جهش در جهنم هیجان

zaroori

مطلب زیر کمی طولانی است، اما به شما قول می‌دهم از آن مطالبی است که وقتی از خواندنش فارغ می‌شوید، احساس خیلی خوبی خواهید داشت و شاید از خودتان هم سوالی خاص را بپرسید… به دوستی با “سعید ضروری” افتخار می‌کنم که هم همکار خوشفکر من در حیطه‌ی روزنامه نگاری است و هم دوستی دادرس که هرجا گیر کنم، دلم قرص است که سعید توی تلگرام نشسته و زود جوابم را می‌دهد تا راهی برای حل مشکل پیدا کند. گوشه‌هایی از داستان پرماجرای زندگی‌اش را بخوانید؛ پر از هیجان و شور و انرژی است  این پسر.
*******************
جهش در جهنم هیجان!

«از شدت باد جمع شدن پوست صورتم را احساس می کردم! زمین با آن عظمت از آن بالا هدف کوچکی بود که مثل گلوله به سمتش پیش می‌رفتیم. عجب حسی دارد وقتی با سرعت بیش از ۲۰۰ کیلومتر در ساعت به سمت زمین در حال سقوط باشی!…» سعید ضروری، فرد ماجراجو و دارای معلولیتی است که در موردش می‌گویند اگر او به دنبال هیجان به کوه قاف هم برود، تعجب ندارد! سعید ۳۰ سالش است و بر روی کارت معلولیتش نوشته شده خیلی شدید. سوژه گزارش این شماره، مردی است که هم داستان زندگی عجیب و غریبی دارد و هم ماجراجویی‌های دور ازذهن و پر خطر. تازه ترین ماجراجویی سعید، پرش از هواپیما در ارتفاع ۴ هزار متری بود که همین چند روز پیش انجام داد. به این بهانه با او گفتگو کردیم و در دنیای پر رمز و راز و هیجان انگیزش سرک کشیدیم.

پریدیم…..
خیلی اتفاقی از طریق یکی از دوستان با او آشنا شدم. گفت این آدم سرش درد می کند برای هیجان و یک عالمه ماجراجوی باحال می‌شناسد. با او ارتباط گرفتم و از برنامه‌ی غواصی گفت که روز قبل برای معلولان اجرا کرده بود. یک تیم حدودا ۲۰ نفره از معلولان ماجراجو و همراهانشان که رفته بودند به دریاچه آهنگ برای غواصی. وقتی برایم تعریف می‌کرد که آن روز در مسیر و هنگام غواصی چه گذشت و چه اتفاقاتی رخ داد، با خود گفتم این برنامه‌ی غواصی بچه‌ها عجب گزارش هیجان انگیزی از آب در می‌آید.
این گفتگوی کوتاه تلگرامی، باعث شد که بیشتر با سعید آشنا شوم. ما خبرنگارها به کنجکاوی و هیجان بیشتر عادت داریم و وقتی به مان می‌گویند ۱۲ تا معلول بالای ۵۰ درصد غواصی می‌کنند، در حالی که کلی با اصل موضوع حال کرده‌ایم باز می‌پرسیم دیگر چه کارهای محیرالعقول دیگری انجام داده‌اند!؟ با اینکه غواصی بچه‌ها خیلی برایم موضوع حیرت انگیزی بود از سعید پرسیدم از برنامه‌های دیگرتان بگو!؟ سعید هم خیلی راحت و ساده گفت: « برنامه که زیاد است. همین فردا پرواز دارم. می‌خواهم در ارتفاع ۴ هزار متری از هواپیما با مربی بپرم بیرون! یک برنامه سقوط آزاد است که برای اولین بار در کشور معلولی با این شدت سقوط آزاد را انجام می‌دهد…» آنقدر ساده در مورد این برنامه‌ی دور از ذهن و هیجان انگیز حرف می‌زد که فکر کردم دارد مزاح می‌کند. خیلی سریع از کنار این ماجرا رد شدیم و به غواصی پرداختیم. فردایش سعید عکس یک این صفحه را از طریق تلگرام برایم فرستاد و نوشت: «‌پریدم»!

وحشت یک هیجان
بلافاصله با سعید تماس گرفتم. فرودگاه رشت بود. تازه کارش تمام شده بود. با هیجان گفت: «سه ساعت پیش سقوط آزاد کرده‌ام اما هنوز آدرنالینش در وجودم شعله‌ور است…» پریدم وسط حرفش و هیجان‌زده‌تر از سعید، با سوالات پشت سرهم و درهم گفتم از اولش بگو، کی آمدی زیباکنار؟ چطور پریدی؟ از خودت هم بگو؟ و… سعید هم کلاف گفتگو را دست گرفت و گفت: «هفت صبح آمدم فرودگاه رشت. راستش خیلی وقت است که قصد داشتم این برنامه را اجرا کنم. اما شرایط به گونه ای است که آدم های غیر معلول و غیرنظامی هم کمتر می‌توانند سقوط آزاد از هواپیما را در ایران تجربه کنند. در کل این برنامه در کشور ما خیلی کم اجرا می شود و به من گفته بودند انجام این کار در ایران را فراموش کنم و به رفتن به کشورهای اطراف فکر می‌کردم. چند هفته پیش از یکی از دوستانم با نام مهدی نقدی پری که تجربه بیش از ۲۹۰ بار پرش دارد شنیدم که قرار است چنین برنامه‌ای بر فراز آسمان زیباکنار اجرا شود. از طریق دوستان چتر باز مقدمات سقوط آزاد من هم مهیا شد. این شد که من هم آمدم و پریدم».
همین!؟ یعنی سقوط از ارتفاع ۴ هزار متری هیجانش همین بود که گفتی!؟ «نه. راستش کمی شوکه‌ام! هنوز باورم نمی‌شود که از آن بالا پریدم. در میان ۳۰ -۴۰ نفری که برای پرش امده بودند فقط من معلولیت داشتم و اکثر افراد نظامی بودند و هیجان زده که از این ارتفاع در این منطقه زیبا می‌خواهند بپرند. در نوبت ما ۱۶ نفر در هواپیما حضور داشتند و ما جزو اخرین نفرها بودیم که در آن لود پریدیم. فکرش را بکنید که در هواپیمایی نشسته‌اید که در بالای ابرها در حال حرکت است و درش هم باز است. از سرد شدن هوا متوجه شدم که به ارتفاع مناسب رسیدیم. به دلیل صدای باد و موتور هواپیما صداهای افراد شنیده نمی‌شد که ناگهان مشغول تماشای افرادی شدم که یکی یکی خودشان را دارند پرت می‌کنند پایین! اصلا بهتر است اینطور بگویم. همین برای یک آدم آماتور بس است که وحشت بیخ گلویش را بچسبد. شرایط معلولیت من به شکلی است که نمی‌توانم دست‌هایم را با قدرت حرکت بدهم وگرنه تا الان حتما گواهینامه چتر بازی و سایر وسایل پرنده را گرفته بودم. به همین خاطر من به همراه استاد احمد حسنوند از بهترین چتربازان ایران پریدم. نسبت به مهارت مربی اطمینان کامل داشتم. نسبت به تجهیزات ایمنی هم خیالم راحت بود و فقط قبل پرش نسبت به ضربه ای که هنگام باز شدن چتر وارد می شد معیاری در دست نداشتم و به لحظه‌ی فرود هم فکر می‌کردم چرا که می‌دانستم سرعت حرکت و فرود چتر سقوط آزاد از پاراگلایدر بیشتر است و ممکن است کمی بر روی زمین کشیده شوم یا برخوردی جزیی داشته باشم اما احمد اقا خیلی راحت بدون برخورد من به زمین فرود آمد و من را آرام به روی زمین گذاشتند.»

سعید خوبی…؟
صبح روز ۲۶ مرداد است. سعید و دوست چتر بازش، هر دو در لبه‌ی پرتگاه هواپیما ایستاده اند! «شنیدید می‌گویند پرواز بر فراز ابرها. ما بالای ابرها در حال پرواز بودیم. هوا نیمه ابری بود و عالی. از لابه لای ابرها ساحل زیباکنار معلوم بود. از آن بالا ساحل به صورت مرزی دیده می‌شد که دو پهنه آبی و سبز رنگ را از هم جدا می‌کرد. دریا و دشت سرسبز پارک ملی بوجاق را. هنوز نپریده بودیم. من جلو بودم و مربی پشت سرم. او باید استارت می‌زد. اینکه پرش با اراده‌ی خودت نباشد هیجان سقوط را بیشتر می‌کند. یکدفعه از جا کنده شدیم. رها شدیم میان زمین و آسمان. در چند ثانیه‌ی کوتاه حس معلق بودن به من دست داد اما بعد سرعت گرفتیم. مثل موشک به سمت زمین در حال سقوط بودیم. خیلی وحشتناک و هیجان انگیز بود. به نظرم می‌آمد یک ساعتی می‌شود که داریم به سمت زمین سقوط می‌کنیم! احساس می‌کردم، هر چی می‌رویم نمی‌رسیم اصلا به این فکر نمی‌کردم که قرار است چتری هم باز شود. به شدت در حال لذت بردن از سرعت و زیبایی منطقه بودم. هر دو تا پاهایم به هم با چسب بسته شده بود تا مانعی برای تراز شدن نباشد اما پاهایم لنگر کمی می‌انداختند که مربی با مهارت زیادش این تکان‌ها را مهار می‌کرد. در حال لذت بردن بودم که یکدفعه با سرعت و فشار زیادی بدنم به سمت عقب کشیده شد. مثل اینکه راننده‌ای محکم بکوبد روی پدال ترمز ماشینی که در حال حرکت است، میخکوب شدم. این فشار به حدی بود که جفت پاهایم به سمت سرم آمدند! آن وقت بود که فهمیدم چتر باز شده است و اولین چیزی که احمد اقا از من پرسید این بود که سعید خوبی؟ خوبی سعید؟ تمام آن صداهای زیاد ناگهان به سکوت محضی تبدیل و لذت پرواز شروع شد. زیبایی منطقه خیره کننده بود به پایین نگاه کردم و دیدم که چتربازها در حال فرود هستند و ما همچنان خیلی بالا بودیم. از اینجا به بعد برایم آشنا بود و شبیه پرواز با پاراگلایدر هایی بود که بارها تجربه کرده بودم.

روی ویلچر، پاهایم را پیدا کردم!
از تجربه‌ی هیجان انگیز سقوط آزاد سعید گفتیم اما واقعیت این است که زندگی او نیز درست مانند این سقوط آزاد با شروعی سخت آغاز شد و رفته رفته تبدیل به هیجان، شگفتی و حس مثبت شد. به قول خودش از روزی که روی ویلچر برقی نشست پاهای خود را به دست آورد! «با پاهایم راه می‌رفتم، بعد با عصا، بعد با ویلچر و حالا با ویلچر برقی! این خلاصه‌ی زندگی من است. چند ماه بعد از تولدم زمانی باید راه می‌رفتم راه نرفتم و دیرتر راه افتادم و کم کم خانواده متوجه شدند مشکلی در راه رفتن دارم. سال ها طول کشید تا متوجه شوم بیماری ژنتیکی و پیش رونده ای دارم که عضلات بدن را درگیر می‌کند. این بیماری به تدریج باعث ضعف عضلات می شود. می‌دانستم در سال‌های طولانی‌تری نتوانم روی پاهایم بایستم و راه بروم. زمانش مهم نیست؛ چیزی که بی‌شک اتفاق می‌افتاد، زندگی من روی صندلی چرخدار بود. ابتدایی که بودم، ضعف عضلاتم شروع شد. اولش زیاد نمی‌توانستم روی پاهایم بایستم و بعد کم کم مجبور شدم با عصا راه بروم. عصا خیلی اذیتم می‌کرد. به سختی می‌توانستم با آن راه بروم. اما وقتی روی ویلچر نشستم تازه پاهای خود را به دست آوردم!»
سعید هیچگاه در مقابل این بیماری ضعف نشان نداد. درسش را ادامه داد. هرچند که عاشق زیست شناسی بود و می‌خواست ژنتیک بخواند. بیماری ژنتیکی در این علاقه بی‌تاثیر نبود اما نتوانست ژنتیک بخواند! چون مسیر دانشگاه طولانی بود. ناامید نشد و زبان انگلیسی خواند. حالا یک آموزشگاه مجازی زبان دارد و روزنامه نگار پرکاری است. دوستانش می‌گویند هر کاری که بخواهد انجام می‌دهد اما اگر موانع زیاد بود و واقعا نتواند، نا امید نمی‌شود و راه‌های دیگر را امتحان می‌کند. «دغدغه ام شغل و پول نیست. دغدغه‌ام لذت بردن از زندگی است. همیشه ازنعمت زندگی حظ بردم. اصلا به این خاطر رفتم سراغ ماجراجویی و هیجان که زندگی را پر رنگ و لعابدار کنم. تجربه‌های بی نظیر و لذت‌های توصیف ناپذیری که من تا به حال در زندگی‌ام تجربه کرده‌ام را کمتر انسانی لمس کرده است و با گروه ماجراجویی که تشکیل داده‌ام تلاش می‌کنم افراد دارای معلولیت دیگر هم تجربیات من را تجربه کنند، فعالیت های ما باعث شده است افراد دارای معلولیت و سایر افراد نگاه‌شان نسبت به معلولیت تغییر کند. ما هر جا که بشود با رعایت مسائل ایمنی ماجراجویی می‌کنیم و از زندگی لذت می‌بریم.»

هیجان‌های دور از ذهن
سعید ۵ سال پیش به ماجراجویی و هیجان روی آورد. اولش با پرواز شروع کرد. پرواز با یک هواپیمای فوق سبک. بعد رفت سراغ غواصی و پاراگلایدر: «پاراگلایدر تجربه‌ی بسیار هیجان انگیزی بود. این پرواز مرا انداخت در جاده‌ی ماجراجویی. حتی آب‌ها هم از دست ماجراجویی‌های من آسایش ندارند. رفتینگ، همان قایق سواری در رودخانه‌های خروشان از کارهای هیجان انگیزی است که با دوستانم تجربه‌اش کرده‌ام. من سویینگ هم انجام داده‌ام! در دره‌ی هملون واقع در میگون. از ارتفاع ۸۰ متری مثل آونگ بین دو دره با سرعت زیاد حرکت کردم و آنجا سقوط آزادی چند متری را تجربه کردم. پرواز با تمام وسایل پرنده را در نقاط مختلف تجربه کرده‌ام و سعی کرده‌ام اطلاعاتم را نسبت به فعالیت های این چنینی افزایش دهم».
اما از همه‌ی اینها گذشته، هیجاناتی که با پرواز همراه است را بیشتر دوست دارم. مثلا در همین برنامه‌ی سقوط آزاد، هواپیما، ارتفاع، هیجان، ترس، سقوط، همه‌ی این فاکتورهای خاص و مهم ماجراجویی جمع‌شان جمع بود. قطعا دلم برای آنها همه هیجان تنگ خواهد شد و واقعا از دوستانم مهدی نقدی پری و آقای مجتبی جوکار ممنونم که کمک کردند این تجربه فراموش نشدنی شکل بگیرد.

محمد صادق خسروی علیا
مجله همشهری سر نخ شماره ۲۸۶ شهریور ۹۵

پارالمپیک ۲۰۱۶ – حرف آخر

این پارالمپیک هم تمام شد و تیم ایران با ۲۴ مدال (۸ طلا، ۹ نقره و ۷ برنز) در رتبه‌ی پانزدهم جدول توزیع مدال‌های پارالمپیک ریو ۲۰۱۶ قرار گرفت. از روز اول تا آخرین روز بازی‌ها، به فراخور احوال شخصی و با اتکا به مصاحبه‌هایم با پارالمپین‌های ایرانی، گزارش‌های روزانه‌ای نوشتم و در فیسبوک، سایت شخصی‌ام، گوگل پلاس و تلگرام منتشر کردم. چند همکار رسانه‌ای و دوستان فعال در حوزه‌ی معلولین بطور مرتب مطالبم را بازنشر می‌دادند که از همگی‌شان متشکرم. اما بسیاری از همکاران دیگر گاه گداری به پارالمپیک پرداختند که البته در همان محدوده هم جای امیدواری هست که پارالمپیک خیلی بیشتر از گذشته مورد توجه رسانه‌های شخصی و عمومی قرار گرفته است.
اما اتفاق تلخی که آخرین روزها برای تیم ایران افتاد، نکته‌ی واضحی را بار دیگر نشان داد: توجه ما به مرگ بیشتر از زندگی است. من نُه روز برای پارالمپیک نوشتم؛ در مورد زندگی و مبارزه؛ تلاش پارالمپین‌ها برای گذر از محدودیت‌هایی که نه تنها جسم، بلکه شرایط اجتماعی سر راهشان قرار داده. آن مطالب پر از شور و امید و زندگی بود. آن مطالب اما به اندازه مطلب روز دهم بازنشر نشد که در مورد مرگ و زندگی بهمن گلبارنژاد نوشتم. گزارش روز دهم در فیسبوک ۳۶ مرتبه بازنشر شد و بیشتر از سایر گزارش‌ها خواننده به خود جلب کرد.
مرگ بهمن تلخ بود و تکان دهنده. بله، نمی‌شد به راحتی از کنارش گذشت. تشکر می‌کنم از همه کسانی که به این رویداد تلخ توجه نشان دادند. اما بهمن باید می‌مرد تا سوژه شود. تا مورد توجه قرار بگیرد. غیراز این اگر بود، خیلی‌ها از کنار اسمش هم عبور نمی‌کردند. خودِ رویداد پارالمپیک از سوی رسانه‌های بزرگ، به خصوص رسانه‌های خارج از کشور، هرگز به اندازه‌ی مرگ بهمن گلبارنژاد توجه دریافت نکرد. بعد از فوت بهمن بود که تازه اسم پارالمپیک را در بسیاری از صفحه‌های شخصی همکاران دیدم. تا قبل از آن، پارالمپیک فقط یک رویداد عادی بود که ظاهرا هیچ چالش سیاسی هم برای مطرح کردن نداشت. بهمن که مُرد، تازه همه یاد پارالمپیک افتادند و درشت درشت نوشتند که دوچرخه سوار ایرانی در حین مسابقه ….
این مرام ما شده. مرگ ما را بیشتر به خود جلب می‌کند تا زندگی. اینکه پارالمپینی با اینهمه تلاش و سختی می‌تواند به پارالمپیک برسد و حتی مدال هم بگیرد عادی است؛ فقط باید بمیرد تا از رویدادی عادی به خبرِ شایسته ی توجه برای خیلی ها تبدیل شود.
از همه‌ی کسانی که این مدت همراهی کردند، صمیمانه ممنونم. برای همه‌ی دوستان دارای معلولیتم، ورزشکاران پارالمپیک در ایران و سراسر جهان، همه‌ی کسانی که زحمت کشیدند، روزهایی پربارتر آرزو دارم. از تک تک شما که مطالبم را خواندید نیز صمیمانه تشکر می‌کنم.

نگین حسینی؛ روزنامه نگار، فعال حقوق معلولیت

پارالمپیک ۲۰۱۶ – روز یازدهم

مدال طلای والیبال نشسته را بردیم؛ رقیب دیرینه، بوسنی هرزگوین را با برتری تمام شکست دادیم و با این مدال خوشرنگ، جایگاهمان از رده‌ی ۲۰ جدول توزیع مدال‌ها به ۱۵ صعود کرد. پیروزی همیشه شیرین است، مبارکِ همه باشد به خصوص برای بازیکنان تیم ملی والیبال نشسته که سال‌هاست برای این لحظه زحمت کشیده‌اند. برای من به شخصه، این پیروزیِ آخر شیرین و تلخ بود. هنوز اتفاقی را که برای دوچرخه سوارمان افتاد، هضم نکرده‌ام. فکرم و روحم سر آن پیچ لعنتی، روی آن شیب تند، جا مانده است. هنوز بهمن را می‌بینم روی دوچرخه‌ای که به زونِ مرگ می‌رسد و راهش از همه‌ی رقیبانش جدا می‌شود برای همیشه. از دیروز بارها پیش خودم تصور کرده‌ام چطور ممکن است این اتفاق افتاده باشد؛ سرعت زیاد؟ کسی پیچید جلویش؟ چطور زمین خورد؟ مگر می‌شود به این سادگی؟ مرز بین زندگی و مرگ چقدر باریک است؛ این را می‌دانم اما هر بار که اتفاقی مرگبار می‌افتد، می‌فهمم که واقعیت را می‌دانم اما شاید هنوز ناباورم.
ببخشید که کامتان را تلخ کردم در این لحظات شیرین. ببخشید که نتوانستم از شادی و غرور تیم ملی والیبال نشسته‌مان بنویسم بی‌آنکه قلم سوگوارم نشتر بزند به شیرینی این لحظه. ببخشید که مجموعه‌ی نوشته‌های هر روزه‌ام از پارالمپیک اینقدر تلخ تمام شد؛ هرچند مطمئن نیستم که این آخرین نوشته‌ام باشد. مطالب دیگری دارم که باید در جمع بندی نهایی بنویسم؛ ضمنا مراسم پایانی مانده، با پرچم‌ نیمه‌برافراشته، با یک دقیقه سکوت… چرا اینقدر تلخ شد چنین پارالمپیکی که می‌توانست به شادی و شادمانی تمام شود… و ده‌ها سوال دیگر که شاید هیچ وقت جوابی برایشان پیدا نکنم. روحت شاد قهرمان. بوسه به دست‌های پرتوان‌تان، قهرمانان.

نگین حسینی، روزنامه‌نگار، فعال حقوق معلولیت

پارالمپیک ۲۰۱۶- روز دهم

1

روز دهم هنوز تمام نشده اما یادداشت روز دهم را برای بهمن گلبارنژاد می‌نویسم؛ برای قهرمانی که دو بار جانش را فدای فدا کرد. برای قهرمانی که پایش را در جنگ از دست داد. برای دوچرخه سوار تنهای ریو که در سراشیبی مرگ رکاب زد.

یاد آن روز می‌افتم؛ حیاط دفتر ایران، دهکده پارالمپیک، لندن ۲۰۱۲٫ از بهمن در مورد پایش پرسیدم. گفت: “یاد همسنگرم افتادم؛ مهران. من و مهران در پایگاه پنجم شکاری در امیدیه با هم آشنا شدیم. من بیست ساله بودم و از استان فارس به جبهه اعزام شده بودم؛ مهران اهل تهران و تقریبا هم‌سن و سال خودم بود. هرچند نشد بیشتر از سه ماه دوست باشیم، در همان مدت کوتاه خیلی رفیق شدیم و همه جا کنار هم بودیم. تا اینکه روزی انفجاری در سنگر مهران، ما را از هم جدا کرد… نالۀ مهران را از داخل سنگر می‌شنیدم . سنگر بعد از اصابت مینی‌کاتیوشای عراقی‌ها گود شده بود. به سمت سنگر رفتم و دستش را از لابلای خاک و سنگ بیرون کشیدم. در همان حال احساس کردم مهران خیلی سبک شده است؛ به طوری که به آسانی او را از زیر آوار خارج کردم اما ناگهان جلو چشمانم فقط نیم‌تنه‌اش ظاهر شد. بدن مهران از وسط دو نیم شده بود و خبری از پاهایش نبود… او همان روز به آسمان پر کشید و من فردایش در انفجاری دیگر پای چپم را تا زیر زانو از دست دادم.” بعدها همین‌ را در کتاب خاطراتم از پارالمپیک لندن نوشتم. بهمن برایم گفت که پیش از مجروح شدنش، در کشتی و وزنه‌برداری فعالیت می‌کرد اما بعد از این اتفاق، عضو تیم ملی وزنه برداری جانبازان و معلولان شد و توانست ۱۲ مدال طلا و یک نقره از مسابقات جهانی بگیرد. بهمن به دلیل آسیب کتف، وزنه‌برداری را کنار گذاشت و وارد مسابقات دوچرخه سواری شد. او در مسابقات آسیایی فسپیک ۲۰۰۶ مدال نقره، در بازی‌های آسیایی گوانگجو ۲۰۱۰ مدال برنز و در مسابقات پاراسیایی مالزی ۲۰۱۲ مدال طلا گرفت.

آن روز بهمن گفت که  در طول ده سال دوچرخه‌سواری -از سال ۱۳۸۱ تا پارالمپیک ۲۰۱۲- فقط در مسابقات آسیایی حضور داشته و پارالمپیک لندن اولین تجربه میدان جهانی‌اش بود که به دلیل تجربه کمتر و بدبیاری نتوانست آنطور که انتظار داشت، ظاهر شود. بهمن آن روز از همسرش زهرا و فرزندانش علی و محمد (که حالا باید ۲۹ و ۲۵ ساله باشند)، تشکر کرد. اما گویی هر دوره پارالمپیک و هر دوره مسابقه برای بهمن، باردارِ حادثه‌ای بود. بهمن در پارالمپیک لندن با بیماری همسرش دست و پنجه نرم می‌کرد. چندی بعد همسرش زهرا در پی ابتلا به سرطان از دنیا رفت. این پارالمپیک نیز به یکشنبه، به روز پایانی نرسید برای بهمن. روز دهم، روز آخرش بود. یادداشت روز دهم برای مردی شد که شاید اگر زنده مانده بود، سهمش از نوشته‌های امشب من و دیگران، فقط یک جمله می‌شد: بهمن گلبارنژاد مدال نگرفت…

بهمن زندگی‌اش را در راه عشقش گذاشت، در راه اعتلای نام کشورش. پرچم ایران و پرچم کمیته بین‌المللی پارالمپیک در ریو برای احترام به بهمن گلباری به حالت نیمه افراشته درآمده و فردا، در مراسم پایانی بازی‌ها، خانواده‌ی پارالمپیک از سراسر جهان یک دقیقه به یاد بهمن گلبارنژاد سکوت خواهند کرد. نام بهمن در تاریخ پارالمپیک ایران و جهان ماندگار شد؛ هرچند که بهای تلخ و سنگینی برای این ماندگاری ادا کرد اما هرچه بود، این عشقش بود به راهی که داشت؛ و خوشا به حال کسی که در راه عشق‌ جان فدا کند.

*نگین حسینی؛ روزنامه نگار، فعال حقوق معلولیت

گلبار

بیانیه کمیته بین‌المللی پارالمپیک در مورد درگذشت دوچرخه سوار ایرانی

کمیته بین‌المللی پارالمپیک در بیانیه‌ای، با تسلیت درگذشت  بهمن گلبارنژاد اعلام کرد: “در پی درگذشت بهمن گلبارنژاد، پرچم ایران در دهکده‌ی بازیها به حالت نیمه افراشته درآمد. پرچم پارالمپیک نیز در دهکده‌ی بازیها، و نیز در محل برگزاری مسابقه فینال والیبال بین ایران و بوسنی هرزگوین، فردا (یکشنبه ۱۸ سپتامبر) به حالت نیمه افراشته درخواهد آمد. در مراسم پایانی بازی‌های پارالمپیک ریو (یکشنبه ۱۸ سپتامبر) نیز به یاد بهمن یک دقیقه سکوت اعلام خواهد شد”.

متن کامل بیانیه کمیته بین‌المللی پارالمپیک به شرح زیر است:

“با کمال تاسف و اندوه، کمیته بین‌المللی پارالمپیک فوت دوچرخه‌سوار ایرانی پارالمپیک را تایید می‌کند که در پی حادثه‌ای در صبح روز شنبه، ۱۷ سپتامبر، در مسابقه جاده‌ای در رقابت‌های پارالمپیک ۲۰۱۶ ریو اتفاق افتاد.

بهمن گلبارنژاد، ۴۸ ساله، حوالی ساعت ۱۰:۴۰ دقیقه صبح، در بخش اول مسیر “گرومری” که بخش کوهستانی مسیر مسابقه است، دچار سانحه شد. این ورزشکار در محل مسابقه مورد مراقبت پزشکی قرار گرفت و در جریان انتقال به بیمارستان ورزشکاران، دچار حمله قلبی شد. آمبولانس در همان لحظه به سمت بیمارستان “یونایتد ریو” در “بارا” تغییر مسیر داد اما او لحظاتی پس از انتقال به بیمارستان درگذشت.

خانواده‌ی این ورزشکار که در ایران بسر می‌برند، عصر امروز خبر را دریافت کردند و تیم ایران نیز بعدازظهر امروز در دهکده ورزشکاران گرد هم آمدند و خبر به آنها داده شد.

فیلیپ کریون، رئیس کمیته بین‌المللی پارالمپیک در این باره گفت: “این خبر واقعا ناراحت کننده است. جنبش پارالمپیک با خانواده‌ی بهمن، هم‌تیمی‌ها و نیز با کمیته ملی پارالمپیک ایران ابراز همدردی می‌کند. خانواده‌ی پارالمپیک همگی اندوهگین هستند برای این تراژدی هولناکی که روی بازی‌های پارالمپیک بزرگ در ریو سایه انداخته است”.

کارلوس نازمن، مسئول بازی‌های ریو ۲۰۱۶ نیز گفت: “این خبر بدی برای ورزش و برای جنبش پارالمپیک است. قلب و دعای ما همراه خانواده‌ی بهمن، هم‌تیمی‌ها و همه‌ی مردم ایران است”.

برایان کوکسن ، رئیس انجمن بین‌المللی دوچرخه سواری نیز گفت: “از فوت دوچرخه سوار ایرانی، بهمن گلبارنژاد بسیار ناراحتم. به یاد خانواده‌ی او و دوستانش هستیم و به کمیته ملی پارالمپیک ایران تسلیت می‌گوییم”.

در پی درگذشت بهمن گلبارنژاد، پرچم ایران در دهکده‌ی بازیها به حالت نیمه افراشته درآمد. پرچم پارالمپیک نیز در دهکده‌ی بازیها، و نیز در محل برگزاری مسابقه فینال والیبال بین ایران و بوسنی هرزگوین در روز ۱۸ سپتامبر به حالت نیمه افراشته درخواهد آمد. در مراسم پایانی بازی‌های پارالمپیک ریو (یکشنبه ۱۸ سپتامبر) به یاد بهمن گلبارنژاد یک دقیقه سکوت اعلام خواهد شد. همچنین سانحه پیش آمده مورد بررسی دقیق قرار خواهد گرفت.

این دومین بازی گلبارنژاد در پارالمپیک ریو بود. او بار اول در مسابقه سی-چهار شرکت کرد و چهاردهم شد. او همچنین در بازی‌های پارالمپیک لندن ۲۰۱۲ شرکت کرده بود.”

پرچم

پارالمپیک ۲۰۱۶ – روز نهم

نکته‌ی اول: روزهای دهکده به پایان خود نزدیک می‌شود. تعداد زیادی از پارالمپین‌های ایران برگشته‌اند و تعدادی دیگر هنوز در ریو بسر می‌برند تا بازی‌شان تمام شود. در دو روز باقی مانده از بازی‌ها، دو فینال مهم در پیش داریم: تیم فوتبال پنج نفره (بازیکنان نابینا و کم بینا) که امروز (شنبه) مقابل تیم میزبان بازی می‌کند؛ و تیم ملی والیبال نشسته که پس فردا با رقیب دیرینه‌اش بوسنی و هرزگوین دیدار خواهد کرد. دو مدال طلا می‌تواند رتبه‌ی ایران را سه-چهار پله بالاتر ببرد، به شرط آنکه در تعداد مدال آوری کشورهای نزدیک به رتبه‌ی ایران تغییر زیادی اتفاق نیفتد.

نکته‌ی دوم: المپیک و پارالمپیک دو بعد از ویژگیِ جسمیِ انسانی را جلوی روی ما به تماشا می‌گذارند که تضاد عجیبی با هم دارند: بیشتر المپین‌ها، الگوی بدنیِ “ظاهرِ سالم” و “بی‌نقص” یا “کم‌نقص” را ارائه می‌کنند؛ الگویی عموماً حسرت برانگیز که با سطح متوسط بدن‌های عموم افراد، فاصله‌ی زیادی دارد. بدن سالم، بی‌نقص و پرتوان با تخصصی ویژه در رشته‌ای ورزشی، رقابت‌های کمتر از میلی‌متری، و نتیجه‌هایی که صدم و هزارم ثانیه رنگ مدال را برای آنها تغییر می‌دهند؛ همگی اجزای بسته‌ای از بدن “ظاهرا سالم‌”اند که از سطح متوسط بدنی که بیشتر آدم‌ها دارند، بسیار دور و حتی دست نیافتنی است. برعکس در این سوی میدان، بازی‌‌های پارالمپیک، بدن‌های متفاوتی را نشان می‌دهد که برخلاف تصور و توقع افرادِ غیرمعلول، توانایی‌های ویژه‌ای دارند. این بدن‌ها هرچند ظاهرا متفاوت و در تضاد با آن “ظاهر سالم” هستند، اما به شکل دیگری توانمندند. بدنِ انسان متوسط شاید هرگز شبیه یک المپین نشود اما هر آن این احتمال می‌رود که بدنِ ظاهرا سالم، به دلیلی، از بیماری و تصادف گرفته تا روند سالمندی، دچارِ معلولیتی شود. پارالمپیک این دو پیام را می‌دهد که اول: معلولیت اتفاق عجیبی نیست که فقط برای غریبه و همسایه‌ رخ بدهد؛ و دوم: اگر عضوی خاص از بدن غایب است، حتما عضو یا اعضایی دیگر هستند که توانایی‌های دیگری داشته باشند.

به نظر من، پارالمپیک به واقعیت‌های ملموس زندگی آدمی نزدیک‌تر است تا المپیک که مجموعه‌ای است از افرادی بسیار استثنایی که از حد متوسط فیزیک آدمی فراتر رفته‌اند. منظورم این نبود که ادعا کنم المپیک را دوست ندارم.  اتفاقاً طرفدار ورزشم و بعضی رشته‌های المپیک را با علاقه دنبال می‌کنم؛ اما در نهایت، مدال طلای قهرمانی را به پارالمپیک می‌دهم. زنده باد همه ورزشکاران، و به خصوص پارالمپین‌ها!

** نگین حسینی، روزنامه نگار و فعال حقوق معلولیت

خلاصه‌ی نتایج روز نهم:

تیم ملی فوتبال هفت نفره ایران در دیدار فینال با نتیجه ۲-۱ از اوکراین شکست خورد و مدال نقره پارالمپیک را به دست آورد.

تیم ملی والیبال نشسته مردان در یک بازی سرنوشت ساز با تیم میزبان، توانست با نتیجه ۳-۰ از سد برزیل بگذرد و راهی فینال پارالمپیک ۲۰۱۶ شود.

حامد امیری در پرتاب وزنه مدال نقره‌ی دیگری برای ایران به ارمغان آورد.

جلیل باقری در رقابت‌های پرتاب وزنه نتوانست به مدالی دست پیدا کند.

بتول جهانگیری در پرتاب وزنه کلاس F33  تیر و کمان ششم شد.  

سمیه عباسپور در اولین حضور خود در مسابقات تیر و کمان پارالمپیک، در رقابتی نزدیک با حریف کره‌ای، با اختلاف ۲ امتیاز از دستیابی به مدال برنز باز ماند. مجید کاکوش نیز که اولین حضور پارالمپیکی‌اش را تجربه می‌کرد، نتوانست به مرحله‌ی نیمه نهایی صعود کند.

در پایان روز نهم، ایران با ۲۱ مدال: ۷ طلا، ۸ نقره و ۶ برنز در رده‌ی ۱۵ جدول توزیع مدال‌ها قرار گرفت.

پارالمپیک ۲۰۱۶ – روز هشتم

زهرا

باور کن ما دیگر نمایشی نیستیم. شاید به یاد نداشته باشی، شاید آن موقعها هنوز به دنیا نیامده بودی، که حضور ما دخترها در مسابقات جهانی فقط جنبه ی نمایش داشت؛ برای اینکه نشان بدهند زنان هم حضور دارند. کسی از ما توقع پیروزی و مدال نداشت. همیشه تازه وارد بودیم و بی تجربه در میدان های جهانی. همیشه می گفتیم “برای تجربه اندوزی”. من آن روزها والیبال بازی میکردم و خبرنگار مجله دنیای ورزش نیز بودم. هر بار که تعدادی انگشت شمار از دختران راهی مسابقات خارج از مرزها می شدند و باید در موردشان می نوشتم، نمی دانستم خوشحال باشم یا ناراحت. خوشحالی ام از آن بود که بالاخره ما هم یک جورایی به رسمیت شناخته می شدیم و ناراحت از اینکه چرا فقط دکور بودیم؛ چرا کسی روی ما سرمایه گذاری اساسی نمی کرد برای اینکه واقعا مسابقه بدهیم و امید قهرمانی باشیم. همان روزها اما نوری ته دلم بود که بالاخره ما هم روزی جدی گرفته می شویم. این را در اراده ی مصمم همبازی هایم می دیدم؛ دخترانی که در والیبال و تیراندازی و بسکتبال و فوتبال و شطرنج کار می کردند در نهایت بی امکاناتی. می دیدم که ورزش بانوان با چه دشواری یی پیش میرود تا معدود سرنشینانش را به مقصدی برساند. اشک و ناکامی دوستانم را می دیدم؛ بی امکاناتی ورزش شهرستان ها و دخترانی که با هزار شوق و امید، بدترین و محدودترین ساعات تمرین را در ورزشگاه ها داشتند؛ توپ های سنگی و راکت های شکسته. مسابقه بدون پاداش. تیم بدون اسپانسر. بازیکن بدون قرارداد.

نسل امروز ورزش بانوان مدیون همان دخترانی است که یک ساعت خوب برای تمرین، یک جفت کفش مناسب، یک توپ استاندارد، یک راکتِ سالم نهایت آرزویشان بود. نسل امروز دختران ورزشکار هنوز خیلی خیلی عقب تر از بازیکنان مرد است. هنوز خیلی راه مانده؛ اما همین که امروز زهرا نعمتی و ساره جوانمردی و کیمیا علیزاده طلا و نقره و برنز می گیرند، یعنی یک چیزی در این مسیر عوض شده، یعنی ما دیگر نمایشی نیستیم؛ یعنی آنقدر رنج بردیم و خودمان را ثابت کردیم تا دیگرانی ناباور، مجبور شوند جدی مان بگیرند.

مدال طلای ساره جوانمردی، مدال طلای زهرا نعمتی، مقام پنجمی تیم والیبال نشسته دختران ایران، همه اینها خستگی یک عمر ورزشکار زن بودن را از تن همه زنان ورزشکار به در می کند. مبارک همه باشد!
نگین حسینی، روزنامه نگار

 

پارالمپیک ۲۰۱۶ – روز هشتم- بخش دوم:

روز هشتم پر از حادثه بود؛ آنقدر اثرگذار که در این بامداد روز جمعه، با اینکه برای روز هشتم نوشته ام، با اینکه از خستگی مفرط یک روز کاری به زحمت درحال تایپ کردنم، هنوز احساس می کنم کارم ناتمام مانده است؛ باید بنویسم از لحظه هایی که در ریو آفریده شد و در غوغای نتیجه ها و عددها گم شد.

پنج شنبه ۲۵ شهریور روزی فراموش نشدنی برای پارالمپیک ایران بود. زهرا نعمتی مدال طلایی گرفت که ارزش آن به مراتب بیشتر از مدال طلایش در پارالمپیک لندن است. صبح روز مسابقه که خورشید زهرا در لندن ۲۰۱۲ طلوع کرد، او اسمی ناشناخته بود؛ یکی از صدها پارالمپینِ دهکده که قرار بود مسابقه بدهد. غیر از هیجان بازیها که طبیعی هم بود، نه فشاری از اطراف روی زهرا بود و نه توقعی و نه وزنه ی سنگین اسمی بزرگ. زهرا نعمتی در آغاز راه بود. در فاصله ی چهار ساله میان لندن و ریو، نام زهرا از چله ی کمانش رها شد و به دوردست ها رفت. زهرا تبدیل شد به اسطوره. از پارالمپیک به المپیک و پرچمداری تیم ایران رسید. زهرا نعمتی یک نام بزرگ شد در جهان. طرفداران خارجی اش نام او را روی کودکانشان گذاشتند و برای دیدارش در ریو لحظه شماری کردند. میدان ریو هرگز به آسانی لندن نبود. همه منتظر بودند تا روز مسابقه ی او فرا رسد. میلیون ها نفر در سراسر جهان برای بازی اش لحظه شماری می کردند. امسال برای زهرا نعمتی سال رها کردن چله ی کمان و گذر دادن صحیح و سلامتِ تیرهایش، از لابلای دوربین ها و خبرنگاران و هواداران و مردمِ چشم انتظار بود. با اینهمه حاشیه که در کنار متن زندگی حرفه ای شکل گرفته بود، مدال طلای زهرا ارزشی فراتر از یک مدال پارالمپیک داشت.

دختران والیبال نشسته در میدانی دیگر چشم ها را به خود خیره کردند تا در اولین حضورشان در پارالمپیک پنجم شوند؛ رتبه ای که نسبت به پیشینه ی نداشته ی آنها در میدان های جهانی، دستاوردی بزرگ به حساب می آید. من بازی تیم را مقابل هلند ندیدم؛ اما شاهدان گفتند والیبالی که دختران ما بازی کردند، نمایشی از کلاس جهانی والیبال، بی نهایت زیبا و هیجان انگیز بود. شیرینی این پیروزی کمتر از مدال آوری نبود و ثابت کرد که اگر دختران والیبال نشسته ی ما حمایت شوند، درست مثل تیم والیبال نشسته مردان می توانند از امیدهای آینده پارالمپیک باشند.

پسران ما در تیم فوتبال پنج نفره چه کردند… فوتبال نابینایان و کم بینایان جاذبه های خاص خودش را دارد. چشمان بازیکنان باید با چشم بند بسته شود تا حتی کم بیناترین بازیکن نیز نتواند جلوی پای خود را ببیند. فقط دروازه بان می تواند بینا باشد و نیز راهنمایانی که پشت دروازه های حریف می ایستند و به بازیکنان خود برای جهت یابی کمک می کنند. بچه های فوتبال پنج نفره در وقت اضافه و با ضربه های پنالتی با نتیجه ۲ بر یک آرژانتین را شکست دادند. پنالتی زدن با چشم بسته به دروازه بانی که می بیند، کار هر کسی نیست. فوتبال پنج نفره وقتی به ضربات پنالتی می کشد، جدال نابینایی با بینایی می شود؛ و چقدر معنی دار است وقتی این رویارویی به نفع نابینایان تمام می شود! بچه های ما به فینال پارالمپیک رسیدند؛ و بعد از بازی، حتی پیش از آنکه چشم های بسته شان را باز کنند، پرچم ایران را در آغوش گرفتند. آن لحظه ها، آن اشک ها و شادی ها فراموش نشدنی است.

*نگین حسینی، روزنامه نگار و فعال حقوق معلولیت

***

خلاصه نتایج روز هشتم:

زهرا نعمتی در رقابتهای انفرادی تیر و کمان به مدال طلا دست یافت. او پیشتر در مسابقات تیمی همراه با ابراهیم رنجبر به مدال نقره رسیده بود.

محسن کائیدی در رقابت های پرتاب نیزه سوم شد و مدال برنز گرفت.

جواد حردانی نیز در رقابت های پرتاب نیزه مدال برنز گرفت.

تیم ملی والیبال نشسته بانوان ایران در یک بازی دیدنی و کم نظیر با نتیجه ۳ بر ۲ بر تیم هلند غلبه کرد و پنجم شد.

محدثه کهنسال، جوانترین عضو تیم پارالمپیک ایران، نتوانست به مرحله یک چهارم نهایی مسابقات تیر و کمان راه یابد.

تیم ملی بسکتبال با ویلچر ایران در جایگاه دهم پارالمپیک ۲۰۱۶ قرار گرفت.

تیم ملی فوتبال نابینایان و کم بینایان ایران در دیداری نزدیک و حساس، در ضربات پنالتی با نتیجه ۲ بر یک از سد تیم آرژانتین گذشت و به فینال پارالمپیک راه یافت.

تیم پارالمپیک ایران در پایان هشتمین روز با ۷ مدال طلا، ۶ نقره و ۶ برنز در جایگاه ۱۴ جدول توزیع مدالها قرار دارد.

پارالمپیک ۲۰۱۶ – روز هفتم

 

خلخال

پارالمپین‌های ایران کولاک کردند امروز. دومین مدال طلای ساره جوانمردی در رقابت‌های مختلط تپانچه و شکستن رکورد جهان، شیرین‌ترین نتیجه‌ی امروز بود برایم. چند شب پیش از ساره نوشتم؛ هم او که داستان زندگی‌اش را با “زن بودن” و “معلول بودن” آغاز کرده بود، امروز دومین طلای پارالمپیک را گرفت و تبدیل شد به اسطوره‌ای در تاریخ ورزش ایران؛ تنها ورزشکاری که دو مدال طلا از یک دوره پارالمپیک/المپیک کسب کرده است. بعد نوبت رسید به طوفانِ سیامند رحمان و شوری که در سالن وزنه‌برداری به پا کرد. امروز سایت رسمی کمیته بین‌المللی پارالمپیک به سیامند لقب Legend را داد و نوشت که سیامند رکورد خودش را سه بار شکست و با وزنه‌ی ۳۱۰ کیلویی تمام کرد که تقریبا هم‌وزن دو بچه فیل می‌شود.

تیم فوتبال هفت نفره‌ی ما کارناوال گل راه انداخت مقابل برزیل که در فوتبال جهان آوازه‌ای دارد. تیم ایران امروز همان نتیجه‌ای را تکرار کرد که در مسابقه‌ی رده بندی پارالمپیک لندن ۲۰۱۲ با برزیل داشت: ۵ بر صفر! و با این نتیجه مدال برنز پارالمپیک لندن را گرفت در حالی که شایستگی داشت به فینال برسد. این پارالمپیک  بچه‌ها به فینال مسابقات فوتبال هفت نفره رسیدند و باید مقابل اوکراین بازی کنند برای مدال طلای پارالمپیک.

از نتیجه‌ها که بگذریم، در هیاهوی امروز که پر از گل و شادی و مدال بود، عکسی نشسته گوشه‌ی ذهنم و دائم نگاهم را به خود فرامی‌خواند، به طرح گل‌های قالی اردبیل، به رنگ شاد لباس محلی زنان دست به آسمان برداشته، به صمیمیت رختخوابِ گوشه‌ی اتاق، به عایق دست سازِ دیوار، به تلویزیون کوچک قدیمی؛ به خانه‌ی عبدالله حیدری قهرمان پرتاب وزنه که در پارالمپیک ریو مدال نقره گرفت. عکسی که خانه و خانواده‌ی عبدالله حیدری را در روستای تیل شهرستان خلخال حین مسابقه‌اش نشان می‌دهد، نشسته گوشه‌ی ذهنم و به دلم چنگ می‌زند. این تصویری از بیشتر پارالمپین‌های ماست که از شهرستان‌ها و روستاها می‌آیند و بهتر از هزار نوشته‌ی من می‌گوید که پشت هر شکست، هر پیروزی، هر مدال، چه داستان‌هایی نشسته است. این تصویری است بی‌کلام اما هزاران بار گویا از پشتِ صحنه‌ی پارالمپیک. ما فقط چند شات از قهرمانان را می‌بینیم؛ اشک شادی یا اندوه‌شان را؛ با مدال یا دست خالی… و هرگز نمی‌دانیم چه تصویرهایی در ذهن‌شان و چه داستان‌هایی در قلب‌شان دارند و وقتی روی سکو می‌روند، به کدام یک از هزار و یک دلیل غم و شادی در زندگی‌شان فکر می‌کنند…

*نگین حسینی – روزنامه نگار و فعال حقوق معلولیت

پارالمپیک ۲۰۱۶ – روز ششم

الفتعلی الفت نیا، ورزشکار پرش طول نتوانست بیشتر از دو جمله به “پارالایو” بگوید. کلامش کوتاه بود اما زخم زد به دلم: “دنیا تا حالا رو سرتون خراب شده؟ الان اینطوریَم به خدا”

باور من  هر چه که باشد، در این لحظه به کار علی الفت نیا نمی‌آید اما ای کاش بداند که برای من و خیلی‌ها چون من، پارالمپین شدن مساوی گرفتن خوش‌رنگ ترین نشان‌هاست، حتی اگر قهرمان ما دست خالی برگردد. من این را برای دلخوشی او یا از روی تعارف نمی‌گویم. پارالمپیک پر از لحظه‌هایی است که یکی اشک شادی می‌ریزد و دیگری اشک غم. برای بسیاری از ورزشکاران، مدال پارالمپیک نه فقط اعتبار شخصی و اجتماعی می‌آورد، که پشت سر آن، پاداش نقدی، جایزه‌ها و تقدیرها نیز هست. در عرصه‌ی قهرمانی، مدال یعنی پول، یعنی درآمدی که چهار سال نداشتی، که چهار سال زندگی و کار و خانواده‌ات را فدای آن کردی، که چهار سال رنج تمرین فشرده و دوری از عزیزانت را به جان خریدی تا پاداش قهرمانی را به زخمی از زندگی‌ات بزنی. و وقتی مدال از دست می‌رود، نه پاداشی هست و نه تقدیری… پارالمپین می‌ماند و روزهای تنگدستی. باور من هرچه باشد، دستکم حالا به کارِ علی الفت نیا نمی‌آید.

این روزها که ریو پایتخت عشق جهان است، قطب نمای ذهن و جانم صبح تا شب، جنوب را نشانه می‌رود. حین مشغله‌های روزمره، حتی در شلوغ ترین لحظه‌ها، پارالمپیک در پس ذهنم است. این رویداد برایم فراتر است از مدال و مقام که البته جای خرسندی هم دارد. اما من پارالمپیک را در کلیتی بزرگتر می‌بینم. اینکه آدم‌هایی پیدا می‌شوند که از دایره‌ی قضاوت‌های من و توی غیرمعلول فراتر می‌روند و “می‌توانند” روی توانایی‌ها و توانمندی‌شان تمرکز ‌کنند، همواره برایم تامل برانگیز است. افراد دارای معلولیت عموما به هر چشمی دیده می‌شوند جز آن نگاهی که خودشان به خودشان و وضعیت جسمی‌شان دارند. این حرف، برداشت شخصی من نیست. صدها تحقیق در دنیای “مطالعات معلولیت” از زبان و از نگاه افراد معلول نشان داده که تجربه‌ی زیستی با معلولیت مشکلات خودش را دارد اما آنچه که این شرایط را بسیار سخت‌ و گاه غیرقابل تحمل می‌کند، نه خود معلولیت، که برداشتِ افراد غیرمعلول از این تجربه‌ی زیستی است. روزی یکی از دوستانم که معلولیت جسمی شدیدی هم دارد، به من گفت “من با معلولیتم مشکلی ندارم، با نگاه مردم به خودم مشکل دارم” و البته این فقط نظرِ او نیست؛ حرف صدها و هزاران فرد معلولی است که پیش از فکر کردن به محدودیت‌های جسمی خود، باید به مصافِ برداشت نادرست ما از موضوع معلولیت بروند و با نگاه‌های ترحم آمیز و زبانِ نیش‌دارِ غیرمعلولان کنار بیایند. این نه قصه‌ی یکی دو روز، که ماجرای یک عمر زندگی با معلولیت است؛ یعنی یک عمر زندگیِ پررنج با زخم زبانِ این و آن، و نگاه‌های نادرست‌شان.

پارالمپیک از این رو برای من ارزشی ورای مدال دارد که نشان می‌دهد آدمی تا چه اندازه می‌تواند “توانمند” باشد که نه فقط با محدودیت‌های فیزیکی خودش کنار بیاید، بلکه چشم و گوش و هوش و پنج حس خود را به روی تک تک نگاه‌ها و حرف‌ها و قضاوت‌ها و دلسوزی‌های بیجا ببندد و فقط و فقط متمرکز شود روی یک هدف: “جای دیگری هست که توانایی دارم و می‌خواهم با آن زندگی کنم، و نه فقط با معلولیتم”.

اما هر چه باشد، پارالمپیک دنیای رقابت حرفه‌ای و کسب و کار حرفه‌ای است. ای کاش پاداشِ همه‌ی پارالمپین‌ها برابر و البته قابل توجه بود!

*نگین حسینی؛ روزنامه نگار، فعال حقوق معلولیت

نتایج روز ششم:

غلامرضا رحیمی ورزشکار تیرو کمان، چهارمین مدال طلای ایران را به ارمغان آورد

ابراهیم رنجبر در رقابت‌های انفرادی تیر و کمان مدال برنز گرفت

پیمان نصیری در رقابت‌های دو ۱۵۰۰ متر به مدال برنز رسید

محمد فتحی گنجی در پرتاب نیزه چهارم شد

سامان رضی در رقابت های وزنه برداری دسته۹۷ کیلوگرم چهارم شد

علی الفت نیا از صعود به فینال رقابت های پرش طول بازماند

حامد صلحی پور نتوانست در رقابت های وزنه برداری، دسته ۸۸ کیلوگرم مدالی بگیرد

پارالمپیک ۲۰۱۶ – روز پنجم

مجید فرزینچه تماشایی بود امروز! از رکوردشکنی‌های پیاپیِ مجید فرزین در وزنه‌برداری که مثل موج‌های خروشان، بیقرارِ اوج گرفتن بود و رام‌ نشدنی می‌نمود؛ تا پرتابِ نیزه‌ی محمدرضا خالوندی به دورترین فاصله برای شکستن رکورد جهانی و راحت کردن خیال همه بابت گرفتن مدال طلا؛ تا دونقره‌ی عبدالله حیدری و سجاد محمدیان؛ تا بازی تماشایی تیم والیبال نشسته‌ی مردان مقابل حریف قدیمی، بوسنی هرزگوین، و بردِ قاطعش در سه گیم متوالی؛ تا طعم شیرین نخستین پیروزی دختران والیبال نشسته مقابل رواندا… امروز روز کولاکیِ پارالمپین‌های ایران بود در گرمای شرجی ریو.
در چهره‌ی مجید فرزین رنج زیادی می‌بینم که شاید بازتاب زندگی‌اش باشد. المپیک ۲۰۱۲ بود که در حیاط دهکده‌ی ورزشکاران روبرویش نشستم برای شنیدن قصه‌ی زندگی‌اش. پسر روستای مرادلو، بیله سوار اردبیل، از کودکی‌اش گفت که به سبب تزریق آمپول اشتباه فلج شد. مجید عاشق درس و مدرسه بود اما وقتی باران می‌آمد، تمام راه خاکیِ روستا گِل می‌شد و ویلچر پسرک از حرکت می‌ایستاد. آن وقت بود که پدر یا مادرش او را کول می‌کردند و به مدرسه می‌بردند. تا برسند به کلاس درس، مجید آب شده بود از خجالت، بابت آنهمه زحمتی که برای عزیزانش داشت. 
آن روز در حیاط دهکده‌ی پارالمپیک بغض مجید ترکید وقتی از سختی‌های پدر و مادرش گفت. شادی مدال طلای پارالمپیک لندن آمیخته شد با یادآوری سال‌هایی که بر همه‌ی آنها به سختی گذشته بود. وقتی کتاب خاطرات لندن را نوشتم، نامه‌ی هشتم را به مجید فرزین و به رنج‌هایش اختصاص دادم که البته فصل مشترکِ همه‌ی ماجراهای زندگی همراه با معلولیت است: “نامۀ هشتم؛ مجید فرزین، مدال طلای وزنه‌برداری: سلام به رنج‌های زندگی. سلام به رنج‌ها که خمیرمایۀ مدال‌هایم هستند. سلام به رنج فقر، به رنج محرومیت، به رنج تنهایی، به رنج معلولیت، به رنج غربت در میان بعضی افراد همزبان اما نه شاید همدل، به رنج روزهای کسالت‌بار اردوها، به رنج تمرین‌ها و مسابقه‌ها. سلام به رنج‌هایی که تار و پودم را از پولاد بافتند تا خم نشوم، نشکنم، از پا در نیایم. این رنج‌ها تنها متعلق به من نیست؛ ماجرای مشترک تمامی ورزشکاران جانباز و معلول است، ماجرای ما مردان و زنان میدان پارالمپیک که گویی هر کدام بیتی از رنجیم؛ وزن‌مان پر از دشواری، اما قافیه‌مان امید. اگر می‌شد بر رنج‌های زندگی‌ام بوسه بزنم، می‌زدم تا قدردان آفرینشگری‌شان باشم. اگر امروز قهرمانم، اگر میدان و مدالی هست برای مفتخرشدن، همه حاصل همان رنج‌هاست که در نهایتِ یأس، امید می‌آفرینند. رنج‌ها را به جان خریدیم تا به روی شیرین زندگی برسیم؛ به رویِ خوشی، به رویِ پیروزی، به روی دستِ پُر برگشتن از میدان. گویی انسانِ بی‌رنج، انسان بی‌زندگی و بی‌سرنوشت است…”

* نگین حسینی، روزنامه نگار، فعال حقوق معلولیت

** نتایج پنجمین روز بازی‌ها:
مجید فرزین مدال طلای وزنه برداری را در وزن ۸۰- به دست آورد. او امروز سه بار رکورد جهانی وزنه برداری را جا به جا کرد.
در پرتاب نیزه، محمدرضا خالوندی و عبدالله حیدری نشان‌های طلا و نقره پارالمپیک را از آن ایران کردند.
سجاد محمدیان، مدال نقره‌ی رقابت‌های پرتاب وزنه را به دست آورد. اما حسینی پناه و نکویی مجد از دستیابی به مدال بازماندند.
تیم ملی بسکتبال با ویلچر ایران بر تیم الجزایر غلبه کرد و با توجه به باخت تیم آلمان از برزیل، امکان صعود تیم ایران به مرحله بعد فراهم شد.
بانوان تیم ملی والیبال نشسته ایران بر تیم ملی رواندا غلبه کردند.
تیم ملی فوتبال هفت نفره ایران در سومین پیروزی پیاپی، بر تیم هلند غلبه کرد.
تیم میکس کامپوند ایران با ترکیب هادی نوری و سمیه عباسپور با نتیجه ۱۵۳ بر ۱۴۸ مغلوب تیم کره جنوبی شدند و نتوانستند به مرحله‌ی بعد راه یابند.

پارالمپیک ۲۰۱۶ – روز چهارم

رنجبر

باید امشب برای ابراهیم رنجبر بنویسم که ما مدال طلا را خیلی وقت است به تو داده‌ایم، قهرمان! همان روزهایی که در جبهه‌های جنگ جانت را برای دفاع از ما کف دستت گذاشتی برایمان قهرمان بودی. روز دوم بهمن ۱۳۶۵ را از خاطر نبرده‌ایم؛ همان لحظه که سنگرت در شلمچه منفجر شد و تو دیگر چیزی نفهمیدی… ما همان روز تمام قد به احترامت ایستادیم و مدال طلا به تو دادیم؛ هرچند این حرف‌ها شاید دردی دوا نکرد از هزار و یک رنجِ مجروحیت تو، نادیده گرفته شدنت، و از یاد بردنت… سرت را بالا بگیر قهرمان! تو سال‌هاست برای ما روی سکوی اولی ایستاده‌ای؛ گیرم دستمان به جایی بند نبود تا این حرف‌های قشنگ را، تا این قدردانی‌های کاغذی را، تبدیل کنیم به زندگی بهتری برایت. شرمنده ماییم که هنوز آیینِ احترام به نسلِ جنگ را بلد نیستیم؛ بس که به چرکِ سیاست آلوده‌مان کرده‌اند. 
روز چهارم پارالمپیک ریو، روز ابراهیم رنجبر و زهرا نعمتی بود؛ دو اسطوره از دو نسل. دو اتفاق متفاوت، جنگ و تصادف، هر دوی آنها را روی ویلچر نشاند تا امروز دوشادوش هم، مدالی نقره اما به ارزش مساوی با طلا برای ایران به ارمغان آورند. زهرا نعمتی و ابراهیم رنجبر امروز توانستند با شکستِ چند تیم از جمله انگلستان، به فینال تیراندازی دونفره برسند. آنها رقابت نزدیکی با تیم چین داشتند و تا لحظه‌های آخر نیز مشخص نبود مدال طلا به چین می‌رسد یا ایران اما در نهایت چینی‌ها پیروز میدان شدند. در رقابت‌هایی به این حساسی، آنچه باقی می‌ماند برای کسی که فینال را باخته، مدال نقره‌ای پر از “حسرت” است. عکس‌های ابراهیم رنجبر را دیدم؛ دستِ حسرت گذاشته بود روی صورتش. بعد از اینهمه سال که چنین لحظاتی را انتظار می‌کشید، مدال طلا از دستش پرید. ابراهیم رنجبر قدیمی‌ترین عضو تیم ملی پارالمپیک ایران است که در پارالمپیک سیدنی ۲۰۰۰ نیز حاضر بود اما پس از آن شش سال از ورزش کناره گرفت تا مصدومیتش بهبود پیدا کند. او در پارالمپیک لندن ۲۰۱۲ چهارم شد و باز بی‌مدالِ پارالمپیک به خانه بازگشت. اما امسال سرانجام به نشان نقره‌ی پارالمپیک دست یافت هرچند به معنی واقعی کلمه، لیاقت طلا داشت این تیم دونفره.
بازی‌های پارالمپیک یادمان می‌آورد که پشت هر مدال، چه داستان‌های بلندی از کشمکش‌های آدمی، ظرفیت‌ها و توانایی‌ها و محدودیت‌ها و نامحدودیت‌هایش هست؛ و ما می‌دانیم که ورایِ این مدال نقره، نه فقط کشمکشِ زنی جسور با سرنوشتش و با محدودیت‌های ریز و درشت، که ازخودگذشتگی مردی نهفته است که انفجار زندگی را جلوی چشم‌هایش دید اما به سوی دیگرِ سرنوشت، لبخند زد.

*نگین حسینی، روزنامه نگار، فعال حقوق معلولیت

** نتایج چهارمین روز بازی‌ها:
در پایان چهارمین روز، ایران با یک مدال طلا و ۳ نقره در میان ۶۴ کشور شرکت کنند، در رده ۳۲ ایستاد.
تیم میکس ریکرو (تیراندازی دو نفره) ایران با ترکیب زهرا نعمتی و ابراهیم رنجبر مدال نقره گرفت
حمید اسلامی در رقابت های دو ۱۵۰۰ متر به علت خطا حذف شد
محسن کائیدی (برنده مدال نقره پرتاب وزنه در پارالمپیک ۲۰۱۲) و صالح فرج زاده نتوانستند در رقابت های پرتاب وزنه مدالی بگیرند
احمد اجاقلو در فینال رقابت های دو ۱۰۰ متر، کلاس T47 هشتم شد
تیم ملی بسکتبال با ویلچر با نتیجه ۷۳ بر ۵۰ مغلوب تیم میزبان (برزیل) شد

پارالمپیک ۲۰۱۶ – روز سوم

mehrzad
هفته‌های آخر شهریورو آفتابِ مایلی که به سمت پاییز می‌رود، فصل پارالمپیک را تداعی می‌کند که شبیه هیچ کدام از فصل‌های زندگی نیست و رنگ لحظه‌های نابی است که حالا در “پایتخت عشق جهان”، در ریو، شکل می‌گیرد. تقویم پارالمپیک پُر است از روزهای دهکده؛ از پارالمپین‌هایی که از دورترین و دورافتاده‌ترین جغرافیای این زمین پهناور آمده‌اند تا نشان دهند که زندگی همراه با معلولیت فقط رنج و کاستی و ناکامی نیست؛ و آن چیزی نیست که دیگرانی غیرمعلول می‌پندارند؛ که اگر رنجی نیز هست، همین ندانستن‌ها و نفهمیدن‌ها و انکار کردن‌های جامعه‌ی غیرمعلول است. همین مرتضی مهرزاد، بلندقدترین والیبالیست جهان، روزگاری به خاطر دو متر و چهل و چهار سانتی متر قد خانه نشین شده بود. بلند قامتی ویژگی منحصر به فردی بود که در مقیاس جهانی می‌توانست خیلی زودتر از اینها، برای او یک امتیاز مثبت به حساب آید. اما طول کشید تا آن قامت بلند تبدیل به یک مزیت شود و او را به بالاترین نقطه‌ی ورزش جهان برساند. 
چرا انسانی باید به خاطر قدی متفاوت، یا جسمی که شبیه دیگران نیست، گوشه‌ی خانه بنشیند؟ فقر اقتصادی به کنار، این فقر فرهنگی و نگرشی که مُدام در جامعه تولید و بازتولید می‌شود، چه تعداد از این مرتضی‌ها را در پستوی خانه‌ها پنهان نگه داشته است؟ مرتضی فقط یکی از معدود افراد معلولِ خوش اقبالی بود که توانست راهی برای تبدیل معلولیت به یک فرصت پیدا کند. اما بقیه‌ی مرتضی‌ها، کوتاه قامت‌ها، بلند قامت‌ها، افرادی با معلولیت‌های جسمی، آنها کجای جهانند؟ کجای ایران زندگی می‌کنند؟ و از همه مهم‌تر، در کجای ذهن من و تو جا دارند؟ آیا اصلا کسی باید به پارالمپیک، یا به میدانی پرافتخار برسد تا دیده شود؟ محترم شود؟ ارزشمند شود؟ ارزش انسان و وجود او آیا تنها به جسم یا دستاورد او در میدانی خاص منحصر می‌شود؟ من به اندازه‌ی موهای سرم به این سوالات فکر کرده‌ام. بارها از من پرسیده‌اند که با چه انگیزه‌ای از حقوق معلولیت دفاع می‌کنم در حالی که خودم (دستکم هنوز) معلولیتی ندارم یا کسی از نزدیکانم (دستکم هنوز) به معلولیتی دچار نشده است. من در تصورم، رنجِ زندگی افراد معلول در پستوها را کشیده‌ام؛ افراد معلولی را دیده‌ام که در زیرزمین خانه‌ها، اتاق‌های تاریک، کمدهای تنگ و نمور زندانی شده‌اند تا زخمی به صورت آبروی خانواده‌ نباشند. من به اندازه‌ی تاریکیِ روزهای همه‌شان برایشان رنج کشیده‌ام؛ و وقتی پارالمپیک را می‌بینم که روح و انرژی و شور و نشاط از در و دیوار دهکده‌اش می‌بارد، دلم برای همه‌ی پارالمپین‌های آشنا و ناشناس خوشحال می‌شود. پارالمپیک به زندگی همراه با معلولیت، به تجربه‌ی زیستی معلولیت، معنا می‌بخشد؛ معنایی که در جریان زندگی عادی، در چارچوب کلیشه‌ها و قضاوت‌ها و ناباوری‌ها، خیلی زود، خیلی ساده، گم می‌شود، انکار می‌شود و از دست می‌رود. من عاشق پارالمپیکم؛ حرمت انسان‌ها برایم از هر ثروتی ارزشمندتر است؛ و پارالمپیک با سخاوت به زندگی افراد معلول حرمت و اهمیت می‌بخشد.
*نگین حسینی، روزنامه نگار، فعال حقوق معلولیت
————————————
نتایج تیم ایران در روز سوم: 
علیرضا قلعه ناصری مدال نقره پرتاب دیسک را به دست آورد.
هاشمیه متقیان در رقابت های پرتاب نیزه چهارم شد.
والیبال نشسته مردان ایران با نتیجه ۳ بر صفر چین را شکست داد.
تیم ملی والیبال نشسته بانوان ا با نتیجه ۳ بر صفر ز تیم امریکا شکست خورد.
در مرحله مقدماتی تیر و کمان: سمیه عباسپور دوم، هادی نوری سوم، مجید کاکوش هفتم شدند. در رقابتهای میکس تیر و کمان، مرحله مقدماتی، سمیه عباسپور و هادی نوری مقام نخست را به دست آوردند.
حمزه محمدی، وزنه بردار باسابقه ایران، در دسته ۶۵ کیلوگرم نفر چهارم شد.
تیم فوتبال هفت نفره ایران با نتیجه ۲ بر صفر تیم امریکا را شکست داد و راهی مرحله نیمه نهایی شد (ترکیب تیم: مسلم خزایی، هاشم رستگاری، لطف‌الله جنگجو، صادق حسنی، جاسم بخشی، محمد خراط و مسلم اکبری)
تیم ملی بسکتبال با ویلچر ایران با نتیجه ۹۳ بر ۴۴ از تیم امریکا شکست خورد. 
معصومه خدابخشی، تنها نماینده ایران در مسابقات تیراندازی با تفنگ بادی نتوانست به فینال رقابت‌‌ها راه پیدا کند.

پارالمپیک ۲۰۱۶ – روز دوم

ساره ج

آسان نیست برایم که این روزها از دور تماشاچی باشم و یکی از دریافت کنندگان خبرهای پارالمپیک از کانال‌های تلگرامی و فیسبوک و سایت‌های خبری؛ اما در عین حال، هیچ وقت به این اندازه به پارالمپیک نزدیک نبوده‌ام. گویی هر صبح با طلوع خورشیدی دیگر روی دهکده‌ی پارالمپیک، روح و جانم در پایتخت عشق جهان پرسه می‌زند؛ پارالمپین‌ها را می‌بینم که با چه جنب و جوشی برای روزی نو و مبارزه‌ای شیرین آماده می‌شوند. از کنار تک تک شان رد می‌شوم، خودم نیستم؛ روحی نامریی‌ام. به زندگی‌هایشان فکر می‌کنم. فصل پارالمپیک پر از قصه است، زندگی‌های گفته و نگفته، رنج‌های بر زبان آمده و نیامده، بغض‌هایی که آدم‌هایی با برچسب “معلولیت” فرو خورده‌اند؛ اما به جای خزیدن در پستوی تنهایی و فراموشی، برخاسته‌اند و به دل طوفان زده‌اند تا داستان‌شان گم نشود. و من بارها و بارها شنونده‌‌ی این داستان‌ها بوده‌ام؛ با هر جمله برای هر سرنوشت گریسته‌ام؛ دل داده‌ام به رنج‌هایشان؛ ایمان آورده‌ام به توانایی آدمی برای پیدا کردن راهی از دلِ هر سختی. 
یکی از روزهای آفتابی لندن بود، پارالمپیک ۲۰۱۲- ساره جوانمردی با مدال برنز تیراندازی به دهکده برگشته بود؛ ته شادی‌اش اما حسرتی بود؛ و تیری که به قلب آرزویش شلیک کرده بود “تا مدال طلا فاصله‌ی کمی داشتم!”. ساره قصه‌ی زندگی‌اش را با من گفت. “دختر که باشی و معلولیتی هرچند اندک هم که داشته باشی…” حرف‌هایش را با همین جمله شروع کرد؛ و من نیز بعدها قصه‌ی زندگی‌اش را با همین جمله برایش نوشتم. زن بودن به کنار، برچسب معلولیت تمام محدودیت‌های زن بودن را دوچندان می‌کند. زخم زبان این و آن، حرف‌های پشت سر، دلسوزی‌های مهربانانه که فقط محدودیت بیشتر می‌زایند… ساره از دل همه‌ی اینها عبور کرده بود تا به پارالمپیک برسد؛ و راضی نبود به برنزی که آرزوی خیلی از ورزشکاران جهان بود. 
بارها نوشته‌‌ام -حتی همین چند جمله بالاتر- که پارالمپیک به من “باور توانایی آدمی” را یاد داد؛ اما گاه اتفاق‌هایی می‌افتد که شرمسارم می‌کند چون می‌بینم باورم هنوز ناتمام است. ساره راضی نبود به برنز، و وقتی گفت پارالمپیک ۲۰۱۶ مدال طلا می‌گیرد، با خود فکر کردم چرا به برنز قناعت نمی‌کند؟ رقابت‌های فشرده‌ی بازیکنان در پارالمپیک مگر برای کسی ضمانتی می‌گذارد برای مدال، آنهم مدال طلا؟! ناباور بودم و راضی به مدال برنز ساره. ساره آن روز وقتی روی سکوی سومی پارالمپیک لندن ایستاده بود، نمی‌دانستم که خواب مدال طلای ریو را می‌دید. من چهار سال عقب بودم، و شاید یک دنیا نامطمئن. 
اولین مدال طلای کاروان ایران در پارالمپیک ریو را یک خانم گرفت؛ همانی که داستان زندگی‌اش اینطور آغاز شد: “دختر که باشی، و معلولیتی هرچند اندک هم که داشته باشی…”

*نگین حسینی، روزنامه نگار، فعال حقوق معلولیت

*خلاصه نتایج روز دوم بازی‌ها
مریم سلطانی در رقابت های پرتاب نیزه هفتم شد.
سمیرا ارم و مهدی زمانی از راهیابی به فینال مسابقات تیراندازی بازماندند.
تیم ملی بسکتبال با ویلچر ایران با نتیجه ۸۰-۶۱ از تیم انگلیس شکست خورد.
در فوتبال پنج نفره (نابینایان و کم‌بینایان) تیم ایران و ترکیه به نتیجه ۰-۰ دست یافتند.
امید نوری‌جعفری (جودوکار کم‌بینا) از رسیدن به مدال برنز بازی‌ها بازماند.
و:
ساره جوانمردی اولین مدال طلای کاروان ایران را به ارمغان آورد.

** خبرهای پارالمپیک ۲۰۱۶ را از چند کانال دنبال کنید:
سایت فدراسیون ورزش‌های معلولین و جانبازان http://irisfd.ir
کانال تلگرام فدراسیون: http://telegram.me/irisfd
خبرهای لحظه به لحظه از ریو با “پارالایو”: http://telegram.me/paralive
این هم تلگرام خودم:
http://telegram.me/neginpaper

#پارالمپیک۲۰۱۶ #ریو۲۰۱۶

پارالمپیک ۲۰۱۶ – روز اول

گل زیبایت رسید محمد جان!

محمد خراط، بازیکن تیم فوتبال هفت نفره روبروی دوربین “پارالایو” ایستاد و گلی را که امروز به تیم آرژانتین زد، به مردم ایران تقدیم کرد. مردم ایران منم، تویی، ماییم. کجای این بازی ایستاده‌ایم من و تو و ما؟ این گل امروز تمامِ زندگی محمد بود، و او سخاوتمندانه آن را تقدیم من و تو و ما کرد که همیشه سرشلوغیم… چقدر حواسمان بود به هدیه‌ای که امروز گرفتیم؟ نمی‌دانم. مردم ایران منم. یکی از آنها. گل زیبایت رسید محمد جان. از پایتخت عشق جهان به سمت شمال رسید؛ به جایی که حالا نشسته‌ام، از جنوبِ دریاچه‌ی میشیگان برایت می‌نویسم. حتما گلت قشنگ و تماشایی بود، و زیباتر از آن، که تقدیم منِ مردم ایران کردی. تا اینجا هم گل زده‌ای به سر همه‌ی ما. نگران مدال و نتیجه نباش. ما را همین گل تو و بقیه دوستانت بس، تا روزی که زنده‌ایم…

نتایج روز اول پارالمپیک:

اولین مدال کاروان ایران: سامان پاکباز – مدال نقره پرتاب وزنه

اولین پیروزی فوتبال هفت نفره: ایران ۳ – آرژانتین ۱

مقام پنجمی یونس سیفی‌پور در پرتاب وزنه

مقام هشتمی شاهین ایزدیار در مسابقات شنای قورباغه

پیروزی تیم بستکبال با ویلچر ایران مقابل آلمان ۶۹ بر ۶۳

پارالمپیک ۲۰۱۶ – افتتاحیه

torch

“قلب محدودیتی نمی‌شناسد؛ هر کسی قلبی دارد” این محور موضوعیِ مراسم آغازین پارالمپیک ۲۰۱۶ بود. در شبی بارانی از شب‌های ساحلیِ و گرم ریو، چهار هزار و سیصد و پنجاه پارالمپین به همراه حدود هشتاد هزار تماشاچی حاضر در استادیوم ماراکانا آغاز بازی‌ها را جشن گرفتند؛ با قلب‌های گرمشان که عشق و امید و انرژی را در فضا به گردش درآورده بود.

قلب محدودیتی نمی‌شناسد؛ و هر کس قلبی دارد. من بی‌آنکه محورِ موضوعی مراسم را بدانم، نوشته بودم که ریو این روزها پایتخت عشق جهان است. قلب، نمادِ عشقی نامحدود، جانِ مشترکِ همه‌ی آدمیان است؛ با هر جنسیت، مذهب، نژاد و رنگ پوست، و شرایط بدنی. و قلب، دریچه‌ای برای دیدن یکدیگر و تفاوت‌هایمان، برای گذر از محدودیت‌هایی که جسم جلوی راهمان یا جلوی دیدمان می‌گذارد.

در مراسم رژه‌ی پارالمپین‌ها، تیم هر کشور شرکت کننده، قطعه‌ی پازلی در دست داشت که نام کشور روی یکطرف آن و تصویر المپین‌هایش روی سطح دیگرش نقش بسته بود. هر تیمی که رژه رفت، قطعه‌ای از پازل را از خودش به جا گذاشت و آن قطعه، در کنار قطعات دیگر قرار گرفت تا نقشی پایانی شکل بگیرد. تیم میزبان، آخرین قطعه‌ی پازل را کنار دیگر قطعات منتظر چید؛ و ناگهان، در زاویه‌ای از بالا به پایین، دوربین‌های مراسم به زیبایی نشان دادند که با اتصال آخرین قطعه، رگ و ریشه‌ای در تصویر دوید و قلبی قرمز و تپنده شکل گرفت؛ نماد روح پارالمپیک؛ جمع بودن و یکی شدن و تپیدن؛ و پیامی برای نامحدود بودن. 

بنا به روالِ دیرینه، چند پارالمپین‌ مشعل بازی‌ها را دست به دست کردند تا به آخرین نفر برسد. یکی از پارالمپین‌ها که با کمک واکر راه می‌رفت، هنگام حمل مشعل به زمین افتاد. بغض من در آن لحظه شکست؛ که هیچ اتفاقی جز این، نمی‌توانست دشواری‌های زندگی با معلولیت را، شکست‌ها و زمین خوردن‌ها و دوباره برخاستن‌ها را به این تلخی و به این عریانی نشان دهد. تشویق و همراهی تماشاچیان درآن لحظه‌ها امیدبخش و ستودنی بود.

آخرین پارالمپین مشعل را روی ویلچر گذاشت تا شعله‌ی بازی‌ها را روشن کند. او مسیری را طی کرد و در نهایت به پله‌ها رسید. هیچ کس جز افرادی که معلولیت جسمی دارند، احساسِ ناخوشایندِ قرار گرفتن مقابل پله‌ها را تجربه نکرده است. پارالمپین و مشعلش روبروی پله‌ها متوقف شد. چند لحظه ایستاد… هرجا که سدّ راهی هست، باید راهگشایی هم باشد. به لطف تکنولوژی، رمپی در قلب پله‌ها ظاهر شد تا نشان دهد که سنگ هم می‌تواند قلب داشته باشد؛ آن قلب نامحدود؛ و از دل خود، راهی، مسیری، باز کند.

مشعل امید، توانایی، گذر از محدودیت‌ها، در پایتخت عشقِ جهان روشن شده و تا ده روز دیگر برافروخته خواهد بود؛ اما شعله‌اش حتی اگر خاموش شود، همچنان در قلبِ نامحدود ما روشن می‌ماند – همان که حافظ گفت: ” که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست”

* نگین حسینی؛ روزنامه نگار، فعال حقوق معلولیت