دلداده‌ی ترجمه؛ ترجمان دلدادگی

سال ها گذشته است از آن روز که پای صحبت های فریدون دولتشاهی، مترجم به نام و همکار دوست داشتنی ام نشستم و هرگز به چاپش نسپردم. چندی پیش که خبر فوت او را شنیدم، ناگهان یاد گفت و گو افتادم و این بار بیشتر از هر زمانی احساس شرمساری و گناه کردم که چرا تا وقتی خودش هنوز زنده بود، مصاحبه را منتشر نکردم. به هر حال، پس از سال ها، مصاحبه در شماره اخیر ماهنامه مدیریت ارتباطات (دی ۱۳۹۱) به چاپ رسید و من متن آن را برای ادای دین و احترام به همکار فقیدم، در روز+نامه نیز منتشر می کنم. روح پاکش در آرامش ابدی…

*****************

گفت و گویی منتشر نشده با مرحوم فریدون دولتشاهی، مترجم بنام مطبوعات ایران

دلداده‌ی ترجمه؛ ترجمان دلدادگی

نگین حسینی

neginh@gmail.com

بزرگ بود/ و از اهالی امروز بود/ و با تمام افق‌های باز نسبت داشت/ و لحن آب و زمین را چه خوب می‌فهمید/ صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود/ و پلک‌هاش مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد/ و دست‌هاش هوای صاف سخاوت را ورق زد/ و مهربانی را به سمت ما کوچاند/ به شکل خلوت خود بود/ و عاشقانه‌ترین انحنای وقت خودش را برای آینه تفسیر کرد

 شعر سهراب تنها تزئینی برای این گفت و گو نیست. خط به خط این شعر در مورد او صدق می‌کند؛ در مورد مردی که سرشار از مهربانی، پاکی و راستی بود.

فریدون دولتشاهی از مترجمان به نام مطبوعات ایران، ده‌ها جلد کتاب سیاسی را به زبان فارسی برگرداند تا خوانندگان ایرانی، در دهه‌هایی که هنوز خبری از رایانه و اینترنت نبود، از کتاب‌های سیاسی جهان دور نمانند. مردی سخت‌کوش که دل را و زندگی را به ترجمه بخشیده بود، ویژگی‌هایی داشت که در این زمانه بس کمیاب است: آرام، مهربان، متعادل، خوشرو و بی‌هیچ گره و کینه‌. او نمونه‌ای واقعی از حُسن خلق و معاشرت بود؛ دلداده‌ی ترجمه و ترجمانِ دلدادگی در روزگار قحطی مهر و درستی.

این گفت و گو را در یکی از روزهای پاییزی اواسط دهه ۱۳۸۰ با او انجام دادم که به دلایلی منتشر نشد؛ تا حالا که حدود چهار ماه از فوت آن مترجم پرکار و مهربان می‌گذرد. فریدون دولتشاهی در این مصاحبه از پدر و مادر مرحومش می‌گوید؛ از عشق پدر به هنر و موسیقی که نغمه‌هایی جاودانه را وارد زندگی او کرد، تا روزهای تنهایی‌اش که با کار و شعر و موسیقی آنها را پُر می‌کند.

هنوز در تصورم، هر روز مردی تنها را می‌بینم که کیفی ساده به دست دارد، سر به زیر وارد خیابان روزنامه اطلاعات می‌شود، به تحریریه می‌رود، با لبخند به همه سلام می‌کند، پشت میزش در سرویس خارجی می‌نشیند و دل به کارش، به عشقش می‌سپارد… 

****

* آقای دولتشاهی، بهتر است به گذشته برگردیم؛ به روال معمول تاریخ و محل تولد.

- من ۲۵ اردیبهشت سال ۱۳۱۷ در منیریه تهران به دنیا آمدم. پدر و مادرم هر دو کرمانشاهی بودند اما چون پدرم در دانشگاه تحصیل می‌کرد، به تهران آمده بودند.

* تحصیل دانشگاهی در دهه ۱۳۰۰ خیلی جالب است!

- بله. پدرم اولین کسی بود که سال ۱۳۱۱ از دانشگاه تهران لیسانس حقوق گرفت. البته دو سال طب خوانده بود اما بعد به وکالت تغییر رشته داد. می‌گفت دیدم طب کار من نیست، رهایش کردم.

* اسم کوچک پدرتان چه بود؟

- (مرحوم) فضل‌الله دولتشاهی.

* پس تحصیل پدر روی زندگی خانوادگی اثر گذاشت.

- بله. علاوه بر اینکه خانواده‌ام ساکن تهران شدند، چون پدرم حقوق خوانده بود، من هم رفتم انگلیس که حقوق بخوانم.

* حتما در تهران مدرسه رفتید؟

- ما پیش از اینکه در محله منیریه ساکن شویم، در خیابان شاهرضای سابق (انقلاب) زندگی می‌کردیم. من به دبستان منوچهری واقع در کوچه انوشیروان می‌رفتم که البته الان دیگر وجود ندارد و به جای آن دانشگاه امیرکبیر ساخته شده است. آن زمان بعد از دبستان، دبیرستان شروع می‌شد که دو سیکل داشت: سیکل اول که تا نهم بود و سیکل دوم تا دوازدهم؛ و فقط در سال دوازدهم رشته‌ای می‌شد.

* شاگرد خوبی بودید؟

- در سیکل اول نه خیلی عالی، اما بدک نبودم. در سیکل دوم هرچه بالاتر می‌رفتم، درسم خراب‌تر می‌شد (می‌خندد). سال ششم اگر نمره‌های ادبیات و انشاء نبود، رد می‌شدم! پنج تا تجدید آوردم! من از اول ادبیات را دوست داشتم اما در درس‌های دیگر شاگرد خوبی نبودم.

* خاطره‌ای از درس نخواندن‌هایتان به یاد دارید؟

- یادم هست که یک سال عربی ۲۰ شدم اما سال بعدش ۶ گرفتم! معلم گفت: ببینم تو چطور پارسال ۲۰ گرفتی، امسال ۶؟ گفتم: هیچی، عشقی درس می‌خوانم (می‌خندد).

* اشاره کردید که برای تحصیلات به انگلستان رفتید. چه سالی بود؟

- سال ۱۳۳۶، بعد از پایان تحصیلات دبیرستانی عازم انگلستان شدم. اول به لیدز رفتم تا رشته زبان انگلیسی بخوانم اما بعد برای رشته حقوق به لندن برگشتم. البته دو سال طول کشید تا وارد دانشگاه شوم چون مدرک دیپلم ما را قبول نداشتند.

* در مجموع چند سال در انگلستان بودید؟

- چهار سال و نیم.

* برگردیم به فضای خانوادگی‌تان. چند خواهر و برادر دارید؟

- پدر و مادر من دخترخاله و پسرخاله بودند. من پسر بزرگ آنها بودم و بعد از من یک پسر و یک دختر هم به دنیا آمدند. برادرم سال پیش فوت شد و الان فقط یک خواهر دارم (خواهر ایشان هم سال ۱۳۹۰ از دنیا رفت).

* محیط خانوادگی‌تان چطور بود؟

- محیط خانوادگی ما گرم و صمیمی بود؛ به خصوص پدرم خیلی آرام و بیشتر سرش در کتاب و مطالعه بود. خصلت دیگر پدرم که به من هم رسیده، این بود که عاشق موسیقی بود. خودش ساز نمی‌زد اما دستگاه‌های موسیقی را کاملا می‌شناخت و به همین دلیل، با خیلی از هنرمندان آن دوره دوست بود. مثلا یکی از کسانی که حتما هر سال به دیدنش می‌رفتیم، مرحوم صبا بود. روز اول فروردین هر سال، ابتدا به دیدن پدر بزرگم می‌رفتیم و بعد به منزل مرحوم صبا. پدرم این کار را وظیفه خود می‌دید. من هم در همان سال‌ها با خیلی از هنرمندان آشنا شدم.

* پدرتان با کدام‌یک از دیگر هنرمندان ارتباط داشتند؟

- اگر بخواهم نام ببرم، خیلی می‌شود اما اشخاص معروف‌تر، در گروه خواننده‌ها با مرحوم بنان، داریوش رفیعی، فاخته (قوامی)، ادیب خوانساری و تاج اصفهانی معاشرت داشت. در میان آهنگسازان و موسیقیدانان با مرحوم صبا، حسن یاحقی، پرویز یاحقی، حسن کسایی؛ و همینطور با گروهی از خواننده‌های کرمانشاهی مثل علی البرزی دوست بود.

* خاطره‌ای از معاشرت با این هنرمندان به یاد دارید؟

- خاطره خاصی نه؛ خاطره همان صداهایی است که می‌شنیدم، و همان آوازهایی که آن روزها خوانده می‌شد. روزهای تعطیل و آخر هفته اغلب به دماوند می‌رفتیم؛ بیشتر هنرمندان معمولا آنجا جمع می‌شدند. من از ابتدا در چنان محیطی بزرگ شدم و بعدها خودم دوستان هنرمندی پیدا کردم، مثل استاد شجریان و کوروس سرهنگ‌زاده که جزء خوانندگان برنامه «گلهای جاویدان» بود. همینطور داوود پیرنیا (پسر مشیرالدوله معروف) که اخیرا در برنامه «آوای موسیقی» شبکه ۴ هم از او تجلیل شد چون موسیقی ایران را به نوعی دگرگون کرد. آن زمان که موسیقی ایرانی رو به نابودی بود، او برنامه گلها را ساخت.

* از آن برنامه‌ها خاطره‌ای دارید؟

- بله، یادم می‌آید که مسابقه‌ای گذاشتند، اول شعر را می‌خواندند و بعد می‌پرسیدند شاعرش که بود. من محصل دبیرستان بودم که هر ۵ دوره این مسابقه را برنده شدم. جواب همه سوالات را درست دادم و جایزه گرفتم. جایزه اول، دیوان سعدی بود. بعد هم دیوان شاعران دیگر، مانند حافظ و عراقی و غیره.

* پدرتان کی و چرا فوت شدند؟

- پدرم سال ۱۳۳۹ درسن ۴۸ سالگی از دنیا رفت. ناراحتی کلیه داشت که آن زمان قابل علاج نبود اما حالا به راحتی درمان می‌شود.

* فکر کنم شما در آن زمان انگلیس بودید. چطور متوجه شدید؟

- بله، این هم خودش داستانی است… یکی از دوستان پدرم به نام محمدعلی مسعودی (پسرعموی عباس مسعودی، موسس روزنامه اطلاعات) می‌خواست برای دیدن فرزندانش به پاریس برود اما گفته بود اول به لندن می‌روم تا به «فری» سر بزنم –دوستان و آشنایان مرا فری می‌نامیدند-. او به لندن آمد و سه چهار مرتبه مرا به ناهار دعوت کرد اما هیچ چیزی نگفت و نرفت. بعدا به دوستان مشترکمان گفته بود که هر کاری کردم، نتوانستم این خبر بد را به فری بدهم. شش-هفت ماه بعد، دوست دیگری به نام آقای تابش که شاعر بود، در نامه‌ای برایم نوشت که پدرت فوت شده. یعنی من تازه ماه‌ها بعد از مرگ پدرم از فوت او باخبر شدم.

* در این مدت خودتان متوجه غیبت پدر نشدید؟

- او هفته‌ای یک بار برایم نامه می‌فرستاد اما مدتی نامه‌هایش دیر شد. در یکی از نامه‌های آخر برایم نوشت که کارم خیلی زیاد شده و شاید دیگر نتوانم برایت نامه‌ای بنویسم. همانطور که گفتم، پدرم دو سال طب خوانده بود و می‌دانست که از آن بیماری می‌میرد اما برای من طوری نوشت تا نگران نشوم. خواهرم بعدها در نامه‌هایش اشاره کرد که پدر کمی بیمار است اما بالاخره آقای تابش خبر فوتش را برایم نوشت. حتی چند نفر از خویشاوندان ما که در لندن تحصیل می‌کردند و می‌دانستند پدرم از دنیا رفته، نتوانستند این خبر را به من بدهند.

* شما پسر بزرگ خانواده بودید. آیا فوت پدر روی زندگی شما و مسیری که در پیش گرفته بودید، اثر گذاشت؟

- بله. بعد از پدر، سرپرستی خانواده به عهده من افتاد. به هر حال پدرم کارمندی ساده بود و مشکلات مالی هم در زندگی ما وجود داشت.

* اما شنیده‌ام که شما به قول معروف «شازده» بوده‌اید!

- ما شازده بودیم اما به قول معروف، شازده بی‌تاج و تخت! چیزی به آن معنا نداشتیم. «دولتشاه» پسر بزرگ فتحعلی‌شاه، از عباس‌میرزا هم بزرگتر بود اما چون مادرش گرجی بود، نمی‌توانست ولیعهد شود. شرط تاج و تخت این بود که پدر و مادر هردو از ایل قاجار باشند. دولتشاه پسر سلحشوری بود. وقتی عثمانی‌ها به ایران حمله کردند و کرمانشاه و عراق را گرفتند، دولتشاه این بخش‌ها را پس گرفت اما در بازگشت دچار بیماری وبا شد و از دنیا رفت. او اتفاقاً شاعر هم بوده است. یک جلد دیوان خطی‌اش را داشتم؛ کسی از من گرفت و دیگر پس نداد!

* برگردیم به سوال قبل؛ مسئولیت شما در نبود پدر.

- بله. بعد که متوجه شدم پدرم فوت شده، درس و تحصیل را نیمه‌کاره رها کردم و به تهران برگشتم تا خانواده را سرپرستی کنم. آن موقع خواهرم، شیرین، که شش سال از من کوچکتر است، ۱۶ ساله و برادرم ۱۲ ساله بود.

* مادرتان کی از دنیا رفتند؟

- سال ۱۳۷۰ در منزل خواهرم بودیم که مادرم از دنیا رفت. دقیقا نمی‌دانم چند سال داشت، هفتاد و پنج یا هشتاد سال.

* رابطه شما با پدر و مادرتان چطور بود؟

- خیلی خوب بود. مادرم انسان بسیار ساده‌ای بود، و مثل همه مادرها، خیلی هم مهربان. جالب اینکه حدود ۶۰ سال در تهران زندگی کرد اما اگر با او حرف می‌زدی، فکر می‌کردی تازه از کرمانشاه آمده! لهجه غلیظ کردی داشت. گفتم که پدرم هم خیلی آرام بود. به یاد ندارم حتی یک بار سرم داده کشیده باشد. خب البته من هم آرام بودم. کاری نمی‌کردم که نیاز به برخوردی باشد.

* از مادرتان هم خاطره‌ای بگویید.

- خب باید بگویم خیلی مادر بود. قبل از انقلاب، مدت کوتاهی در کیهان انگلیسی کار می‌کردم. ساعت کارم ۱۱ تا ۲ نیمه‌شب بود. یک شب هلیکوپتر ملکه اردن سقوط کرد و ملکه کشته شد. صفحه روزنامه باید عوض می‌شد. بنابراین تا صبح در روزنامه ماندم و ساعت ۷ صبح به خانه رسیدم. آن زمان منزل ما در شمیران بود، خیابان نیاوران. وقتی نزدیک خانه شدم، یکباره مادرم را دیدم که سر کوچه نشسته. با تعجب گفتم چرا اینجا نشسته‌ای؟ گفت: دیوانه‌ام کردی! یک تلفن می‌زدی! گفتم: فکر می‌کردم دیروقت است و خوابیده‌اید. گفت: تا تو خانه نیایی که من نمی‌خوابم.

* اسم مادرتان چه بود؟

- صدیقه کلانتری. پدرش هم روحانی بود.

* اشاره کردید که پدرتان کارمند ساده بود. کجا کار می‌کردند؟

- پدرم در وزارت دارایی کار می‌کرد. آخرین شغلش هم در زمان دکتر مصدق بود که قرار شد کمیسیون مالیاتی ایجاد شود. مرحوم مصدق یک عده را به عنوان رئیس کمیسیون‌های مالیاتی انتخاب کرد که پدرم یکی از آنها بود.

* از کارها یا شغل‌هایی که خودتان داشته‌اید بگویید.

- سال ۴۲ یا ۴۳ حدود سه ماه در کیهان کار کردم. پیش از اعتصاب مطبوعات هم دو سال در آنجا مشغول بودم. علاوه بر این، در شرکت تبلیغی «نگاره» هم کار می‌کردم که بعدا به کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان تبدیل شد. شرکت نگاره را مرحوم فیروز شیروانلو راه‌اندازی کرد و بهترین هنرمندان را به کار گرفت. البته اسمش تبلیغات بود اما کار ما پیشرفته‌تر از تبلیغات بود. از جمله کسانی که با ما کار می‌کردند، می‌توانم از عباس کیارستمی، پرویز کلانتری، و نجومی نام ببرم که آن زمان همگی نقاش بودند؛ و نویسندگان و شاعرانی همچون سیروس طاهباز و م. آزاد (تهرانی). ما بعدا دسته‌جمعی به کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان رفتیم. من از سال ۱۳۴۸ تا ۱۳۵۴ در کانون مشغول بودم. یک مدت هم در یک شرکت بیمه کار کردم و رئیس بیمه اتومبیل بودم (می‌خندد).

* شما و بیمه؟!

- واقعاً! کاری بود که جداً از آن متنفر بودم. همین باعث شد که به صدا و سیما بروم. روزی یکی از آشنایان از من پرسید: واقعا از کارت راضی هستی؟ گفتم: راضی؟! اصلا و ابدا! گفت: من هم تعجب کردم که چطور رفتی بیمه! بعد سوال کرد: دوست داری بروی رادیو و تلویزیون؟ گفتم: آره ولی کسی را آنجا نمی‌شناسم. گفت من آشنایی دارم. و مرا به کسی معرفی کرد که آن زمان معاون سیاسی رادیو و تلویزیون بود. از سال ۱۳۴۹ تا ۱۳۸۰ در صدا و سیما کار کردم. سردبیر خبر واحد مرکزی خبر، بخش اخبار خارجی بودم. بعدها که واحد مونیتورینگ درست شد، سردبیر آن بخش شدم. اوایل خودم ترجمه می‌کردم اما وقتی کار زیاد شد، دیگر به ترجمه نمی‌رسیدم و بیشتر نظارت می‌کردم. از سال ۱۳۶۵ هم به روزنامه اطلاعات آمدم و با ترجمه سیاسی شروع کردم. کتاب خاطرات ریچارد نیکسون- سال ۱۹۹۹ را برای اولین بار برای اطلاعات ترجمه کردم و همین باعث شد وارد حوزه ترجمه کتاب‌های سیاسی شوم. ترجمه زندگی من است. واقعا دوستش دارم.

* در میان کتاب‌هایی که ترجمه کرده‌اید، کدام‌یک را بیشتر دوست دارید؟

- اولین کتابی که خیلی علاقه‌مندم کرد، «پایان زمین» بود. واقعا آن را دوست داشتم چون همه وقایع را خیلی طبیعی شرح داده و وقتی می‌خوانمش، احساس می‌کنم که من هم دارم همراه نویسنده سفر می‌کنم. ماجرای خبرنگاری است که از شرق افریقا راه می‌افتد و تا چین می‌رود. او همه مشکلات و ناراحتی‌های مردم را می‌بیند و جمله قشنگی هم می‌گوید: «یک خبرنگار هیچ وقت نباید با هواپیما سفر کند، باید سوار اتوبوس شود و در میان مردم باشد». کتاب دیگر «خاطرات گورباچف» بود که بسیار خواندنی بود. از بعضی از جنبه‌های شخصیتی گورباچف هم خوشم آمد.

یادم رفت به کتاب «میگل» اشاره کنم که اولین کتابی بود که ترجمه‌ کردم. من عاشق این کتابم و با داستانش زندگی کردم. ماجرا درباره پسربچه‌ای روستایی است که شبانی می‌کند. میگل شخصیتی دارد که هر آدمی، آن را به خودش نزدیک می‌بیند. هر کسی آن دوره را گذرانده و می‌تواند خودش را در آن داستان پیدا کند. متن میگل را مدیون «م. آزاد» هستم که برای ویراستاری‌اش خیلی زحمت کشید. شاید باور نکنید که ما دو سال روی این کتاب کار کردیم. با هم خط به خطش را می‌خواندیم، ترجمه و ویراستاری می‌کردیم.

* با اینهمه دلدادگی به کار، آیا تا به حال شده که حین ترجمه کتابی گریه کنید؟

- اتفاقا حین ترجمه «میگل» خیلی گریه کردم. همینطور در «پایان زمین» و «خاطرات گورباچف». یکی از دلایلی که این کتاب‌ها را بیشتر دوست دارم، همین است که با آنها احساس عاطفی برقرار کردم؛ و جالب‌تر اینکه وقتی ترجمه این کتاب‌ها تمام می‌شد، خیلی ناراحت می‌شدم. دلم می‌خواست ماجرا ادامه پیدا می‌کرد چون جزیی از زندگی‌ام شده بود.

* پس شما به راستی عاشق ترجمه هستید.

- دقیقا همینطور است. اگر ترجمه نکنم، دیوانه می‌شوم!

* برگردیم به وضعیت امروز. بقیه اعضای خانواده‌تان کجا هستند؟

- خواهرم در هلند زندگی می‌کند. برادرم سال پیش از دنیا رفت. من هم که تنها هستم.

* با تنهایی چگونه سر می‌کنید؟

- بیشتر مشغول کار هستم. صبح‌ها که به روزنامه می‌آیم. در خانه هم مشغول ترجمه‌ام. گفتم که اگر ترجمه نکنم، دیوانه می‌شوم!

* در خانه روزی چند ساعت کار می‌کنید؟

- اقلا روزی ۷-۸ ساعت. هستم اگر می‌روم، گر نروم نیستم! ظهر که از روزنامه به خانه می‌روم، یک ساعت استراحت می‌کنم. از حدود ساعت ۴ ترجمه را شروع می‌کنم تا ۸ شب. بعد کمی قدم می‌زنم. وقتی برمی‌گردم، کمی تلویزیون تماشا می‌کنم. بیشتر فیلم و خبر می‌بینم. تا ۱۲ شب ترجمه می‌کنم و بعد می‌خوابم.

* حتما شعر و موسیقی هم در برنامه دارید؟

- بله، وسط کار شعر هم می‌خوانم. بیشتر به شاعران کلاسیک علاقه دارم، مانند سعدی که واقعا استاد سخن است و شعرهایش مثل تابلوی نقاشی است: «سروِ بالایی به صحرا می‌رود»… یا بابا طاهر و حافظ. از شاعران معاصر هم اخوان ثالث، هوشنگ ابتهاج (سایه) و عماد خراسانی را دوست دارم که شاعری شوریده بود و در غزل بی‌نظیر. اخوان ثالث درباره او می‌گوید که بعضی غزل‌هایش پا به پای غزل‌های حافظ و سعدی است. به اشعار سیاوش کسرایی هم علاقه دارم. موسیقی کلاسیک ایرانی، به خصوص آواز استاد شجریان، بنان، محمودی، و خوانساری که مرا به حال و هوای گذشته می‌برند… من حدود ۳۰۰ نوار کلاسیک دارم.

* وقتی به حال و هوای گذشته می‌روید، چه تلخی‌ها و شیرینی‌هایی را به یاد می‌آورید؟

- بهتر است آدم اصلا خاطرات تلخ را به یاد نیاورد. خاطرات شیرین هم دیدار دوستان است. من هنوز از دیدن دوستان خیلی خوشحال می‌شوم.

* از شما ممنونم که وقت دادید و این مصاحبه را پذیرفتید.

- من هم از شما متشکرم.

 

پیک توانا؛ مجله ای دوست داشتنی

 

در یکی از روزهای هفته گذشته، فایل الکترونیکی مجله «پیک توانا» (شماره آذر و دی ۱۳۹۱) توسط آقای رؤیتوند عزیز به دستم رسید و خوشحالم کرد. مدت‌ها بود که نشریه‌ای ندیده بودم که تخصصی معلولیت باشد. نگاهی کلی به آن انداختم؛ صفحه آرایی جذاب و رنگی مجله سخت به دلم نشست. فرصت خواندن مطالب مجله را نداشتم که بتوانم قضاوت درستی در این مورد داشته باشم اما برداشت کلی‌‌ام از تیترها و سوتیترها این بود که پیک توانا مطالبی متنوع، کاربردی و جالب دارد که می‌تواند مورد استقبال و استفادۀ خوانندگانش قرار گیرد.

من نیز در این شماره مجله پیک توانا مطلبی درمورد پارالمپیک لندن ۲۰۱۲ داشتم به نام «درس‌هایی از پارالمپیک لندن ۲۰۱۲؛ رویدادی فراتر از پارالمپیک» که در صفحه ۳۷ مجله چاپ شده است. تعدادی عکس‌های اختصاصی هم به درخواست آقای رؤیتوند فرستاده بودم که ظاهرا به دلیل کمبود جا کار نشده است.

برای همکاران پیک توانا و مجله وزینی که منتشر می‌کنند، آینده‌ای درخشان و پربار آرزومندم.

***

مقالۀ «انتخابات طوفانی»

مقاله‌ام درباره آثار ابرطوفان سندی بر انتخابات ریاست جمهوری امریکا، با عنوان «انتخابات طوفانی ۲۰۱۲» در شماره ۳۱ ماهنامه مدیریت ارتباطات (شماره آذر ۱۳۹۱) به چاپ رسید.

در این مقاله ابتدا نگاهی تاریخچه‌ای به موضوع «بلایای طبیعی و سیاست» داشتم و با ذکر نمونه‌هایی تاریخی، به تاثیرات وقایع طبیعی روی رفتار رای‌دهندگان در کشورهای مختلف اشاره کردم و سپس به مشکلات رای‌گیری در ایالت‌های آسیب‌دیده از ابرطوفان سندی و پیش‌بینی‌های کارشناسان در این ارتباط پرداختم.

از همکاران عزیز ماهنامه مدیریت ارتباطات صمیمانه ممنونم.

حرف دل با دوستان دارای معلولیت (۱)

من به عنوان روزنامه‌نگار، بیشتر اوقات مصاحبه کردم اما کمتر پیش اومده که مصاحبه بشم. دوست دارم روزی کسی بیاد باهام یه مصاحبه درست و حسابی بکنه؛ کسی که بدونه چی باید بپرسه تا منم خوب حرف دلمو خالی کنم. اما حالا تا اون روز، که شایدم هیچ وقت نرسه، بذار جواب یکی از سوالات رو پیشاپیش بدم؛ نه به خاطر خودم، بلکه به خاطر تو، به خاطر ده‌ها اسم و چهره آشنا که خوشبخت بودم بشناسم‌شون (بشناسم‌تون) و به خاطر صدها چهره گمنام که هیچ وقت نشد باهاشون (باهاتون) آشنا بشم.

اما سوال: الگوی شما توی زندگی کی بوده؟

جواب: من الگوهای زیادی داشتم اما اعتراف می‌کنم که به پای هیچ کدومشون نرسیدم. الگوهایی که شاید هیچ وقت خودشون رو اونقدر که من باورشون داشتم، باور نداشتند. من در زندگی‌ام افراد زیادی رو دیدم که دارای معلولیت یا بیماری هستند. نمیدونم چرا همیشه نقطه توجهم بودند وهستند. همیشه احساس نزدیکی و دوستی با افراد معلول می‌کردم، بی‌آنکه خودشون بدونن. کم نبودند افرادی در جاهای مختلف، از انجمن‌های مرتبط با معلولیت گرفته تا جاهای دیگه، که از نگاهشون میخوندم دوستم ندارن اما من دوستشون داشتم. وقتی مدرسه می‌رفتم، اگه بچه‌ای معلولیت داشت و منزوی بود یا دوستی نداشت باهاش دوست می‌شدم. ما هیچ فرد معلولی در خانواده نداریم اما شاید اولین مواجهه غیرمستقیم با معلولیت را در ارتباط با پدربزرگ مادری‌ام گرفتم که قبل از اینکه من به دنیا بیام، تصادف کرده بود و از اون به بعد، مفصل پاش زخم شد و دیگه هیچ وقت خوب نشد. پدربزرگم از دو عصا استفاده می‌کرد؛ اما من هیچ وقت فکر نکردم معلوله شاید به این دلیل که همیشه منتظر بودم زخمش خوب بشه. همیشه فکر می‌کردم موقتیه. اما او هیچ وقت خوب نشد و با همون پای مجروح در حالی سکته کرد که هنوز دو عصا زیر بغلش بود. گاهی فکر می‌کنم شاید مشکل پدربزرگم ناخودآگاه روی تصور من از معلولیت اثر گذاشت هرچند که اونو معلول نمی‌دونستم.

خب فکر کنم اینها میتونست پاسخ به یه سوال دیگه باشه؛ مثلا این سوال که چرا یا چی شد که به موضوع معلولیت علاقمند شدی؟ آیا فرد نزدیکی در خانواده ات معلولیت داشت؟ (تا حالا دیده بودید تو یک مصاحبه، اول جواب بیاد، بعد سوال؟)

برگردیم سر سوال اول. داشتم می‌گفتم؛ کسانی واسه من الگو بودند که خودشون شاید نمی‌دونستن چقدر توانایی دارند؛ و من بیشتر از خودشون اونها رو باور داشتم. به نظرم، زندگی کردن با مشکلات شجاعت زیادی می‌خواد؛ اونم مشکلاتی مثل بعضی معلولیت‌ها که هیچ درمان یا راه حلی نداره. شاید بعضی ها بگن خب اگه تحمل نکنیم، چکار کنیم؟ مگه راه دیگه‌ای هم هست؟ شاید از جهتی درست می‌گن؛ اما به نظرم، تحمل هم اَشکالی داره که به وزن شخصیتی آدم‌ها مربوط می‌شه: مثلا کسی هست که معلولیت داره اما خودشو تو خونه منزوی کرده؛ خب این یک نوع تحملِ بی‌حاصله (از نظر من). یکی دیگه تحمل می‌کنه و غر می‌زنه و نفرین می‌کنه؛ این تحمل منفیه که نه تنها راهی پیش پای فرد باز نمی‌کنه، بلکه شاید راه دیگران رو هم سد کنه. اما نفر سوم تحمل می‌کنه و در عین حال، در کنارش سعی می‌کنه کاری از پیش ببره، سعی می‌کنه از توانایی‌هاش ولو اندک، بیشترین استفاده را ببره. سعی می‌کنه راه رو برای خودش و دیگران باز کنه. شاید همین نفر سوم بوده که منو بیشتر از هرکسی تحت تاثیر قرار داده؛ نفر سومی که می‌تونم ده‌ها اسم روش بگذارم که از جمله دوستان خودم هستن و یا کسانی که همه مون می‌شناسیم.

جواب سوال به درازا کشید اما هنوز حق مطلب رو ادا نکردم و نگفتم توانایی شما، تلاش‌تون برای درست کردن زندگی بهتر واسه خودتون و اون تحمل مثبت و سازنده‌تون چقدر برام عزیزه و روم اثر می‌گذاره.

دلم گرفته بود اینها رو نوشتم. حالا بهترم. ممنون که هستید.

*تقدیم به اعضای عزیز صفحه حامیان حقوق معلولیت

با احترام

نگین حسینی

۲۳ آذر ۱۳۹۱

 

سر و سامان دادن به لینک ها

چند باری که سایتم مشکل پیدا کرد و با کمک دوستان عزیزم برطرف شد، پیوندها یا لینک های کنار صفحه رو از دست دادم. حالا کم کم دارم لینک دوستان رو اضافه می کنم. اگه قبلا تبادل لینک کردیم و هنوز  لینک وبلاگ یا سایت شما در اینجا نیست، ممنون میشم برام کامنت بگذارید تا اضافه کنم. دوستان جدید هم اگه مایل به دیدن لینک شون در اینجا هستند، خبرم کنند.

ضمنا لینک های قدیمی من بیشتر سه دسته بودند:

  • سایت ها و وبلاگ های ارتباطات؛

  • سایت ها و وبلاگ های معلولیت؛

  • و متفرقه.

    توضیح ضروری اینکه ترتیب قرار گرفتن لینک ها دست من نیست. نمیدونم وردپرس بر اساس چه منطقی اونها رو ردیف میکنه؟

قصد دارم همین تقسیم بندی رو با کمک شما دوباره داشته باشم.

ممنون

جشنواره توانیابان و فضای مجازی (ویرایش دوم)

برگزاری نخستین جشنواره توانیابان و فضای مجازی خیلی خوشحالم کرد؛ نه از آن رو که سایتم روز+نامه به عنوان یکی از ده سایت برگزیده حوزه معلولیت انتخاب شد، بلکه از آن جهت که تاثیر بسیار مثبت و انرژی بخش این جشنواره را روی دوستان دارای معلولیتم که سایت دارند یا وبلاگ می‌نویسند، دیدم، شنیدم و خواندم.

بیشتر کسانی که دستی در نوشتن دارند، چه در وبلاگ و چه در سایت، در این حس ناخوشایند مشترکند که گاهی احساس می‌کنند نوشتن هم دیگر فایده ندارد، یا خواننده ندارند، یا مثلا بنویسند که چه؟ بر اساس تجربۀ شخصی خودم، این درافتادن‌ها به حیطۀ بی‌حاصل دانستنِ نوشتن، سالی چند بار بروز می‌کند و گاهی صاحب وبلاگ یا سایت را به خاموشیِ حتی طولانی مدتی فرو می‌برد.

بنابراین، یکی از بزرگترین امتیازهایی که به جشنوارۀ توانیابان و فضای مجازی دادم، این بود که دست روی نقطۀ حساسی گذاشت و به وبلاگ‌نویسان حوزۀ معلولیت اطمینان داد که: «دیده و خوانده شدید. دیده و خوانده می‌شوید». چه بهتر از این که بنویسی و ندایی از غیب، چه به صورت کامنت، چه در ایمیل، و چه به شکل یک جشنواره‌، صدا کند که: «صدایت را شنیدم. نوشته‌ات را خواندم». همانطور که اشاره کردم، این توجه ویژه به وبلاگ‌ها و سایت‌های مرتبط با معلولیت، روی روحیه صاحبان این رسانه‌ها اثر مستقیم و مثبتی می‌گذارد و به گمانم باعث می‌شود که بچه‌های دست به قلم در این حوزه‌ها، باانگیزه‌تر و فعال‌تر شوند.

اما نکتۀ دیگر، هم‌زمانی اجرای جشنواره توانیابان و فضای مجازی با برنامه خاص دو نفر از افراد دارای معلولیت در برج میلاد است. ظاهرا جشنواره تحت تاثیر صعود دو نفر از افراد معلول به بالاترین نقطه برج میلاد (با استفاده از پله و فقط با استفاده از دستان توانمندشان) قرار گرفت و عموم خبرنگاران حاضر در مراسم، بیشتر متوجه این حرکت جالب شدند تا جشنواره. خب، به نظرم این هم درس خوبی است که می‌توان برای آینده در نظر داشت و از هم‌زمانی دو رویداد کاملا متفاوت جلوگیری کرد.

از مجتمع آموزشی-نیکوکاری رعد، داوران محترم جشنواره و همۀ کسانی که برای اجرای این طرح جالب زحمت کشیدند، تشکر می‌کنم و به همه برگزیدگان تبریک می‌گویم.

نفرات اول تا سوم (وبلاگ):

مهرداد زندی، مانی رضوی‌زاده ، فاطمه صفایی

افراد تقدیرشده در بخش وبلاگ:

زهرا بیک، هانیه عرب، مونا مزرعی، سعید ضروری، طیبه جلال‌پور، حسن فاتحی، زهرا خان‌اف

نفر اول بخش سایت:

زینب ناصری (مادر سپید)

افراد تقدیرشده در بخش سایت:

مینا آروانه، سید حسین قاسمی، وحید راشدی، نوید مجاهد، نگین حسینی

 لینک ها

نتایج کامل جشنواره: سایت مجتمع نیکوکاری رعد

گزارش مادر سپید از مراسم: به توان تو

گزارش مانی رضوی زاده از مراسم: پادراز دوم شد!

گزارش گیسو از مراسم: وقایع اتفاقیه – نظریه چرخش سیب

گزارش تصویری من و نخاع: روز معلولین در برج میلاد

۱۳ آذر (۳ دسامبر)؛ روزی برای فهمیدن

بازهم روز جهانی افراد دارای معلولیت از راه رسید و البته من در آخرین ساعات این روز، مطلب زیر را می‌نویسم. در روز دوم یا سوم دسامبر (۱۲- ۱۳ آذر) هر سال، نوشتن در مورد روز جهانی افراد دارای معلولیت برایم کمی دشوار می‌شود. حتی به سختی می‌توانم به دوستان عزیزم که معلولیتی دارند، تبریک بگویم. واقعیتش معنی این تبریک را نمی‌فهمم؛ گویی فکر می‌کنم چنین تبریکی، از جنبه‌ای به این معناست که مبارک باشد که دارای معلولیت هستی و باید با هزار و یک مشکل ریز و درشت دست و پنجه نرم کنی… اما بعد که بیشتر فکر می‌کنم، می‌بینم نام‌گذاری این روز و تبریک گفتنش، از جنبه‌ای نیست که اشاره کردم؛ بلکه بیشتر تلنگور به جامعه‌ای است که گروهی از اعضایش را به فراموشی سپرده، یا آنها را با چشمی نگاه می‌کند که ترحم و ناباوری از آن می‌بارد.

خب از این جنبه، می‌توان روز جهانی افراد معلولیت را گرامی داشت و تلاش کرد که مردمی که معلولیت ندارند، یا آنهایی که با نیازهای به ویژه روحی و روانی افراد دارای معلولیت آشنا نیستند، کمی در مسیر اطلاع‌رسانی در این حوزه قرار بگیرند تا بفهمند یا حتی یاد بگیرند که افراد دارای معلولیت، الزاما «ناتوان» نیستند؛ تا بدانند که اگر تابلوی پارک خودرو ویژه افراد معلول را دیدند، به آن احترام بگذارند و آنجا پارک نکنند؛ تا یاد بگیرند که وقتی فردی را با معلولیت شدید در خیابان می‌بینند، خدا را شکر نکنند یا پول کف دستش نگذارند؛ تا بدانند که ساختمان‌ها، مکان‌های عمومی و گذرگاه‌ها، نیازمند رمپ، بالابر، یا مسیری مناسب سازی شده برای گروهی هستند که از نظر بدنی نیازهای ویژه ای دارند.

هر روز که می‌گذرد بیشتر ایمان می‌آورم که فهم و درک در هیچ مدرسه و دانشگاهی به دست آوردنی نیست؛ و البته چقدر جای این درس‌ها که از ضرورت‌های زندگی اجتماعی است، در کلاس‌های ما، از ابتدایی تا فوق‌دکترا خالی است!

ای کاش می‌شد به قول شاملوی عزیز، «خون رگ‌هایم را قطره قطره بگریم تا باورم کنند»[۱]؛ تا این دیگرانِ بی‌تفاوت و همیشه طلبکار، قدری به خود آیند و به سهم دیگری در زندگی اجتماعی فکر کنند.

خب با این مقدمۀ نسبتاً طولانی، تبریک گفتن روز جهانی افراد دارای معلولیت برایم آسان‌تر شد. این روز را به همۀ دوستان خوبم که خودشان یا عزیزانشان معلولیتی دارند، به فعالان حوزۀ معلولیت، به زحمتکشانی که کار در این بخش را «عشق» خود می‌دانند و نه «شغل»، و به هر کسی که ردّی از فهم و همراهی با افراد دارای معلولیت دارد، صمیمانه تبریک می‌گویم و امیدوارم روزی برسد که افراد دارای معلولیت، برای برخورداری از جای پارک خودرو، برای ورود به یک ساختمان و پارک، برای تردد آزاد و راحت در شهر و روستا، مشکلی نداشته باشند؛ «و من آن روز را انتظار می‌کشم، حتی روزی که دیگر نباشم»[۲].

منبع عکس اینجاست.


[۱]  از شعر کاش می‌توانستم، احمد شاملو

[۲]  از شعر افق روشن، احمد شاملو