و مرزی بر نادانی‌شان نیست. سال‌هاست که شنیده‌ام و ساکت نمانده‌ام؛ این بار هم نتوانستم بخوانم و چیزی نگویم.

بار دیگر می‌نویسم که باید باور کنیم که افراد دارای معلولیت و خانواده‌های آنها، ذهن و احساسی تماماً انسانی دارند. مشکل جسمی هرگز به معنای کمتر بودن و حقیر بودن دیگری نیست. هیچ کس نقشی در انتخاب بدن، هیکل، رنگ پوست، زیبایی، مدل صورت و سلامت خود نداشته است که حالا بخواهد پاسخگو باشد. من و تو نیز ممکن بود با یک جهش کوچک معلول به دنیا بیاییم؛ یا حتی شاید در آینده‌ای دور یا نزدیک، در اثر اتفاقی، سلامت و شکل معمولی جسمی‌مان را از دست بدهیم. باور داشته باشیم که کسی که اندامی غیر از بدنِ ظاهرا معمولی دارد نیز آدمیزاد است، حس دارد، روح دارد، درک می‌کند، خوشی و ناخوشی دارد و ما می‌توانیم با نگاهی، با کلامی، با پرسشی، با سکوتی، زخمش بزنیم.

دست برداریم از اینهمه چنگ انداختن به صورت همدیگر. اگر دوستِ هم نیستیم، لازم نیست دشمنی کنیم. ای کاش دینِ ما رفتار ما بود. ای کاش نماز ما، دستِ ما بود که روی صفحه‌ کلید می‌چرخید و فحش و تحقیر نصیب این و آن نمی‌کرد. ای کاش خدای ما، درون ما بود تا راهبری‌مان کند از هزار چرخش ناآدمیزادی که در قالب نادانی پنهان است.

و در آخر، کلامی با دوست خوبم:

مریم عزیزم، قلب زخم خورده‌ات ده‌ها دوست و همراهِ دیده و نادیده دارد. یقین داشته باش کسانی که تحقیر می‌کنند، خود بزرگترین تحقیرشدگان هستند. فقط کافی است بدانی در زندگی درونی و بیرونی آنها چه می‌گذرد؛ آن وقت یقینا از آنها خواهی گذشت و در عوضِ اسیدی که بر وجودت می‌پاشند، تو باید با اعتماد بیشتر به خودت، با روحیه‌ای دوباره، و با پوستی سخت‌تر، حضور اجتماعی‌ات را حفظ کنی و مریم تر از همیشه، انسان‌تر از همیشه، باقی بمانی.

موسیقی “درخت” با صدای “کامران رسول زاده” را تقدیمت می کنم؛ برای یک عمر زندگی و سرو کله زدن با آدم نماها به کارَت می آید:

کوچکترید از آنکه مرا زیر و رو کنید

حتّی اگر هر آنچه که دارید رو کنید

کوچکترید از آنکه بدانید من کی ام

از کوه ها نام مرا پرس و جو کنید

 

ای بادهای سرد مخالف! منم درخت

باید که ریشه های مرا جستجو کنید

ای بادهای سرد مخالف! من ایستاده ام

این سینه ام که خنجرتان را فرو کنید

 

بر من مباد تیغ شما زخمی ام کند

شاید به خواب مرگ مرا آرزو کنید

من ریشه در شقایق پرخون نشانده ام

گل های سرخ باغ مرا خوب بو کنید

https://www.youtube.com/watch?v=PhT0kPUKpXI

دست ۱۰۰ هزار دلاری دزدیده و پیدا شد

dast

دستِ بایونیک پسر نوجوانی از داخل خودرو آنها در شیکاگو ربوده شد.

سمی لوتر، ۱۶ ساله، بدون بخشی از دست چپ به دنیا آمده است و خانواده او با کمک بیمه، دستی بایونیک به ارزش ۱۰۰ هزار دلار برایش تهیه کرده بودند. دست مکانیکی آنقدر جذاب و کارآمد بود که سمی در مدت کوتاهی وارد بازار مدل شد.
آنها که از شهری دیگر به شیکاگو آمده بودند، برای انجام کاری خودرو را در خیابانی در شیکاگو پارک کردند اما وقتی برگشتند، متوجه شدند که دست بایونیک لوتر به سرقت رفته است.
سمی پیش از این در مصاحبه ای گفته بود که با وجود دست بایونیک، احساس می کند به راستی دو دست دارد.
پدر سمی گفت که احتمالا چون دست بایونیک خیلی جالب به نظر رسیده، آن را دزدیده اند وگرنه این وسیله به کار کسی نمی آید. او گفته است که اگر سارق دست بایونیک پسرش را برگرداند، علیه او شکایت قضایی نخواهد کرد. خانواده سمی که مطمئن نیستند بتوانند دوباره با کمک بیمه چنین وسیله کمکی تهیه کنند یا خسارتی از بیمه بگیرند، برای یابنده دست بایونیک جایزه ای هم تعیین کرده اند.

توضیح تکمیلی: 
دقایقی بعد از اینکه خبر زیر رو ترجمه کردم، در خبرها اعلام شد که دست بایونیک در یکی از شعبه های رستوران Subway در شیکاگو پیدا شده. ظاهرا دزد، دست مکانیکی را در رستوران جا گذاشته و رفته!

تهیه و ترجمه: نگین حسینی
منبع خبر و ویدیوی کامل این خبر به زبان انگلیسی:
http://abc7chicago.com/news/bionic-prosthetic-arm-stolen-from-car-in-pilsen/372196/

حضور پر افتخار در بازی های پاراآسیایی

 volley 3

حضور پر افتخار در بازی های پاراآسیایی

نگین حسینی، روزنامه نگار 

ورزشکاران دارای معلولیت ایران از بازی‌های پاراآسیایی اینچئون ۲۰۱۴ با دست پر از ۱۲۰ مدال برگشتند: ۳۷ مدال طلا، ۵۲ نقره و ۳۱ برنز؛ و در حالی که فقط یک مدال طلا با تیم سوم جدول فاصله داشتند، در مجموع رتبۀ چهارم بازی‌ها را به دست آوردند. اما این مقام چهارمی، در مقایسه با تعداد ورزشکاران تیم‌های اول تا سوم کمتر از مقام اولی نیست؛ فقط کافی است نگاهی بیندازیم به آمار زیر:

مقام اول چین: ۳۱۷ مدال شامل ۱۷۴ طلا، ۹۵ نقره و ۴۸ برنز

مقام دوم کره جنوبی: ۲۱۱ مدال شامل ۴۲ طلا، ۶۲ نقره و ۷۷ برنز

مقام سوم ژاپن:۱۴۳ مدال شامل ۳۸ طلا، ۴۹ نقره و ۵۶ برنز

مقام چهارم ایران: ۱۲۰ مدال شامل ۳۷ مدال طلا، ۵۲ نقره و ۳۱ برنز

بزرگی کاروان تیم‌های چین و کره جنوبی طبیعتا احتمال مدال آوری را در بین ورزشکاران شان افزایش داده و همین اختلاف کمّی در تعداد ورزشکاران، می‌تواند یکی از دلایل مهم بالاتر قرار گرفتن آنها باشد.

در این دوره از بازیها، ترکیب تیم‌های ایران در ورزش‌های مختلف، متنوع تر از سال‌های گذشته به نظر رسید. ورزشکاران پارالمپیکی با تجربۀ حضور بیشتر در بازی‌های پارالمپیک و جهانی، در کنار ورزشکاران تازه کار، ترکیبی متناسب ایجاد کرده بودند و جالب اینکه ورزشکاران جوان‌تر و کم تجربه‌تر ایران نیز توانستند مدال آوری کنند؛ در حالی که شاید توقعی از آنها نمی‌رفت.

در شرایطی که ورزشکاران ایران نسبت به بازی‌های گذشته پاراآسیایی گوانگجو ۴۰ مدال بیشتر کسب کردند، حضور تیم‌های ملی والیبال نشسته و بسکتبال خانم‌ها، بیشتر از هر اتفاق دیگری، فصلی جدید از توجه به ورزش‌های تیمی بانوان را نوید می‌دهد. مدال نقرۀ تیم ملی والیبال نشسته بانوان ایران و راهیابی آنها به پارالمپیک ۲۰۱۶ ریو از یک سو، و مدال برنز تیم بسکتبال با ویلچر بانوان ایران در این بازی‌های آسیایی از سوی دیگر، نه تنها توانایی خانم‌های ایرانی را در رقابت‌های تیمی با همتایان خارجی‌شان اثبات کرد، بلکه نشان داد که اندکی توجه و سرمایه‌گذاری روی ورزش‌های گروهی بانوان دارای معلولیت نیز می‌تواند نتایج مثبتی داشته باشد.

 

حتی اگر حضور بانوان به مدال آوری منجر نشود، بخشی دیگر از وظیفۀ کمیته ملی پارالمپیک ایران را نشانه می‌رود که همان فرهنگ سازی در حوزۀ ورزش بانوان دارای معلولیت، معرفی ورزش‌های فردی و گروهی، ترغیب بانوان معلول به حضور در عرصه‌های ورزشی و فراهم کردن امکان حضور آنها در رقابت‌های برون مرزی است.

خلاصه کردن حوزۀ فعالیت یا وظایف کمیته ملی پارالمپیک ایران به مدال آوری، می‌تواند منجر به اجحافی دامنه دار نسبت به حقوق ورزشکارانی شود که احتمال مدال آوری کمتری دارند اما مشتاق و مُحق برای حضور در بازی‌های برون مرزی هستند؛ و نیز تضییع حقوق ورزش‌های تیمی بانوان که شاید سالهاست به دلیل محاسباتی همچون “احتمال اندک در مدال آوری” از گردونۀ اعزام‌های آسیایی و پارالمپیکی کنار گذاشته شده‌اند.

تماشای عکس‌های شاداب و پرانرژی دختران تیم ملی والیبال نشستۀ ایران در بازی‌های آسیایی اینچئون، یکی از بهترین لحظات را برای من رقم زد که دورادور و البته با قلبی نزدیک تر از همیشه، پیگیر نتایج بازی‌های پاراآسیایی بودم. آرزو دارم از این پس شاهد تصاویر بیشتری از حضور خانم‌های دارای معلولیت در ورزش‌های تیمی و انفرادی معلولین باشیم. 

این نکته را هم اضافه کنم که تاکید زیاد من بر حضور خانم‌ها و تشویق آنها، انکار زحمات و تلاش‌های آقایان ورزشکار ما نبوده و نیست، بلکه صرفا از این جهت موضوع حضور خانم‌ها را پررنگ تر می‌کنم که به فرهنگ سازی در این حوزه و برجسته کردن ضرورت حضور دختران جوان در رقابت‌های ورزشی برون مرزی، به خصوص در رشته‌های تیمی، کمک کوچکی کرده باشم.

زنجیرۀ موفقیت‌های آقایان و خانم‌های ورزشکار ایرانی در حوزه ورزش‌ افراد دارای معلولیت، همچنان پیوسته و مستدام!

volley 16

 عکس ها: منا هوبه فکر – ایسنا