ماجرای مونا و آیدا…

شما رو به خوندن مطلب زیردعوت می کنمکه ازوبلاگ مونابه نام «من و نخاع» برداشتم. مونا با قلمی روان و شیوا، از اولین دیدارش با یکی از دوستانش به نام آیدا میگه… دعا می کنیم مونا و آیدا هردو، هرچه زودتر سلامتی شون رو به دست بیارن.آمین!

mona-004-300x225

عکسی که مونا گرفته، نحوه ی استفاده ی آیدا از کامپیوتر را نشان میده

آیــــــــدا

از یه ماه قبل از سفر به مشهدم تصمیممو گرفتم که اگه رفتم مشهد هر جور شده به دیدن آیدا برم
آیدا یکی از پر مشکل ترین ضایعات نخاعیه …ضایعه نخاعی گردنی با سوزشی شدید که تمام بدنشو فرا گرفته و یواش یواش وارد زندگیش شد…از گردن به پایین دچار فلج اندام ها شده و تنها ۳۰ درصد از یکی از دستاش حرکت داره…مشکلات تنفسی و تکلمش هم از یک طرف دیگه به سختی های زندگیش اضافه کرده… همه ی این شرایط بعد از بیست و خورده ای سال زندگی با تن سالم اومده بود سراغش و هضم این مشکلات رو طبعا سخت تر و سخت تر میکرد
آیدا با همون حرکت ۳۰ ۴۰ درصدی دست چپش وارد زندگی من شد…تلاش و تکاپو و درس و…آیدا در کنار اون همه مشکل کوچیک بزرگش برای من ستودنی بود…و البته منطقی بودنش!
با یه ابزار به سختی تایپ می کنه و وبلاگ نویسی و البته بین خودمون بمونه گهگاهی اس ام اس بازی !
تقریبا یه ده رو قبل از سفرم بود که از آیدا خواستم روز و ساعت اومدنم به خونشونو مشخص کنه…میدونستم اینقدر مشکلاتش متعدد که رفتنمون تو هر لحظه و هر ساعتی امکان پذیر نیست…و آیدا هم درخواستمو زمین ننداختو اجازه داد بیام ببینمش…یادش بخیر یکشنبه ساعت ۶:۳۰ عصر!
اینقدر استرس داشتم که نگو دوست داشتم دقیقا سر راس ساعت ۶:۳۰ تو خونه ی آیدا باشم…میدونستم برای اون ساعت خودشو آماده کرده و زودتر یا دیرتر رسیدنم میزنه تو ذوق…با تماس تلفنی که با مادرآیدا داشتم فهمیدم که از هتل ما تا خونه ی اونا نیم ساعتی راهه…ساعت ۶ از هتل زدم بیرون و خوشبختانه ۲۸ دقیقه بعد به خونه ی آیدا اینا رسیدیم و از این بابت خوشحال بودم که درست سر زمان دلخواه آیدا رسیدم
حدسم درست بود…آیدا با کمک مادر نازنینش و یه چیزی شبیه کوله پشتی که به تختش وصل شده بود، نشسته بود یعنی حلقه های اون کوله پشتی آیدا رو از پشت سر نگه داشته بود که بتونه بشینه…با خودم گفتم حتما اگه زود رسیده بودم شاید آماده نشده بودو اگه دیر میرسیدم شاید از نشستن زیاد خسته می شد…ولی اون موقع خوشحال بودن که سر وقت رسیدم…تا اون موقع فکر میکردم آیدا اصلا نمی تونه صحبت کنه…خودش قبلا بهم گفته بود که صدام از ته چاه میاد اما من صداشو نشنیده بودم…اون روز برای اولین بار صدای آیدا رو شنیدم یه صدای آروم که وقتی میخواست رساتر و تندتر حرف بزنه به نفس نفس می افتاد… و طبعا اذیت می شد
بعد از سلام و احوال پرسی مشغول برانداز کردن آیدا شدم …یه دست بلوز و شلوار مثل هم پوشیده بود با پر ازگل های ریز زرد و یک جوراب زرد پاپیون دار که ست شده بود با لباسش و یه کوچولو خوشدل و موشدل کرده بود!…همه چی تو اتاق آیدا مرتب و منظم بود و از همه مهم تر خود آیدا بود که تحسین بر انگیز تر اونچه فکر می کردم در مقابلم نشسته بود
خوشحال شدم که آیدا رو دیدم…دیدنش برام کلی پیام داشت…از قبل از اینکه آیدا رو ببینم حرف زدن و همدردی باهاش برام حس خوبی میوورد از اینکه اینقدر یک آدم میتونه خوبو منطقی و مهربون باشه بهش غبطه میخوردم..و وقتی دیدمش و باهاش رو در رو همکلام شدم و از اینکه هستشو میتونم به عنوان یه دوست روش حساب کنم خوشحال تر از قبل بودم
به امید بهتر شدنت آیــــــدا.

5 نظر در “ماجرای مونا و آیدا…

  1. سلام ، من مدیر سایت اسپیشال هستم ، خوشحال میشم به تالارگفتمان سایت اسپیشال سربزنید .
    سایت اسپیشال ، یادگار نوید مجاهد ، از معلولین فعال و موفق ایران هست .
    و انجمن اسپیشال هم فعال ترین انجمن معلولین در ایران هست .

  2. ممنون حسین آقا. یاد نوید عزیز بخیر و گرامی… لینک شما رو به فهرست لینک های سایتم اضافه کردم. ممنون از پیام شما

  3. آی بی خانمان ’ قلب من خانه تو ’ بخوان که تا رها شود در آب
    باران را ’ بخوان که تا رها شود در آب’ دل خزان زده ’ باغهای بی آبشار
    بخوان ’ که ذهن پنجره تیر خورده ’ از آفتاب لبریز است ’ نگاه کن در هزاره آوار
    آفتاب چه عریان می تابد ’ بخوان به نام آب ’
    که رود ’ دنباله آواز توست ’ بگو بهار بهار.
    سلام دوست من
    اعیاد شعبانیه بر شما فرخنده[گل]

  4. تو فراموش نکن
    زندگی یک هوس است
    گاز بر میوه کال
    من فراموش نکردم
    که بهار آمده است
    تا بگیرم پرو بال

    تو فراموش نکن
    روی آن شاخه ی یاس
    جای دستان من است
    من فراموش نکردم که خدا
    همه جا یار من است

    تو فراموش نکن
    گرچه آن روز گذشت…
    که تو رفتی و هنوز…
    مانده برگشتن تو…
    *
    من فراموش نکردم
    غم آن لحظه سرد
    دیدن ِ رفتن ِ تو…

    همه گویند
    که از دل برود هر آنچه از دیده برفت
    و شب رفتن تو
    من ماتم زده،
    خسته دل،
    گوشه نشین
    گوشه در ماتم تک ساغر خود
    ریخته روی زمین
    زیر لب میگفتم
    آه که از رفتن تو …

    نفس از سینه برفت
    لحظه ها طی شد و میخانه نشینان همه رفتند
    و شب از نیمه گذشت
    آسمان بود

    که با دیده من نعره زنان میگریید
    مرغ شب بود
    که در پهنه لاینتهی دشت خیال ،
    همره مرغ دلم ،بال زنان
    گریه کنان دور درخت می چرخید
    و من آنقدر نشستم
    که سحر آمد و از دیده شب تیره برفت
    گرمی پرتو خورشید از آنسوی تن پنجره ها سر زد
    آهسته چنین خواند به گوش دل من
    که ای خسته
    مطمئن باش
    که هرگز نرود از دل
    هر آنچه از دیده برفت

    سلام خانم حسینی
    این ایام بر شما مبارک

  5. ممنون قاصدک جان و گل های کاغذی عزیز. بر شما هم مبارک. شاد باشید

دیدگاه‌ها غیرفعال هستند.