خوش آمدی به گنداب دنیا…

 

 برای کودک چینی که مادرش او را در چاه توالت انداخت اما بچه به کمک همسایه ها، جان سالم به در بُرد

***

تویی یه پاکی تو چاه فاضلاب

که چشم باز کردی به روی گندابِ دنیا

داخل کشیدی گُهِ زندگی رو با شُشای تازه و نازکت

طاقت آوردی این فلاکت رو چقدر بعد از طلوعت؟

چقدر دو دو زدن چشات پی دیدن اولین لبخند؟

چقدر تشنۀ مکیدن بودن لبات از سینه ای که سنگ بود؟

چقدر منتظر بودن گوشات واسه شنیدن اسمت؟

ببخش که ندیدی چیزی جز دیو سیاهِ چاه

ببخش که مکیدی شیرۀ تلخِ دور انداخته شدن

ببخش که نشنیدی  جز جریان گنداب

آیا می بخشه خودشو دنیا واسه چشات

که از امید و زندگی پُر بود

حتی توی فاضلاب

تویی یه پاکی تو گنداب

منم یه مونده تا ابد

تو چاهِ شرم و درد

از اینکه آدمم…

نگین حسینی / ۲۹ مه ۲۰۱۳

 خبر کامل در اینجا

مطالبات افراد دارای معلولیت از رئیس‌جمهور آینده


مطلبی از آقای سعید ضروری  با عنوان: “مطالبات معلولین از رئیس جمهور آینده چه خواهد بود؟” در روزنامه مردم سالاری (شماره ۳۲۰۳ - ۵ خرداد ۱۳۹۲):

این روزها موضوع انتخاب بالاترین مقام اجرایی کشور از جمله موضوعات داغ فضاهای سیاسی و رسانه ای است. رئیس‌جمهور به عنوان رئیس قوه مجریه می‌تواند در چار‌‌چوب قانون با طرح‌ها و برنامه‌ها و تصمیم‌گیری‌های خود تأثیر بسیاری بر اقشار مختلف جامعه داشته باشد. به گزارش پایگاه خبری فریادگر، در این میان معلولین به عنوان بزرگترین اقلیت کشور مانند دیگر افراد جامعه که دارای حقوقی قانونی هستند، چشم به انتخابات پیش‌رو دوخته‌اند تا ببینند چه جایگاهی در طرح‌های اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی کاندیداهای ریاست‌جمهوری آینده خواهند داشت.

خانم دکتر نگین حسینی به عنوان فعال حقوق معلولین، نویسنده و روزنامه‌نگار معتقد است: «به نظرم، مهم‌ترین مطالبات افراد دارای معلولیت، همانی است که به تفصیل در قانون جامع حمایت از حقوق معلولان (مصوب ۱۳۸۳) آمده است، از جمله: حق آموزش رایگان، استخدام و داشتن شغل، برخورداری از تسهیلات مسکن، استفاده از امکانات ورزشی و تفریحی، و سایر موارد. هر کسی که قرار است رئیس‌جمهور آینده شود، باید مهمترین اولویت خود را در زمینه امور افراد دارای معلولیت به اجرای تمام و کمال قانون جامع حمایت از حقوق معلولان اختصاص دهد و یک دهه پس از تصویب این قانون، و البته پس از انجام اصلاحاتی که فعلا در دست اقدام است، غبار فراموشی و اجرایی نبودن از روی قانون بر دارد و ضمانت‌های اجرایی لازم را برای آن لحاظ کند. یکی دیگر از موضوعات مهم حوزه معلولیت که رئیس‌جمهور آینده باید به آن بپردازد، رسیدگی جدی به وضعیت سازمان بهزیستی و طرح‌های حمایتی آن است. بازنگری در میزان پرداخت‌های ماهانه (که به هیچ وجه در شأن و پاسخگوی نیازهای افراد دارای معلولیت نیست) و سر و سامان دادن به مستندات آماری و کمی‌افراد معلول (با توجه به این که هیچ آمار دقیقی از تعداد افراد معلول در ایران در دست نیست) باید مورد توجه رئیس‌جمهور آینده قرار گیرد.»

همانطور که اشاره شد از مهم ترین اتفاق‌هایی که امید است در دوره بعدی ریاست‌جمهوری در احقاق حقوق افراد دارای معلولیت به سرانجام برسد موضوع بازنگری قانون جامع حمایت از معلولان است، در همین رابطه آقای سهیل معینی مشاور سابق وزیر رفاه و تأمین اجتماعی در امور معلولان و عضو کمیته تدوین پیش‌نویس لایحه بازنگری قانون جامع حقوق افراد دارای معلولیت، معتقد است:« هر چند بخش عمده ای از مشکلات شهروندان معلول کشور به عدم اجرای کامل قانون جامع باز می‌گردد که البته متأسفانه مشکل عمده نظام قانونگذاری کشور ماست یعنی بسیاری از قوانین با وجود استحکام حقوقی پس از تصویب اجرا نمی‌شوند، اما بخش دیگری از مشکلات شهروندان دارای معلولیت کشور به نقایص موجود در قانون جامع بر می‌گردد که عملاً ضمن نقض صفت جامعیت قانون در برگیرنده طیفی از غفلت‌ها، عدم شفافیت‌ها و عدم تطبیق با واقعیت‌های اجرایی کشور است که کوشش شد در پیش‌نویس لایحه بازنگری قانون جامع که با عنوان «لایحه حقوق شهروندی افراد دارای معلولیت» به دولت ارائه شد مرتفع شوند.

نقایصی همچون فقدان توجه کافی به حق تأمین اجتماعی افراد دارای معلولیت یا عدم توجه کافی قانون جامع به ظرفیت‌سازی برای اشتغال افراد دارای معلولیت توسط بخش خصوصی. توجه به مشوق‌های مالیاتی جهت هدایت سرمایه‌های بخش خصوصی و خیریه به طرف تأمین اجتماعی و توانبخشی افراد دارای معلولیت و نیز تأکید بر ضرورت حمایت از خانواده‌های افراد دارای معلولیت از جنبه‌های دیگر مثبت پیش‌نویس بازنگری قانون جامع است. اما یکی از بزرگ‌ترین شاخص‌های این پیش‌نویس پیشنهاد ایجاد شورای‌عالی امور شهروندان دارای معلولیت کشور است که در صورت تأسیس دو گشایش عمده را در بهبود سطح زندگی شهروندان دارای معلولیت ایجاد می‌کند: نخست شکل گیری نهاد عالی نظارتی جهت اجرای قوانین مربوط به شهروندان دارای معلولیت با جایگاه و قدرت حقوقی مناسب و دیگری حضور نمایندگان شبکه‌های ملی تشکل‌های شهروندان دارای معلولیت که این شورا موجب می‌شود افراد معلول در عالی‌ترین سطح در تصمیم‌گیری‌های کلان مربوط به خود و اجرای حقوق شهروندان دارای معلولیت مندرج در قوانین حضور و نظارت داشته باشند.» از آنچه گفته شد می‌توان انتظار داشت رئیس‌جمهور آینده بیش‌از‌پیش در اجرای و حمایت از قوانین حمایتی تلاش کند و در شرایط حال حاضر بطور ویژه پیگیر حقوق افراد دارای معلولیت باشد، افرادی که در نتیجه تورم موجود با مشکلاتی دوچندان در تهیه تجهیزات و مخارج زندگی روبرو هستند و در صورت کم توجهی مسوولین هر روز آسیب‌پذیر‌تر از قبل خواهند شد.

ماجرای من و پوشک و معلولیت…

بیان بی پرده و بی تعارف تجربه های معلولیت، جنبه ای است که در فرهنگ ایرانی معلولیت کمتر جایی دارد. فرهنگ معلولیت، متاثر از کلیت فرهنگ ایرانی، همیشه متمایل بوده است که شخصی ترین تجربه های خاص خودش را در پستو نگه دارد و تا حد ممکن، دیگرانِ به خصوص غریبه را از اسرار زندگی همراه با معلولیت خود مطلع نکند. 

اما در سال های اخیر، با پیشرفت دامنۀ اطلاع رسانی و فعالیت های اجتماعی در حوزۀ حقوق معلولیت، جرقه های کوچکی از بیان بی پردۀ تجربیات شخصی معلولیت، در گوشه و کنار خوانده یا شنیده شده است؛ از جمله همین مطلب زیر که یکی از دوستان بسیار بسیار عزیزم برایم فرستاده و خواسته که به اسم “نادر بهشتی” شناسایی شود.

این مطلب به قدری جالب است و حتی برای افراد غیرمعلول هم کارایی دارد که ترجیج میدهم بیش از این چیزی نگویم و فقط شما را به خواندنش دعوت می کنم. توضیح اینکه عکس استفاده شده، ارتباط چندانی با این مطلب ندارد و فقط نوعی ویلچر مخصوص برای استخر را نشان می دهد.

***
ماجرای من و پوشک و معلولیت…
نوشته: نادر بهشتی

من در روابط اجتماعی، کاری و شخصی هیچوقت خودم را محدود به جمع افراد دارای معلولیت نکردم. درواقع این خط‌کشی معلول و غیرمعلول در ذهنم نیست. لااقل جز در مسائلی ناگزیر و واقعی و کم‌توانی‌های جسمی، مدام مشغول تعیین حدّ و مرز در این مورد نیستم. برای مثال، هم در فعالیتهای اجتماعی مرتبط با معلولیت بوده‌ام و هم علاقمندی‌های عمومی دیگرم را در جمعهایی دیگر دنبال کرده‌ام که جز انسانیت و دوستی ربط موضوعی خاصی با معلولان ندارند. من، که پسری هستم با معلولیت نسبتاً شدید، هم با افراد معلول ارتباط عاطفی داشته‌ام و هم در مقاطعی دیگر با یارانی غیرمعلول بوده‌ام. نه اینکه خیال کنید این را دارم به عنوان یک ویژگی خاص یا متفاوت مطرح می‌کنم اما جداً برایم تعجب‌برانگیز است وقتی دوستانی را می‌بینم که خودشان را ملزم به ارتباط با – فقط – معلولان می‌کنند و معتقدند که دیگران – غیرمعلول‌ها – آنها را درک نمی‌کنند و به این بهانه خودشان را از ارتباطات گستردهٔ انسانی و اجتماعی محروم می‌کنند. هرچند گاهی شرایطی ناخوشایند یا پیش‌بینی‌نشده رخ می‌دهد و فرد دارای معلولیت تحت فشار روحی یا اخلاقی قرار می‌گیرد.

مقدمه‌ام طولانی شد. اینها را گفتم که به اینجا برسم که با جمعی دوست هستم و ارتباط دارم که علاقمندی‌ای مشترک گاه‌گاهی گردهم می‌آوردمان و گپی و گفتی و خنده‌ای. 

در آخرین دیدار مشترکمان، موقع خداحافظی، از پسرانِ جمع خواستم که برای سوار ماشین شدن کمکم کنند. وقتی رفقایم از روی ویلچر بلندم کردند پیرهنم از توی شلوارم در آمد و رفت بالا. روی صندلی اتومبیل که نشستم خواستم با دست لباسم را درست کنم اما متوجه شدم اوضاع خرابتر است و بخشی از شورت و کمر مبارک و لبهٔ نایلونی پوشک هم بیرون آمده!
من به خاطر کم‌توانی‌ام در کنترل ادرار، در بیرون منزل، از پوشکِ کاملِ بزرگسال استفاده می‌کنم. و خب به لحاظ شخصی، مرتب و آراسته بودن برایم خیلی خیلی مهم است. همهٔ دوستانم جوری دور ماشین ایستاده‌بودند که قطعاً صحنه را دیدند! و زور دستم هم نرسید که پیرهنم را پایین بکشم.
شروع کردم به توضیح دادنِ چگونگی جمع کردن ویلچر و «خوش گذشت و بازم همدیگه رو ببینیم» و خنده و… و خداحافظی کردیم.

اتفاق، افتاده بود. یک موضوعی که می‌تواند به آبروی اجتماعی آدم مربوط باشد، یک شرم و نگرانی از عیان‌شدن خصوصی‌ترین کم‌توانی‌های جسمی‌ات در میان جمعی که جز سرزندگی و فعالیت از تو چیزی ندیده‌اند، و یک حسی که قابل توصیف و بیان نیست واقع شده بود.
حالا من دو راه داشتم؛ یک راه اینکه ناراحت بشوم و شروع کنم به فکر کردن به اینکه چرا من معلولم؟ و چرا باید پوشک بپوشم؟ و چرا باید لباسم در بیاد؟ و چرا اونها دیدندش؟ و چرا و چرا… چراهایی که هر کدام آن‌قدر بزرگ هستند که چندین روز آدم را از کار بیاندازند.
و راه دوم اینکه موقعیت واقعی را بپذیرم. حتی می‌شود همه‌چیز را به طنز بگیرم و یا به این فکرکنم که دوستانی کمترصمیمی حالا پوشک من را هم دیده باشند، آسمان به زمین نیامده و کم ِ کم حداقل به این سؤالشان پاسخ داده می‌شود که چرا در هیچکدام از دیدارهایمان من به توالت نرفتم! و اینکه در آن شرایط من واقعاً کاری نمی‌توانستم بکنم، هرچند مطمئناً برای پیشگیری از تکرارش باید چاره‌ای بیندیشم.

من راهِ دوم را انتخاب کردم و الآن حالم خوب است.

بدرود مرتضی…

هفته پیش وقتی شنیدم که یکی از یاران انجمن باور به نام مرتضی اتفاقی از دنیا رفته است، هیچ تصویری از چهره او نداشتم و مطمئن نبودم که آیا مرتضی را دیده ام یا نه. وقتی عکس هایش به دستم رسید، چیزی در قلبم فشرده شد… خاطرات مثل قاب عکس هایی، فریم فریم جلو ذهنم جان گرفت و من چهرۀ معصوم نوجوانی را به یاد آوردم که روی ویلچر می نشست و اغلب پدر یا مادرش همراهی اش می کردند…

مرتضی مهربان و خونگرم و اجتماعی بود. دوستانش به درستی شهادت می دهند که چه آرزوهای بزرگی در سر داشت و می توانست یکی از پیشروان آیندۀ حقوق معلولیت باشد و به جایگاهی موثرتر در سطوح مدیریتی برسد.

اما دریغ و درد که عفونت ریه، قوی تر از همۀ امیدها و آرزوهای مرتضی بود و او را به سادگی از خانواده اش و از دوستدارانش گرفت… مرتضی رفت اما یاد او، لبخند مهربانش، تلاش کم نظیرش برای ارتقای کیفیت زندگی با تمام کم سالی اش، نگاه قدردانش به زحمات همیشگی پدر و مادر، و خوش بیانی و خوشفکری اش همیشه در یاد کسانی که می شناختندش، باقی خواهد ماند…

بدرود مرتضی. دنیا لیاقت تو را نداشت.

مرتضی اتفاقی به همراه پدر و مادرش، در آخرین طبیعت گردیِ زندگی اش – سال ۱۳۹۲

عکاس: محمود ابری

پیام تسلیت انجمن باور در اینجا

از آتش تا گلستان…

حالا دیگر او رفته و این نوشتن ها چیزی را، کسی را، برنمی گرداند. اما فکر می کنم دستکم بر خودم واجب است تا چند خطی در مورد او بنویسم تا هم قدردانی شخصی از او کرده باشم و هم نام و مرگ پرافتخارش در بایگانی شخصی ام به یادگار بماند.

امید عباسی، آتش نشان فداکاری بود که چند روز پیش، با دست خالی به جنگ شعله ها رفت و درست وسط جهنم آتش و دود، ماسکش را در آورد و بر دهان دختری خردسال قرار داد تا او را از مرگ حتمی نجات دهد اما در عوض، خودش جان بر سر این فداکاری گذاشت.

سوال در ذهنم زیاد است؛ از جمله اینکه آیا در این زمانه با پیشرفت های آنچنانی، هنوز راهی برای نجات آسان‌تر و کم‌خطرتر قربانیان گرفتار در وسط آتش سوزی‌ها پیدا نشده است؟ فاصلۀ ایران با جهان پیشرفته در زمینۀ تکنیک‌های اطفای آتش چقدر است، و از همه مهم تر اینکه آیا این آتش نشان فداکار، نمی‌توانست ماسکی ذخیره به همراه داشته باشد؟

هرچه بود، گذشت. امید دارم که آتش بر امیدِ از دست رفته، گلستان شده باشد…

 

شخصیت پردازی مونث در مجموعه کلاه قرمزی + بهاریه

در تازه‌ترین شماره ماهنامه “مدیریت ارتباطات” (اردیبهشت ۱۳۹۲)، مقاله‌ام در مورد شخصیت‌پردازی مونث در مجموعه کلاه‌قرمزی با عنوان ” نَه جیغ، نَه دست، نَه هورا” منتشر شده است.

در این مقالۀ تحقیقی، با اشاره به چرخش ملموس کارگردانان دنیای انیمیشن به سمت شخصیت‌پردازی جنس مونث در محصولات‌شان، به مثال‌هایی پرداخته‌ام که در آنها، بر خلاف رویۀ رایج در والت دیزنی و پیکسار، این بار دختران شخصیت اصلی یا قهرمان داستان شده‌اند. با این مقدمه، به بررسی شخصیت‌سازی جنس مونث در مجموعه کلاه قرمزی پرداخته‌ و این سوال را مطرح کرده‌ام که چرا قریب به اتفاق عروسک‌های اصلی این مجموعه پسر هستند و جنس مونث عمدتاً در دو تیپ (پیرزن و بی‌بی، یا دختر جیغ جیغوی همسایه) شخصیت سازی شده است.

بهاریه در شماره قبلی ماهنامه

در شماره قبلی ماهنامه مدیریت ارتباطات (اسفند ۹۱ و فروردین ۹۲) بهاریۀ من به نام “زایش طبیعت کودکی در سال نو” به چاپ رسید. بد نیست گوشه‌ای از آن مطلب را در اینجا بیاورم:

«…باری، هرچه بود و هر رنگی داشت، همه از آن بود که هنوز درهای شناختِ بی‌رحم دنیا به روی ذهنِ کودکانه‌مان باز نشده بود… روزگار در چنبرۀ رؤیاهای ما گرفتار بود و نه ما در دامِ روزگار. نمی‌دانستیم و نمی‌دانستیم و نمی‌دانستیم و زمان کش می‌آمد در جهلِ شیرینِ‌ ما و مکان بزرگتر از آنی بود که وقتی قد کشیدیم، با حیرت به کوچکی‌اش نظر دوختیم. ندانستیم که زوایۀ دید کودکانه‌مان همواره از پایین به بالا بود و هر آنچه که روبروی دید ما قرار داشت، درشت‌تر می‌نمود.

زمین در چرخش جادویی خود، زمان در سرعتِ پرشتاب خود، گردونۀ هستی در حرکتِ دوّار جاودانیِ خود، زندگی در فرایندِ گویی شیمیاییِ تبدیل از بودن به شدنِ خود، همگی در این جنبشِ مداوم دست در دست هم داده‌اند تا در چرخه‌ای همیشگی، موجودی انسان‌نام را از نبودن به تولد، از کودکی به بزرگسالی، از بزرگسالی به مرگ، از مرگ به زندگیِ دوباره تحویل دهند و عجبا که در این چرخۀ شگفت‌آور، آنچه که به سرعت از یادِ آدمی می‌رود، نه خاطراتِ شیرینِ کودکی، که ماهیتِ دوست‌داشتنیِ «انسانِ کودک» است؛ همان انسان که کودک است.

چگونه است که خاطره‌ها از یاد نمی‌روند اما طبیعتِ بی‌غشّی که شیرین‌ترینِ آنها را رقم زدند، در خاطر نمی‌ماند؛ یا شاید که فقط «مورد تقدیر»ی تأسف‌بار از بابت تکرارناپذیری‌اش قرار گیرد.

تا آدمی زنده است، آن طبعِ کودکانه، آن صافی و بی‌ریایی، آن زلالِ همیشه جاری، با او هست و چون آتشفشانی خاموش، بیقرارِ سر زدن از پسِ لایه‌های سنگینِ بزرگسالی است.

سال نو می‌شود، رخت و جامه‌ها تازه می‌شود، بوی خاطراتِ خوشِ کودکی می‌آید اما دریغ از دستی که بر آن درِ چوبیِ کهنه کوفته شود… دریغ از زایشِ طبیعتِ کودکی در سال نو و سال‌‌های نو…»