به یاد دوست آسمانی ام؛ معصومه صفی

Masi-Safi

مصی جان، پاییزی دیگه اومد و رفت و زخمِ ماندگارت رو دوباره در دلم تازه کرد.

این روزها باز به یادتم، بیشتر از هر وقتی.

سال های سال، تو همین روزها بود که با هم می‌خندیدیم؛ با هم کار می‌کردیم، با هم به رستوران روزنامه می‌رفتیم…

تو همین روزهای پاییزی بود اما که تو درد می کشیدی… همین روزهای پاییزی بود که تو رو از ما گرفت تا همیشه در حسرت صورت قشنگت و لبخندهای مهربونت باقی بمونیم…

دلم برات تنگه مصی قشنگم. هیچ وقت از یادم نرفتی و این همش از خوبی و مهربونیِ کم نظیرت بود

تو آسمونی بودی و خیلی زود به جایی برگشتی که روح بلندت بهش تعلق داشت.

رها شدی از دردهای این دنیا.

به خداوند و آرامش ابدی اش می سپارمت، مصی زیبا و متینم.

 

تقدیر و تدبیـــــــــــــــر…

کلماتی که هانیه نوشته، مرا به فکر فرو برد… مطلب او را در وبلاگش خواندم و تصمیم گرفتم در روز+نامه به اشتراک بگذارم. هانیه نوشته:

«نمی دانم کتاب سرنوشت چه چیز برایم خواهد نگاشت و مرا به کدامین جاده بی انتها رهنمون می سازد؟ نمی دانم خدا در وجودم چه دید که مرا به نبردی سخت با دستان پر زور زندگی دعوت کرد اما هر چه هست، من ازدقایق زیبای زندگی لذت خواهم برد چون می دانم آن را دوباره تجربه نخواهم کرد.
شاید آمده ام تا روشنایی روز را در دل تاریکی شب تجربه کنم و به دیگران بگویم در اوج تاریکی هم می توان نگاهی زیبا داشت وشمعی افروخت. شاید آمده ام تا از موسیقی برگ در گوش شبنم تازه متولد شده لذت ببرم و به شعر دلاویز زندگی معنایی تازه بخشم.
می دانم گاهی از پرسه در کوچه های سرد سرنوشت خسته می شوی و زبان به شکوه می گشایی.. طلایی ترین لحظه تعالی روحت مبارک! تو به دیدار خدا نایل شده ای!
می دانم سالها صبوری کرده ای و از دریچه احساست با مردم شهر سخن گفته ای تا تو را باور کنند و از روزنۀ امید به پنجره زیبای زندگی نگاه کرده ای تا عطر خوش همدلی را استشمام کنی… استوار باش و به راهت ادامه بده! سر انجام روزی صدایمان را خواهند شنید و باورمان خواهند کرد. 
بخشی از تقدیر به دست ما نگاشته نمی شود و بخش دیگرش حاصل تدبیر ماست.
می توانیم سرنوشت سنگی را انتخاب کنیم که ساکن است و هیچ اثری در دنیا نخواهد داشت و روزی خواهد مرد… یا سرنوشت رودی را داشته باشیم که درمیان لحظه ها جاری می شود تاطراوت وسر سبزی را به زمینیان هدیه کند و رویش جوانه ماندگاری را جشن می گیرد…
تو چگونه سرنوشتت را رقم خواهی زد؟ سعی کن بهترین انتخاب را داشته باشی چون خدا تو را لایق بهترین ها آفریده است.» 

از طریق سایتم روز+نامه با “هانیه عرب” نویسنده دارای معلولیت آشنا شدم. هانیه در وبلاگش در مورد خودش نوشته: 

“دارای معلولیت جسمی حرکتی (سی پی کوادر) و ازناحیه هردو دست و هر دو پا دارای مشکل هستم. درحال حاضر دانشجوی رشته حقوق دانشگاه مجازی نور طوبی تهران می باشم. به ادبیات علاقه دارم و در اوقات فراغت داستان یا دل نوشته هایی را به تحریر در می آورم.»

هانیه تا به حال سه کتاب به نام های: “پرواز با بال عشق”، “قهرمان عرصه زندگی” و “تولدی دوباره” را منتشر کرده که البته کتاب “پرواز با بال عشق” جدیدترین آنهاست و شهریور امسال منتشر شده است.
نام وبلاگ هانیه “لبخند زندگی” است و آدرسش: http://khorshidtabanarezoha.persianblog.ir/

شرح عکس: هانیه عرب هنگام بازدید از مجتمع رعد

بخندید اما نه به ما!

 مطلب زیر را دوست عزیز دارای معلولیتم، خانم زهرا بیک نوشته و با دوستان غیرمعلول خود به اشتراک گذاشته است. او امیدوار است که این نوشته ها بتواند دست کم در رفتار و فرهنگ چند نفر از دوستان تاثیر بگذارد و آنها را بیش از گذشته از مسائل معلولین آگاه کند. 

 و این هم مطلب زهرا:

- لبخند بزنید لطفا – ۱

درمن باب مساله ی نه چندان پیچیده و در عین حال صعب ِ فرهنگ سازی برای رعایت حقوق افراد دارای معلولیت، تصمیم گرفتم بعد از این، مطالبی برای تذکر و یادآوری برای دوستان غیر معلولم در صفحه ام قرار بدهم: و چنین آغاز می کنیم :

* عزیزانم، اگر شنیدید کسی فریاد برآورد که “معلولیت، محدودیت نیست” ، مطمئن باشید این سخن شعاری بیش نیست. معلولیت محدودیت دارد. محدودیت های بی شمار جسمی ، روحی و یا گاها حتی درد هم دارد…

قصد ندارم نوشته ام را چندان طولانی کنم، میدانم خواندن متن های بلند در حوصله ی مخاطبین “جوان” و “بی خیال” من نخواهد بود؛ پس سخن کوتاه میکنم و اولین تذکرم را یادآور میشوم…

مهربانان، در نحوه ی نگاه و برخوردتان (مخصوصا در اولین برخوردها و یا در خیابان) دقت کنید. فردی که کمی با دیگران متفاوت است، به هیچ وجه دوست ندارد دیگران او را با نگاهشان دنبال کنند، به او بخندند یا بعضا تاسف بخورند.

ما همه انسانیم. همه ی ما روح داریم و می توانیم لبخند بزنیم و یا گریه کنیم. تفاوتی میان ما نیست. برای همین است که اغلب سعی میکنم در خیابان و یا در کنار دوستان، لبخند بر لب داشته باشم، تا دیگران بدانند حتی با وجود ِ محدودیت های معلولیت ، باز هم می توان به زندگی ادامه داد … چاره چیست؟

دلداده‌ی ترجمه؛ ترجمان دلدادگی

سال ها گذشته است از آن روز که پای صحبت های فریدون دولتشاهی، مترجم به نام و همکار دوست داشتنی ام نشستم و هرگز به چاپش نسپردم. چندی پیش که خبر فوت او را شنیدم، ناگهان یاد گفت و گو افتادم و این بار بیشتر از هر زمانی احساس شرمساری و گناه کردم که چرا تا وقتی خودش هنوز زنده بود، مصاحبه را منتشر نکردم. به هر حال، پس از سال ها، مصاحبه در شماره اخیر ماهنامه مدیریت ارتباطات (دی ۱۳۹۱) به چاپ رسید و من متن آن را برای ادای دین و احترام به همکار فقیدم، در روز+نامه نیز منتشر می کنم. روح پاکش در آرامش ابدی…

*****************

گفت و گویی منتشر نشده با مرحوم فریدون دولتشاهی، مترجم بنام مطبوعات ایران

دلداده‌ی ترجمه؛ ترجمان دلدادگی

نگین حسینی

neginh@gmail.com

بزرگ بود/ و از اهالی امروز بود/ و با تمام افق‌های باز نسبت داشت/ و لحن آب و زمین را چه خوب می‌فهمید/ صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود/ و پلک‌هاش مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد/ و دست‌هاش هوای صاف سخاوت را ورق زد/ و مهربانی را به سمت ما کوچاند/ به شکل خلوت خود بود/ و عاشقانه‌ترین انحنای وقت خودش را برای آینه تفسیر کرد

 شعر سهراب تنها تزئینی برای این گفت و گو نیست. خط به خط این شعر در مورد او صدق می‌کند؛ در مورد مردی که سرشار از مهربانی، پاکی و راستی بود.

فریدون دولتشاهی از مترجمان به نام مطبوعات ایران، ده‌ها جلد کتاب سیاسی را به زبان فارسی برگرداند تا خوانندگان ایرانی، در دهه‌هایی که هنوز خبری از رایانه و اینترنت نبود، از کتاب‌های سیاسی جهان دور نمانند. مردی سخت‌کوش که دل را و زندگی را به ترجمه بخشیده بود، ویژگی‌هایی داشت که در این زمانه بس کمیاب است: آرام، مهربان، متعادل، خوشرو و بی‌هیچ گره و کینه‌. او نمونه‌ای واقعی از حُسن خلق و معاشرت بود؛ دلداده‌ی ترجمه و ترجمانِ دلدادگی در روزگار قحطی مهر و درستی.

این گفت و گو را در یکی از روزهای پاییزی اواسط دهه ۱۳۸۰ با او انجام دادم که به دلایلی منتشر نشد؛ تا حالا که حدود چهار ماه از فوت آن مترجم پرکار و مهربان می‌گذرد. فریدون دولتشاهی در این مصاحبه از پدر و مادر مرحومش می‌گوید؛ از عشق پدر به هنر و موسیقی که نغمه‌هایی جاودانه را وارد زندگی او کرد، تا روزهای تنهایی‌اش که با کار و شعر و موسیقی آنها را پُر می‌کند.

هنوز در تصورم، هر روز مردی تنها را می‌بینم که کیفی ساده به دست دارد، سر به زیر وارد خیابان روزنامه اطلاعات می‌شود، به تحریریه می‌رود، با لبخند به همه سلام می‌کند، پشت میزش در سرویس خارجی می‌نشیند و دل به کارش، به عشقش می‌سپارد… 

****

* آقای دولتشاهی، بهتر است به گذشته برگردیم؛ به روال معمول تاریخ و محل تولد.

- من ۲۵ اردیبهشت سال ۱۳۱۷ در منیریه تهران به دنیا آمدم. پدر و مادرم هر دو کرمانشاهی بودند اما چون پدرم در دانشگاه تحصیل می‌کرد، به تهران آمده بودند.

* تحصیل دانشگاهی در دهه ۱۳۰۰ خیلی جالب است!

- بله. پدرم اولین کسی بود که سال ۱۳۱۱ از دانشگاه تهران لیسانس حقوق گرفت. البته دو سال طب خوانده بود اما بعد به وکالت تغییر رشته داد. می‌گفت دیدم طب کار من نیست، رهایش کردم.

* اسم کوچک پدرتان چه بود؟

- (مرحوم) فضل‌الله دولتشاهی.

* پس تحصیل پدر روی زندگی خانوادگی اثر گذاشت.

- بله. علاوه بر اینکه خانواده‌ام ساکن تهران شدند، چون پدرم حقوق خوانده بود، من هم رفتم انگلیس که حقوق بخوانم.

* حتما در تهران مدرسه رفتید؟

- ما پیش از اینکه در محله منیریه ساکن شویم، در خیابان شاهرضای سابق (انقلاب) زندگی می‌کردیم. من به دبستان منوچهری واقع در کوچه انوشیروان می‌رفتم که البته الان دیگر وجود ندارد و به جای آن دانشگاه امیرکبیر ساخته شده است. آن زمان بعد از دبستان، دبیرستان شروع می‌شد که دو سیکل داشت: سیکل اول که تا نهم بود و سیکل دوم تا دوازدهم؛ و فقط در سال دوازدهم رشته‌ای می‌شد.

* شاگرد خوبی بودید؟

- در سیکل اول نه خیلی عالی، اما بدک نبودم. در سیکل دوم هرچه بالاتر می‌رفتم، درسم خراب‌تر می‌شد (می‌خندد). سال ششم اگر نمره‌های ادبیات و انشاء نبود، رد می‌شدم! پنج تا تجدید آوردم! من از اول ادبیات را دوست داشتم اما در درس‌های دیگر شاگرد خوبی نبودم.

* خاطره‌ای از درس نخواندن‌هایتان به یاد دارید؟

- یادم هست که یک سال عربی ۲۰ شدم اما سال بعدش ۶ گرفتم! معلم گفت: ببینم تو چطور پارسال ۲۰ گرفتی، امسال ۶؟ گفتم: هیچی، عشقی درس می‌خوانم (می‌خندد).

* اشاره کردید که برای تحصیلات به انگلستان رفتید. چه سالی بود؟

- سال ۱۳۳۶، بعد از پایان تحصیلات دبیرستانی عازم انگلستان شدم. اول به لیدز رفتم تا رشته زبان انگلیسی بخوانم اما بعد برای رشته حقوق به لندن برگشتم. البته دو سال طول کشید تا وارد دانشگاه شوم چون مدرک دیپلم ما را قبول نداشتند.

* در مجموع چند سال در انگلستان بودید؟

- چهار سال و نیم.

* برگردیم به فضای خانوادگی‌تان. چند خواهر و برادر دارید؟

- پدر و مادر من دخترخاله و پسرخاله بودند. من پسر بزرگ آنها بودم و بعد از من یک پسر و یک دختر هم به دنیا آمدند. برادرم سال پیش فوت شد و الان فقط یک خواهر دارم (خواهر ایشان هم سال ۱۳۹۰ از دنیا رفت).

* محیط خانوادگی‌تان چطور بود؟

- محیط خانوادگی ما گرم و صمیمی بود؛ به خصوص پدرم خیلی آرام و بیشتر سرش در کتاب و مطالعه بود. خصلت دیگر پدرم که به من هم رسیده، این بود که عاشق موسیقی بود. خودش ساز نمی‌زد اما دستگاه‌های موسیقی را کاملا می‌شناخت و به همین دلیل، با خیلی از هنرمندان آن دوره دوست بود. مثلا یکی از کسانی که حتما هر سال به دیدنش می‌رفتیم، مرحوم صبا بود. روز اول فروردین هر سال، ابتدا به دیدن پدر بزرگم می‌رفتیم و بعد به منزل مرحوم صبا. پدرم این کار را وظیفه خود می‌دید. من هم در همان سال‌ها با خیلی از هنرمندان آشنا شدم.

* پدرتان با کدام‌یک از دیگر هنرمندان ارتباط داشتند؟

- اگر بخواهم نام ببرم، خیلی می‌شود اما اشخاص معروف‌تر، در گروه خواننده‌ها با مرحوم بنان، داریوش رفیعی، فاخته (قوامی)، ادیب خوانساری و تاج اصفهانی معاشرت داشت. در میان آهنگسازان و موسیقیدانان با مرحوم صبا، حسن یاحقی، پرویز یاحقی، حسن کسایی؛ و همینطور با گروهی از خواننده‌های کرمانشاهی مثل علی البرزی دوست بود.

* خاطره‌ای از معاشرت با این هنرمندان به یاد دارید؟

- خاطره خاصی نه؛ خاطره همان صداهایی است که می‌شنیدم، و همان آوازهایی که آن روزها خوانده می‌شد. روزهای تعطیل و آخر هفته اغلب به دماوند می‌رفتیم؛ بیشتر هنرمندان معمولا آنجا جمع می‌شدند. من از ابتدا در چنان محیطی بزرگ شدم و بعدها خودم دوستان هنرمندی پیدا کردم، مثل استاد شجریان و کوروس سرهنگ‌زاده که جزء خوانندگان برنامه «گلهای جاویدان» بود. همینطور داوود پیرنیا (پسر مشیرالدوله معروف) که اخیرا در برنامه «آوای موسیقی» شبکه ۴ هم از او تجلیل شد چون موسیقی ایران را به نوعی دگرگون کرد. آن زمان که موسیقی ایرانی رو به نابودی بود، او برنامه گلها را ساخت.

* از آن برنامه‌ها خاطره‌ای دارید؟

- بله، یادم می‌آید که مسابقه‌ای گذاشتند، اول شعر را می‌خواندند و بعد می‌پرسیدند شاعرش که بود. من محصل دبیرستان بودم که هر ۵ دوره این مسابقه را برنده شدم. جواب همه سوالات را درست دادم و جایزه گرفتم. جایزه اول، دیوان سعدی بود. بعد هم دیوان شاعران دیگر، مانند حافظ و عراقی و غیره.

* پدرتان کی و چرا فوت شدند؟

- پدرم سال ۱۳۳۹ درسن ۴۸ سالگی از دنیا رفت. ناراحتی کلیه داشت که آن زمان قابل علاج نبود اما حالا به راحتی درمان می‌شود.

* فکر کنم شما در آن زمان انگلیس بودید. چطور متوجه شدید؟

- بله، این هم خودش داستانی است… یکی از دوستان پدرم به نام محمدعلی مسعودی (پسرعموی عباس مسعودی، موسس روزنامه اطلاعات) می‌خواست برای دیدن فرزندانش به پاریس برود اما گفته بود اول به لندن می‌روم تا به «فری» سر بزنم –دوستان و آشنایان مرا فری می‌نامیدند-. او به لندن آمد و سه چهار مرتبه مرا به ناهار دعوت کرد اما هیچ چیزی نگفت و نرفت. بعدا به دوستان مشترکمان گفته بود که هر کاری کردم، نتوانستم این خبر بد را به فری بدهم. شش-هفت ماه بعد، دوست دیگری به نام آقای تابش که شاعر بود، در نامه‌ای برایم نوشت که پدرت فوت شده. یعنی من تازه ماه‌ها بعد از مرگ پدرم از فوت او باخبر شدم.

* در این مدت خودتان متوجه غیبت پدر نشدید؟

- او هفته‌ای یک بار برایم نامه می‌فرستاد اما مدتی نامه‌هایش دیر شد. در یکی از نامه‌های آخر برایم نوشت که کارم خیلی زیاد شده و شاید دیگر نتوانم برایت نامه‌ای بنویسم. همانطور که گفتم، پدرم دو سال طب خوانده بود و می‌دانست که از آن بیماری می‌میرد اما برای من طوری نوشت تا نگران نشوم. خواهرم بعدها در نامه‌هایش اشاره کرد که پدر کمی بیمار است اما بالاخره آقای تابش خبر فوتش را برایم نوشت. حتی چند نفر از خویشاوندان ما که در لندن تحصیل می‌کردند و می‌دانستند پدرم از دنیا رفته، نتوانستند این خبر را به من بدهند.

* شما پسر بزرگ خانواده بودید. آیا فوت پدر روی زندگی شما و مسیری که در پیش گرفته بودید، اثر گذاشت؟

- بله. بعد از پدر، سرپرستی خانواده به عهده من افتاد. به هر حال پدرم کارمندی ساده بود و مشکلات مالی هم در زندگی ما وجود داشت.

* اما شنیده‌ام که شما به قول معروف «شازده» بوده‌اید!

- ما شازده بودیم اما به قول معروف، شازده بی‌تاج و تخت! چیزی به آن معنا نداشتیم. «دولتشاه» پسر بزرگ فتحعلی‌شاه، از عباس‌میرزا هم بزرگتر بود اما چون مادرش گرجی بود، نمی‌توانست ولیعهد شود. شرط تاج و تخت این بود که پدر و مادر هردو از ایل قاجار باشند. دولتشاه پسر سلحشوری بود. وقتی عثمانی‌ها به ایران حمله کردند و کرمانشاه و عراق را گرفتند، دولتشاه این بخش‌ها را پس گرفت اما در بازگشت دچار بیماری وبا شد و از دنیا رفت. او اتفاقاً شاعر هم بوده است. یک جلد دیوان خطی‌اش را داشتم؛ کسی از من گرفت و دیگر پس نداد!

* برگردیم به سوال قبل؛ مسئولیت شما در نبود پدر.

- بله. بعد که متوجه شدم پدرم فوت شده، درس و تحصیل را نیمه‌کاره رها کردم و به تهران برگشتم تا خانواده را سرپرستی کنم. آن موقع خواهرم، شیرین، که شش سال از من کوچکتر است، ۱۶ ساله و برادرم ۱۲ ساله بود.

* مادرتان کی از دنیا رفتند؟

- سال ۱۳۷۰ در منزل خواهرم بودیم که مادرم از دنیا رفت. دقیقا نمی‌دانم چند سال داشت، هفتاد و پنج یا هشتاد سال.

* رابطه شما با پدر و مادرتان چطور بود؟

- خیلی خوب بود. مادرم انسان بسیار ساده‌ای بود، و مثل همه مادرها، خیلی هم مهربان. جالب اینکه حدود ۶۰ سال در تهران زندگی کرد اما اگر با او حرف می‌زدی، فکر می‌کردی تازه از کرمانشاه آمده! لهجه غلیظ کردی داشت. گفتم که پدرم هم خیلی آرام بود. به یاد ندارم حتی یک بار سرم داده کشیده باشد. خب البته من هم آرام بودم. کاری نمی‌کردم که نیاز به برخوردی باشد.

* از مادرتان هم خاطره‌ای بگویید.

- خب باید بگویم خیلی مادر بود. قبل از انقلاب، مدت کوتاهی در کیهان انگلیسی کار می‌کردم. ساعت کارم ۱۱ تا ۲ نیمه‌شب بود. یک شب هلیکوپتر ملکه اردن سقوط کرد و ملکه کشته شد. صفحه روزنامه باید عوض می‌شد. بنابراین تا صبح در روزنامه ماندم و ساعت ۷ صبح به خانه رسیدم. آن زمان منزل ما در شمیران بود، خیابان نیاوران. وقتی نزدیک خانه شدم، یکباره مادرم را دیدم که سر کوچه نشسته. با تعجب گفتم چرا اینجا نشسته‌ای؟ گفت: دیوانه‌ام کردی! یک تلفن می‌زدی! گفتم: فکر می‌کردم دیروقت است و خوابیده‌اید. گفت: تا تو خانه نیایی که من نمی‌خوابم.

* اسم مادرتان چه بود؟

- صدیقه کلانتری. پدرش هم روحانی بود.

* اشاره کردید که پدرتان کارمند ساده بود. کجا کار می‌کردند؟

- پدرم در وزارت دارایی کار می‌کرد. آخرین شغلش هم در زمان دکتر مصدق بود که قرار شد کمیسیون مالیاتی ایجاد شود. مرحوم مصدق یک عده را به عنوان رئیس کمیسیون‌های مالیاتی انتخاب کرد که پدرم یکی از آنها بود.

* از کارها یا شغل‌هایی که خودتان داشته‌اید بگویید.

- سال ۴۲ یا ۴۳ حدود سه ماه در کیهان کار کردم. پیش از اعتصاب مطبوعات هم دو سال در آنجا مشغول بودم. علاوه بر این، در شرکت تبلیغی «نگاره» هم کار می‌کردم که بعدا به کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان تبدیل شد. شرکت نگاره را مرحوم فیروز شیروانلو راه‌اندازی کرد و بهترین هنرمندان را به کار گرفت. البته اسمش تبلیغات بود اما کار ما پیشرفته‌تر از تبلیغات بود. از جمله کسانی که با ما کار می‌کردند، می‌توانم از عباس کیارستمی، پرویز کلانتری، و نجومی نام ببرم که آن زمان همگی نقاش بودند؛ و نویسندگان و شاعرانی همچون سیروس طاهباز و م. آزاد (تهرانی). ما بعدا دسته‌جمعی به کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان رفتیم. من از سال ۱۳۴۸ تا ۱۳۵۴ در کانون مشغول بودم. یک مدت هم در یک شرکت بیمه کار کردم و رئیس بیمه اتومبیل بودم (می‌خندد).

* شما و بیمه؟!

- واقعاً! کاری بود که جداً از آن متنفر بودم. همین باعث شد که به صدا و سیما بروم. روزی یکی از آشنایان از من پرسید: واقعا از کارت راضی هستی؟ گفتم: راضی؟! اصلا و ابدا! گفت: من هم تعجب کردم که چطور رفتی بیمه! بعد سوال کرد: دوست داری بروی رادیو و تلویزیون؟ گفتم: آره ولی کسی را آنجا نمی‌شناسم. گفت من آشنایی دارم. و مرا به کسی معرفی کرد که آن زمان معاون سیاسی رادیو و تلویزیون بود. از سال ۱۳۴۹ تا ۱۳۸۰ در صدا و سیما کار کردم. سردبیر خبر واحد مرکزی خبر، بخش اخبار خارجی بودم. بعدها که واحد مونیتورینگ درست شد، سردبیر آن بخش شدم. اوایل خودم ترجمه می‌کردم اما وقتی کار زیاد شد، دیگر به ترجمه نمی‌رسیدم و بیشتر نظارت می‌کردم. از سال ۱۳۶۵ هم به روزنامه اطلاعات آمدم و با ترجمه سیاسی شروع کردم. کتاب خاطرات ریچارد نیکسون- سال ۱۹۹۹ را برای اولین بار برای اطلاعات ترجمه کردم و همین باعث شد وارد حوزه ترجمه کتاب‌های سیاسی شوم. ترجمه زندگی من است. واقعا دوستش دارم.

* در میان کتاب‌هایی که ترجمه کرده‌اید، کدام‌یک را بیشتر دوست دارید؟

- اولین کتابی که خیلی علاقه‌مندم کرد، «پایان زمین» بود. واقعا آن را دوست داشتم چون همه وقایع را خیلی طبیعی شرح داده و وقتی می‌خوانمش، احساس می‌کنم که من هم دارم همراه نویسنده سفر می‌کنم. ماجرای خبرنگاری است که از شرق افریقا راه می‌افتد و تا چین می‌رود. او همه مشکلات و ناراحتی‌های مردم را می‌بیند و جمله قشنگی هم می‌گوید: «یک خبرنگار هیچ وقت نباید با هواپیما سفر کند، باید سوار اتوبوس شود و در میان مردم باشد». کتاب دیگر «خاطرات گورباچف» بود که بسیار خواندنی بود. از بعضی از جنبه‌های شخصیتی گورباچف هم خوشم آمد.

یادم رفت به کتاب «میگل» اشاره کنم که اولین کتابی بود که ترجمه‌ کردم. من عاشق این کتابم و با داستانش زندگی کردم. ماجرا درباره پسربچه‌ای روستایی است که شبانی می‌کند. میگل شخصیتی دارد که هر آدمی، آن را به خودش نزدیک می‌بیند. هر کسی آن دوره را گذرانده و می‌تواند خودش را در آن داستان پیدا کند. متن میگل را مدیون «م. آزاد» هستم که برای ویراستاری‌اش خیلی زحمت کشید. شاید باور نکنید که ما دو سال روی این کتاب کار کردیم. با هم خط به خطش را می‌خواندیم، ترجمه و ویراستاری می‌کردیم.

* با اینهمه دلدادگی به کار، آیا تا به حال شده که حین ترجمه کتابی گریه کنید؟

- اتفاقا حین ترجمه «میگل» خیلی گریه کردم. همینطور در «پایان زمین» و «خاطرات گورباچف». یکی از دلایلی که این کتاب‌ها را بیشتر دوست دارم، همین است که با آنها احساس عاطفی برقرار کردم؛ و جالب‌تر اینکه وقتی ترجمه این کتاب‌ها تمام می‌شد، خیلی ناراحت می‌شدم. دلم می‌خواست ماجرا ادامه پیدا می‌کرد چون جزیی از زندگی‌ام شده بود.

* پس شما به راستی عاشق ترجمه هستید.

- دقیقا همینطور است. اگر ترجمه نکنم، دیوانه می‌شوم!

* برگردیم به وضعیت امروز. بقیه اعضای خانواده‌تان کجا هستند؟

- خواهرم در هلند زندگی می‌کند. برادرم سال پیش از دنیا رفت. من هم که تنها هستم.

* با تنهایی چگونه سر می‌کنید؟

- بیشتر مشغول کار هستم. صبح‌ها که به روزنامه می‌آیم. در خانه هم مشغول ترجمه‌ام. گفتم که اگر ترجمه نکنم، دیوانه می‌شوم!

* در خانه روزی چند ساعت کار می‌کنید؟

- اقلا روزی ۷-۸ ساعت. هستم اگر می‌روم، گر نروم نیستم! ظهر که از روزنامه به خانه می‌روم، یک ساعت استراحت می‌کنم. از حدود ساعت ۴ ترجمه را شروع می‌کنم تا ۸ شب. بعد کمی قدم می‌زنم. وقتی برمی‌گردم، کمی تلویزیون تماشا می‌کنم. بیشتر فیلم و خبر می‌بینم. تا ۱۲ شب ترجمه می‌کنم و بعد می‌خوابم.

* حتما شعر و موسیقی هم در برنامه دارید؟

- بله، وسط کار شعر هم می‌خوانم. بیشتر به شاعران کلاسیک علاقه دارم، مانند سعدی که واقعا استاد سخن است و شعرهایش مثل تابلوی نقاشی است: «سروِ بالایی به صحرا می‌رود»… یا بابا طاهر و حافظ. از شاعران معاصر هم اخوان ثالث، هوشنگ ابتهاج (سایه) و عماد خراسانی را دوست دارم که شاعری شوریده بود و در غزل بی‌نظیر. اخوان ثالث درباره او می‌گوید که بعضی غزل‌هایش پا به پای غزل‌های حافظ و سعدی است. به اشعار سیاوش کسرایی هم علاقه دارم. موسیقی کلاسیک ایرانی، به خصوص آواز استاد شجریان، بنان، محمودی، و خوانساری که مرا به حال و هوای گذشته می‌برند… من حدود ۳۰۰ نوار کلاسیک دارم.

* وقتی به حال و هوای گذشته می‌روید، چه تلخی‌ها و شیرینی‌هایی را به یاد می‌آورید؟

- بهتر است آدم اصلا خاطرات تلخ را به یاد نیاورد. خاطرات شیرین هم دیدار دوستان است. من هنوز از دیدن دوستان خیلی خوشحال می‌شوم.

* از شما ممنونم که وقت دادید و این مصاحبه را پذیرفتید.

- من هم از شما متشکرم.

 

شهر مناسب با شهرام مبصر

شهرام مبصر: «به خودم قول داده بودم حتی اگه بتونم فقط یک پل و رمپ درست کنم یه قدم به جلو برداشتم. اما الان خوشحالم که تمام مدیران شهرداری منطقه ۲ این دغدغه رو پیدا کردن. از خدا ممنونم که حمایتم کرد و از همسرم، سونیا که واقعا تنهام نذاشت. اما تازه اول راهیم. هنوز خیلی مونده… فکر کنم از اینجا به بعد واقعا به کمک و حمایت دوستان نیاز دارم».

شهرام مبصر، جوان خوش اخلاق، کوشا و پیگیر عضو انجمن باور، مدتی است به عنوان مسئول کارگروه مناسب سازی و ایمن سازی معابر، اماکن و فضاهای شهری درشهرداری منطقه ۲ تهران مشغول به کار شده است. دغدغۀ شهرام این روزها این است که مسیرهای ترافیکی و تردد منطقه ۲ تهران را برای عبور و مرور افراد دارای معلولیت مناسب سازی کند. این دغدغه، یکی از آرزوهای بزرگ افراد معلول در ایران و البته در هر جامعه‌ای است؛ که بتوانند از خانه‌هایشان بیرون آیند و مطمئن باشند که در ادامۀ مسیر، چرخ‌های ویلچرشان مقابل پله‌ها متوقف نمی‌شود؛ یا اگر مشکل بینایی دارند، مطمئن باشند که بدون کمک کسی می‌توانند به مقصد برسند بدون نگرانی از افتادن در چاله‌ای.

با وجود تلاش‌هایی که شهرام مبصر و همکارانش در شهرداری منطقه ۲ کرده‌اند و معابر زیادی را برای استفاده افراد دارای معلولیت آماده کرده‌اند، هنوز عموم مردمی که معلولیت ندارند، نمی‌دانند که نباید ماشین‌ خود را مقابل رمپ‌های بزرگ مخصوص عبور ویلچر پارک کنند و سد راه عبور آنها شوند. هرچند نیازهای اولیه مناسب سازی در برخی از مناطق تهران به طور جدی فراهم شده، به نظر می‌رسد که هنوز عموم مردم از نیازهای قشر اقلیت جامعه بی‌خبرند و نمی‌دانند که نباید در محل مخصوص پارک خودروهای افراد دارای معلولیت، یا در مقابل ورودی‌های بزرگ مخصوص ویلچر پارک کنند. تجربۀ موفق جوامع دیگر نشان می‌دهد که تا قوانین موجود ضمانت اجرایی پیدا نکند، نمی‌توان تاثیری روی فرهنگ عمومی گذاشت. حال که شهرداری‌های مناطق به ضرورت و اهمیت مناسب سازی اماکن عمومی برای افراد دارای معلولیت پی برده‌اند، نوبت سایر نهادها، از جمله پلیس راهنمایی و رانندگی است که قدم بردارد و با متخلفان قوانین مرتبط با عبور و مرور افراد دارای معلولیت، برخورد جدی و قانونی کند.

با وجود این مشکلات، شهرام مبصر و همکارانش، به آینده‌ای درخشان امیدوارند؛ به روزی که همه افراد با معلولیت‌های مختلف بتوانند به یاری معابر مناسب‌سازی شده، سهمی در حضور و مشارکت اجتماعی داشته باشند.

دست مریزاد به شهرام که با وجود همه مشکلات و ناامیدی‌ها و بی‌انگیزگی‌های ممکن، هنوز پرتلاش و امیدوار به جلو می‌رود تا بار دیگر یادآوری کند که جامعه را همت مردان بزرگ و تفاوت آنها با دیگران است که می‌سازد و پیش می‌برد…

لینک مصاحبه سعید ضروری با شهرام مبصر در روزنامه مردم سالاری، شماره ۳۰۴۱، ۳۰ مهر ۱۳۹۱

باز باران، بی ترانه…

نوشته ای از زهرا بیک، دوست عزیزی که از عصا استفاده می کند:

*****************

دلیل دارد که من زیاد اهل باران نیستم …

که نه دوستش دارم و نه از آن متنفرم …

یک دلیل دارد که من با آمدن باران یاد یک عالمه احساسات رمانتیک نمی افتم …

باران برای من تنها یک عالمه قطره ی ریز دوست داشتنی که از آسمان مهمان مان شده اند نیست … باران برای من تنها صدای خوب شرشر قطره ها روی سقف خانه نیست… باران مرا خیس میکند اما از نوع “موش آب کشیده” … باران احساس مرا عوض میکند اما از نوع “اضطراب” … باران حال مرا خوب نمیکند … باران دغدغه است برای من … باران تنها قدم زدن نیست … تنها لذت بردن نیست دوستان من … باران نگرانی در چاله افتادن هم دارد… باران، جوی های آب را سرکش میکند … قطره ها در خیابان شورش میکنند و زمین لیز میشود …برخی اعتقاد دارند آدم ها در پاییز خیلی بیشتر سُر میخورند … من اما احتمال سُر خوردنم زمان باران زیاد می شود… وقتی همه جا را آب گرفته و من باید از خیابان عبور کنم. وقتی کیفم و لباسهایم خیس و سنگین میشوند … وقتی عصایم مدام سر میخورد و مدام خیانت میکند … باران برای برخی آدم ها نوید شادمانی نیست … چراغ زرد خطر است برای احتیاط هزار برابر . برای “برخــــی” آدم ها …

شاید اگر خیابان های شهرم اینقدر بی رحم نبودند، من هم عاشق باران می شدم…. شاید…

پ.ن: عکس را در گوگل پیدا کردم. منبعی ندارد.

آیا یاریگری هست که یاری ام کند؟

 نمیدونم کی هستی که اینجا رو میخونی، نمیدونم خواننده همیشگی اینجایی یا گذارت از سر اتفاق به اینجا افتاده. نمیدونم از اونهایی هستی که دائما داری اینجا رو زیر و رو می‌کنی تا سر از چیزی که نیست یا چیزی که دوست داری دربیاری؛ یا همراه و همدل نوشته‌هامی. نمیدونم کی هستی که من منتظرشم تا یکی از همین روزها از راه برسه و این مطلبو بخونه و برای پسر دوست داشتنی ما، حسن، داروی مورد نیازشو تهیه کنه.

حسن، پسر عزیزی که نابیناست، این روزها مثل خیلی از بیماران دیگه، داره تقلا می‌کنه تا داروهایی که نیاز حیاتی‌اش هستند، به دستش برسند. حسن باهوش و مهربون و باایمانه. سالهاست که میگه قراره دبیر کل آینده سازمان ملل بشه و البته منم ازش قول گرفتم که به من اولین مصاحبه اختصاصی رو بده. اینها شاید شوخی به نظر برسه؛ اما واسه ما جماعت دیوانه‌ای که به ممکن بودنِ غیرممکن‌ها ایمان داریم، شدنیه. چرا که نه؟

من که الان تو یکی از پیشرفته‌ترین کشورهای دنیا زندگی می‌کنم، هرچه تلاش می‌کنم داروی مورد نیاز حسن را پیدا کنم، هنوز نتونستم. اینجا سخت‌گیری زیادی برای فروش داروهای بدون نسخه وجود داره. منم که نه دستم به بازار سیاهی بنده، نه افراد بانفوذ و دلال‌ها رو می‌شناسم و نه اگر هم بشناسم، می‌تونم بهشون اعتماد کنم. هنوز پزشکی هم پیدا نکردم که خطر کنه و نسخه امریکایی واسه بیماری بنویسه که در امریکا وجود خارجی نداره. خب حق هم دارند؛ کوچکترین کار غیر قانونی می‌تونه پروانه طبابت اونها رو واسه همیشه باطل کنه؛ حالا بگذریم از دادگاه پزشکی و جریمه‌هاش.

هر کسی که هستی، اگه میتونی کمک کنی حسن داروش را پیدا کنه، تا روزی که زنده‌ام، قدردان خواهم بود.

مشخصات دارو:

L-Carnitina 1gr/10ml Oral Solution

توضیح ضروری: اگه سرچ کنید، مشابه این دارو با دوزهای مختلف، خیلی زیاد پیدا میشه و کاملا در دسترسه که البته برای استفاده در بدنسازی تجویز میشه. اما اونها فایده ای ندارند. فقط و فقط ال-کارنیتین ۱۰ میلی گرم ویال لازمه که در کشورهای خارجی با نسخه ارائه میشه. من با کارخانه ایتالیایی سازنده‌اش هم نامه‌نگاری کردم اما گفتند فقط به داروخانه‌های طرف قرارداد و توزیع‌کنندگان قانونی‌شون می‌فروشند.

توضیح ۲: می تونید از وبلاگ مادر سپید مطالب مرتبط با حسن رو پیگیری کنید

توضیح ۳: پیشنهاد می‌کنم آخرین نوشته مادر حسن را هم بخونید: میخوام با این دست سینه بزنم

تجربه های “فاطمه صفائی” از دنیای ناشنوایی…

در میان انبوه نظرات محبت آمیزی که شما دوستان و خوانندگان عزیز سایتم برایم گذاشتید، اسم ناآشنایی نظرم را جلب کرد: فاطمه صفائی. کامنت زیبایی برایم نوشته و نشانی وبلاگش را هم گذاشته بود. روی لینک وبلاگش کلیک کردم. صفحه ای باز شد به نام «دنیای سخت نشنیدنی هایمان». این وبلاگ از همان ابتدا مرا میخکوب کرد. متوجه شدم فاطمه عزیز که دارای مشکل شنوایی است، اخیرا  در کتابی با عنوان «تجربه های یک ناشنوا»، تجربه های شخصی اش را در مورد زندگی همراه با ناشنوایی منتشر کرده که در ادامه مطلب آن را خواهم گذاشت.

نکته جالب دیگر در مورد فاطمه اینکه در وبلاگش، خاطرات تلخ و شیرین دوران تحصیلش را با قلمی روان و شیرین نوشته است؛ خاطراتی که گاهی خیلی تلخ و دردناک هستند؛ مثل داشتن یک معلم نامتعادل که بچه ها را علیه فاطمه تحریک می کرده و  آنها چادرش را از پشت سر می کشیدند و یا دفتر و کتاب هایش را از دستش در می آوردند، یا متلک های بعضی معلم ها که تو نمی شنوی و نمی فهمی و درس خوندن به دردت نمی خوره، باید بشینی تو خونه خیاطی یاد بگیری…

آشنایی با فاطمه عزیز، اتفاقی مبارک در اولین جمعه خرداد ۱۳۹۱ برای من بود. با خواندن گوشه هایی از ماجراهای تلخ زندگی اش، به عمق جسارت، شجاعت، پیگیری و روحیه مقاومش برای گرفتن حق و حقوق خود به عنوان یک فرد دارای مشکل شنوایی پی بردم و او را ستایش کردم. همین که فاطمه توانسته با وجود تمامی مشکلاتی که در وبلاگش نوشته، پیشرفت کند و کتابی برای استفاده دیگرانی چون من بنویسد، یک دنیا ارزش دارد. از صمیم قلب به فاطمه صفائی عزیز تبریک می گویم و برایش بهترین ها را آرزو دارم.

لینک وبلاگ فاطمه

اطلاعات لازم برای تهیه کتاب  «تجربه های یک ناشنوا» نوشته فاطمه صفایی

سایت:

http://sokhangostar.com/

ایمیل:

sokhangostar76@gmail.com

تلفن:

۰۵۱۱۸۴۳۹۹۵۵

آدرس:

مشهد ـ خیابان ابن سینا ـ بین ابن سینای ۱۶ و پاستور-شماره ۱۷۴

انتشارات سخن گستر

عکس روی جلد و پشت کتاب:

کل صفحات کتاب ۱۲۰صفحه

قیمت کتاب ۲۵۰۰تومان

ماجرای مونا و آیدا…

شما رو به خوندن مطلب زیردعوت می کنمکه ازوبلاگ مونابه نام «من و نخاع» برداشتم. مونا با قلمی روان و شیوا، از اولین دیدارش با یکی از دوستانش به نام آیدا میگه… دعا می کنیم مونا و آیدا هردو، هرچه زودتر سلامتی شون رو به دست بیارن.آمین!

mona-004-300x225

عکسی که مونا گرفته، نحوه ی استفاده ی آیدا از کامپیوتر را نشان میده

آیــــــــدا

از یه ماه قبل از سفر به مشهدم تصمیممو گرفتم که اگه رفتم مشهد هر جور شده به دیدن آیدا برم
آیدا یکی از پر مشکل ترین ضایعات نخاعیه …ضایعه نخاعی گردنی با سوزشی شدید که تمام بدنشو فرا گرفته و یواش یواش وارد زندگیش شد…از گردن به پایین دچار فلج اندام ها شده و تنها ۳۰ درصد از یکی از دستاش حرکت داره…مشکلات تنفسی و تکلمش هم از یک طرف دیگه به سختی های زندگیش اضافه کرده… همه ی این شرایط بعد از بیست و خورده ای سال زندگی با تن سالم اومده بود سراغش و هضم این مشکلات رو طبعا سخت تر و سخت تر میکرد
آیدا با همون حرکت ۳۰ ۴۰ درصدی دست چپش وارد زندگی من شد…تلاش و تکاپو و درس و…آیدا در کنار اون همه مشکل کوچیک بزرگش برای من ستودنی بود…و البته منطقی بودنش!
با یه ابزار به سختی تایپ می کنه و وبلاگ نویسی و البته بین خودمون بمونه گهگاهی اس ام اس بازی !
تقریبا یه ده رو قبل از سفرم بود که از آیدا خواستم روز و ساعت اومدنم به خونشونو مشخص کنه…میدونستم اینقدر مشکلاتش متعدد که رفتنمون تو هر لحظه و هر ساعتی امکان پذیر نیست…و آیدا هم درخواستمو زمین ننداختو اجازه داد بیام ببینمش…یادش بخیر یکشنبه ساعت ۶:۳۰ عصر!
اینقدر استرس داشتم که نگو دوست داشتم دقیقا سر راس ساعت ۶:۳۰ تو خونه ی آیدا باشم…میدونستم برای اون ساعت خودشو آماده کرده و زودتر یا دیرتر رسیدنم میزنه تو ذوق…با تماس تلفنی که با مادرآیدا داشتم فهمیدم که از هتل ما تا خونه ی اونا نیم ساعتی راهه…ساعت ۶ از هتل زدم بیرون و خوشبختانه ۲۸ دقیقه بعد به خونه ی آیدا اینا رسیدیم و از این بابت خوشحال بودم که درست سر زمان دلخواه آیدا رسیدم
حدسم درست بود…آیدا با کمک مادر نازنینش و یه چیزی شبیه کوله پشتی که به تختش وصل شده بود، نشسته بود یعنی حلقه های اون کوله پشتی آیدا رو از پشت سر نگه داشته بود که بتونه بشینه…با خودم گفتم حتما اگه زود رسیده بودم شاید آماده نشده بودو اگه دیر میرسیدم شاید از نشستن زیاد خسته می شد…ولی اون موقع خوشحال بودن که سر وقت رسیدم…تا اون موقع فکر میکردم آیدا اصلا نمی تونه صحبت کنه…خودش قبلا بهم گفته بود که صدام از ته چاه میاد اما من صداشو نشنیده بودم…اون روز برای اولین بار صدای آیدا رو شنیدم یه صدای آروم که وقتی میخواست رساتر و تندتر حرف بزنه به نفس نفس می افتاد… و طبعا اذیت می شد
بعد از سلام و احوال پرسی مشغول برانداز کردن آیدا شدم …یه دست بلوز و شلوار مثل هم پوشیده بود با پر ازگل های ریز زرد و یک جوراب زرد پاپیون دار که ست شده بود با لباسش و یه کوچولو خوشدل و موشدل کرده بود!…همه چی تو اتاق آیدا مرتب و منظم بود و از همه مهم تر خود آیدا بود که تحسین بر انگیز تر اونچه فکر می کردم در مقابلم نشسته بود
خوشحال شدم که آیدا رو دیدم…دیدنش برام کلی پیام داشت…از قبل از اینکه آیدا رو ببینم حرف زدن و همدردی باهاش برام حس خوبی میوورد از اینکه اینقدر یک آدم میتونه خوبو منطقی و مهربون باشه بهش غبطه میخوردم..و وقتی دیدمش و باهاش رو در رو همکلام شدم و از اینکه هستشو میتونم به عنوان یه دوست روش حساب کنم خوشحال تر از قبل بودم
به امید بهتر شدنت آیــــــدا.

او که نخواست «قربانی» شود…

مراسم بزرگداشت خانم دکتر فاطمه میرفتاح همزمان با اولین سالروز درگذشت ایشان دیروز چهارشنبه در فدراسیون ورزش‌های جانبازان و معلولین برگزار شد. هنوز خبری از جزییات برگزاری مراسم دریافت نکرده‌ام اما متن زیر را که به درخواست آقای آرش محمودیان، پسر خانم میرفتاح برای مراسم نوشتم، در اینجا می‌گذارم. این پیام در سایت انجمن معلولان ضایعات نخاعی استان تهران هم منتشر شده است.

به نام خداوند بخشنده و مهربان

فاطمه میرفتاح؛ کسی که نخواست «قربانی» معلولیت شود

تو کز مکارمِ اخلاقِ عالمی دگری

وفای عهد من از خاطرت به در نرود

سخن گفتن از بانویی که محدودیت‌های جسمی را پشت سر گذاشته بود، کار آسانی نیست و اصلا شاید نیاز به کلمات کسی چون من نباشد؛ که او خود درعمل نشان داد ظرفیت‌های واقعی آدمی فراتر از ابعاد جسمی و فیزیکی اوست.

خانم دکتر فاطمه میرفتاح نمونه‌ی بارز این نظریه بود که انسان می‌تواند بر محدودیت‌هایی که شرایط سخت زندگی بر او تحمیل می‌کنند، غلبه کند. برخلاف خیلی از کسانی که می‌گویند «معلولیت، محدویت نیست»، من معتقدم که معلولیت می‌تواند محدودیت باشد اما کسانی چون خانم میرفتاح هستند که قادرند از محدودیت‌هایی که معلولیت تحمیل می‌کند، عبور کنند. آن وقت می‌توان گفت که معلولیت هرگز نمی‌تواند دیوارهای بلند و محدودکننده‌ی خود را چون سدی در مقابل آنان عَلَم کند و آنها را از رسیدن به اهداف انسانی‌شان بازدارد.

خانم میرفتاح از کسانی بود که در عمل اثبات کرد سختی‌های زندگی و ناکامی‌ها نمی‌تواند از او یک «قربانی» بسازد. او درست در وسط بدبختی‌هایی که یکی پس از دیگری بر سرش فرود می‌آمد، هرگز نقش یک قربانی را بازی نکرد.

خانم میرفتاح پس از آنکه به دلیل تصادف، دچار ضایعه نخاعی شد، و نیز پس از جدایی از همسرش که متعاقب اتفاق اول پیش آمد، می‌توانست برای همیشه در گوشه‌ای بنشیند و با دوری از جامعه‌ و نفرت از سرنوشتی که ظاهرا به هر شکل ممکن برای او بد خواسته بود، انتقام خود را از خود و از زندگی بگیرد. اما تفاوت انسان های استثنایی با افراد عادی در همین است که همیشه ورای شرایط زندگی می‌کنند، قربانی اتفاق‌ها و بدبیاری‌های زندگی نمی‌شوند، و اگر دری به رویشان بسته می‌شود، به جست و جوی درهای دیگر برمی‌خیزند و آنان را می‌یابند.

وقتی درهای زندگیِ آرام و ظاهرا خوشبخت، یکی پس از دیگری به روی فاطمه میرفتاح بسته شد، او باور نکرد که این پایان زندگی است؛ بلکه زندگی را از مسیری دیگر و از درهایی دیگر از سر گرفت.

او ذاتا معلم بود و ضایعه‌ی نخاعی‌اش او را «معلم تر» کرد. حالا دیگر فاطمه میرفتاح می‌بایست نه فقط معلم تمامی دانشجویان، بلکه معلم گروه دیگری نیز باشد که دچار ضایعه نخاعی شده‌اند و شاید از زندگی بریده‌اند… او چراغی را که خود در کشاکش دشواری‌های زندگی‌اش یافته بود، به دست گرفت و راه را برای عده‌ای دیگر که نزدیک بود در تاریکی گم شوند، روشن کرد.

همین ویژگی‌ها بود که فاطمه میرفتاح را فردی منحصر به فرد و از پیشروان حقوق معلولیت در ایران کرد.

آسان است که هر سال در گرامیداشت یاد او دور هم جمع شویم، سخنرانی کنیم و یادش را گرامی بداریم. اما سخت است که در عمل بخواهیم راهی را که خانم دکتر میرفتاح آغاز کرد، ادامه بدهیم. سخت است که در عمل از حامیان همیشگی حقوق افراد دارای معلولیت باشیم و رعایت حقوق این گروه را از زبان و عمل خودمان آغاز کنیم.

من کوچکتر از آنم که در نبودن آن استاد بزرگ، از دوستان چیزی بخواهم. فقط به عنوان یکی از اعضای کوچک جامعه و دوست و دوستدار افراد دارای معلولیت، از تمامی یاران واقعی و وفادار خانم دکتر میرفتاح می خواهم که راه آن بزرگوار را نه فقط در حرف و زبان، که در رفتار و عمل ادامه دهند و هرکدام به سهم خود، گامی کوچک در راه تامین حقوق افراد دارای معلولیت بردارند.

برای آرامش ابدی آن بزرگوار دعا می کنیم و از خداوند مهربان می‌خواهیم ذره‌ای از اراده، حسن‌نیت و پشتکار خانم دکتر فاطمه میرفتاح را به همگی ما عنایت فرماید. آمین

سَر و زَر و دل و جانم فدای آن یاری

که حقِ صحبتِ مهر و وفا نگه دارد

بااحترام

نگین حسینی

روزنامه نگار و محقق رسانه و معلولیت

تیر ۱۳۹۰


ابیات این نوشتار از حافظ شیرازی است.

سالروز درگذشت خانم دکتر میرفتاح

mirfattah
بیست و دو خرداد، نخستین سالروز درگذشت خانم دکتر فاطمه میرفتاح، از فعالان پیشرو در زمینه ی حقوق افراد دارای معلولیت است. خانم میرفتاح که در تصادف رانندگی دچار ضایعه ی نخاعی شد، سال های زیادی برای پیشبرد حقوق افراد دارای معلولیت در جامعه تلاش کرد و آرزو داشت روزی تمامی افراد دارای معلولیت بتوانند از حق زندگی مساوی با تمامی اعضای جامعه برخوردار شوند.
برای آنکه پاسدار دستاوردهای آن بزرگوار باشیم، هرکدام به سهم خود تلاش کنیم قدمی هرچند کوچک در راه بهبود شرایط زندگی افراد دارای معلولیت برداریم.
یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.

مراسم یادبود خانم دکتر میرفتاح (برنامه قبلی که قرار بود روز پنجشنبه دوم تیر برگزار شود، به این شرح تغییر یافت): چهارشنبه اول تیر ۱۳۹۰، از ساعت ۳ تا ۴:۳۰، فدراسیون ورزش های جانبازان و معلولان واقع در خیابان مفتح جنوبی

توضیح در مورد عکس: این عکس را سال ۱۳۸۵ در صفحه ی اول کتاب “در آسمانی دیگر؛ خاطرات پارالمپیک ۲۰۰۴ آتن” گذاشتم و کتابم را به خانم دکتر میرفتاح تقدیم کردم

لینک مطلب مرتبط در روز+ نامه

بعد از اینهمه انتظار…

روز پنجم بهمن سال ۱۳۸۸ در یکی از مطالب سایتم، در مورد فاطمه بزرگ نیا نوشتم و خبر دادم که زندگی‌نامه‌ی او «به زودی» چاپ می‌شود. پیش‌بینی‌ام این بود که کتاب اواسط تابستان ۱۳۸۹ بیرون بیاید اما اصلاحات لازم برای کتاب، سبب چندین بار ویراستاری شد که طبیعتاً زمان‌بر بود و از طرف دیگر، گرفتن مجوز انتشار و بازه‌ام انجام اصلاحاتی که وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی تعیین کرده بود، زمان بیشتری گرفت.  سرانجام پس از شانزده ماه تلاش و پیگیری، کتاب خاطرات خانم فاطمه بزرگ نیا با نام «یک‌عمر انتظار» چاپ شد. منظورم از «تلاش» کارهایی است که برای بازخوانی و ویرایش چندین به اره‌ی کتاب انجام دادم و منظورم از «پیگیری»  کارهایی است که دوست توانا و هنرمندم، ترانه میلادی برای صفحه‌بندی و طراحی کتاب و طی کردن مراحل دشوار گرفتن مجوز چاپ و انتشار کتاب انجام داد.  با چاپ این کتاب احساس می‌کنم بار سنگینی را بر زمین گذاشته‌ام؛  درست همان احساسی که این روزها دوستانم در انجمن باور دارند.

بازه‌ام از دوستان خوبم مانی رضوی زاده و هاجر بزرگی تشکر می‌کنم که در تمامی مراحل کار، همراه من و ترانه بودند. از خانم مهوش کوشا هم برای ترجمه‌ی کتاب از زبان انگلیسی به زبان فارسی ممنونم.

به امید چاپ کتاب‌های بعدی در حوزه‌ی حقوق معلولیت.

* لینک مطلب قبلی من درباره‌ی فاطمه بزرگ نیا

* لینک خبر مراسم رونمایی از کتاب «یک عمر انتظار» در انجمن باور

صفحه ای برای همه

سال‌های زیادی که در روزنامه‌ی اطلاعات، بطور داوطلبانه و بنا به میل شخصی‌ام در حوزه‌ی معلولیت کار می‌کردم، شاهد اتفاق‌های جالب و دوستی‌های ارزشمندی بودم. آشنایی با خیلی از کسانی که حالا از دوستان عزیز من هستند، حاصل کار حرفه ای‌ام در حوزه‌ی معلولیت بود.

آن روزها که هنوز محتوای مطالب منتشرشده در اینترنت، جایی در رسانه‌ها نداشت، سعی می‌کردم مطالب مربوط به معلولیت را از سایت‌ها یا وبلاگ‌های افراد معلول یا نزدیکان آنها پیدا و در روزنامه‌مان منتشر کنم. حرف‌زدن درباره‌ی معلولیت از زبان خود افراد دارای معلولیت یا خانواده‌های آنها، یکی از نتیجه‌های خوبی بود که در سال‌های رشد اینترنت در ایران گرفتم و حالا خوشحالم که می‌بینم در کشورهای پیشرفته، ژورنالیست‌ها سعی می‌کنند حرف های افراد معلول را از همین راه منعکس کنند. هدف من در صفحه معلولین روزنامه اطلاعات این بود که این صفحه فقط برای افراد دارای معلولیت نباشد، بلکه همه آن را بخوانند- قرار بود کمک کنیم تا جامعه و مسئولان صدای آنها را بشنوند و متوجه نیازهای آنها شوند.

فکر می‌کنم یکی از کارهای خوبی که کردم، معرفی “مادر یک روشندل” به جامعه بود. وقتی وبلاگ او را پیدا کردم، برق از سرم جهید! باور نمی‌کردم که خانمی با اینهمه ظرفیت و انرژی وجود داشته باشد! مادر یک کودک نابینا‌بودن کافی بود تا او را تمام‌وقت در خدمت امور اولیه‌ی زندگی قرار دهد اما این مادر استثنایی تصمیم گرفته بود درباره‌ی تجربه‌های خودش به‌عنوان مادریک کودک نابینا بنویسد و آن را در اختیار همه بگذارد. خیلی زود دست به‌کار شدم و او را به دفتر روزنامه دعوت کردم. پذیرفت بیاید مشروط بر اینکه اسم واقعی‌اش محفوظ بماند.

frame_header1طرح لوگوی وبلاگ مادرسپید

آن مصاحبه سرآغاز دوستی خوبی میان من و مادر روشندل شد. به او پیشنهاد کردم تجربه‌هایش را درمورد کودکان نابینا به زبانی ساده و قابل فهم بنویسد تا در صفحه‌ی معلولین روزنامه اطلاعات چاپ کنیم. چون بیشتر خوانندگان ما افرادی در شهرستان‌ها و روستاهای دوردست ایران بودند، می‌دانستم حتما نوشته‌های او به درد خیلی از آن افراد می‌خورد؛ مخصوصا برای کسانی‌که فرد نابینایی در خانه دارند و از ساده‌ترین امکانات اولیه هم بی بهره اند. نوشته‌های مادر یک روشندل که بعدها نام خود را به “مادرسپید” تغییرداد، بازخورد خیلی خوبی در میان خوانندگان روزنامه داشت؛ همانطور که پیش‌بینی می‌کردم، بیشترشان از شهرستان‌ها بودند که تماس می‌گرفتند، یا تشکر می‌کردند یا سوالاتی داشتند.

این خاطره را از آنجا نقل کردم که دیدم دوست عزیزم مادرسپید، مطلبی درباره‌ی اولین نوشته‌هایش و اولین مصاحبه‌اش با روزنامه‌ها (روزنامه اطلاعات) منتشر کرده که مرا به خاطرات آن روزها و سال‌هایم برد. همانطور که یکبار دیگر هم نوشتم، او که مادر حسن است، بدون پشتیبانی هیچ انجمن و گروهی، پنج یا شش سال متوالی (اگر اشتباه نکنم) کودکان نابینا و خانواده‌های آنها را به سفر مشهد و دیگر سفرها و تورهای تفریحی برده و البته، برنامه های آموزشی زیادی را هم برای کودکان نابینا اجرا کرده است. آخرین این برنامه‌ها را می توانید در اینجا بخوانید و عکس هایش را در اینجا ببینید.

امیدوارم روزی بتوانم همه ی خاطراتم را از صفحه ی معلولین روزنامه اطلاعات بنویسم و منتشر کنم؛ البته اگر به درد کسی بخورد.

خدانگهدار خانم میرفتاح …

mirfattah

حدودا یک هفته پیش بود که شنیدم خانم فاطمه میرفتاح به حالت اغما فرو رفته است. با پسرش آرش تماس گرفتم. پرسیدم: می توانم به دیدنش بیایم؟ گفت: مادرم به هوش نیست. یعنی انگار خوابیده است… شما را که نمی بیند، حرف هم که نمی تواند بزند… گفتم: شاید به هوش بیاید؟! آرش به تلخی جواب داد: نه… پزشکان قطع امید کرده اند.

از آن روز هرچه کردم که در سایت چیزی بنویسم، نتوانستم. او هنوز نفس می کشید و من امیدوار بودم که خبر سلامتی اش را در اینجا بگذارم. اما افسوس… فاطمه میرفتاح هم رفت…

تنهاچیزی که می توانم در گرامیداشت او بنویسم، مطلبی است که در مقدمه ی کتاب “درآسمانی دیگر” نوشته بودم. آن کتاب را سال ۱۳۸۵ به خانم فاطمه میرفتاح تقدیم کردم. آنجا نوشته بودم که “دیر رسیدم… تا بجنبم، رفته بود.” حالا بعد از چهارسال، درحالی که فرصت دیدارش برایم فراهم شده بود، همچنان باید همین جمله را تکرار کنم: “دیر رسیدم… تا بجنبم، رفته بود…”

خدانگهدار خانم میرفتاح …

****

پیشگفتار کتاب “در آسمانی دیگر”

تقدیم به آموزگار بزرگ اراده و شکیبایی، خانم دکتر فاطمه میرفتاح

چشم هایم را باز می کنم. اینجا روز شده است و حتما آن سوی دیگر زمین، شب است. آنجا که خواب به چشمان منتظرش نمی آید. او اینجا نیست، در شهرمن، کشور خودش. اما همه ی  کسانی که خوب می شناسندش، می دانند که پاره های وجود خود را در خاک وطنش جاگذاشته و بیقرار بازگشتن است.

هجرت، انتخاب او نبود؛ یک اجبار بود در مسیر زندگی اش. اجبار برای آنکه تن بیمارش روی صندلی چرخ  دار، روزهای درد و بیقراری را آسوده تر تاب آورد. هجرت تنها برای تسکین درد جسم بود؛ یک درمان موقت که البته زهری به کام روحش بود.

هنوز او را ندیده ام. من دیر رسیدم. بارها اسمش را شنیده بودم. بارها از او گفته بودند و من به یاد فاتحان قله های صعب العبور می افتادم. تا بجنبم، رفته بود. هرگز نشد او را از نزدیک ببینم و این حسرت دروجودم همیشه باقی است.

او را به نام خانم دکتر میرفتاح می شناختم. یک روز در دفترچه مخصوصم نوشتم: «اسم کوچک خانم میرفتاح، “فاطمه” است.» به خاطر سپردن نام کوچکش برایم سخت نبود؛ فقط نمی دانم چه رمز ورازی در نامش احساس کردم. باید می نوشتم شاید بتوانم چیزی را از درون خودم و از درون این اسم بیرون بکشم: فاطمه.

باید درمورد او بیشتر می فهمیدم چون تصمیم گرفتم کتاب خاطرات پارالمپیک آتن را به او تقدیم کنم. درکتابی که نام و خاطره ای از بزرگان ورزش جانبازان و معلولان هست، حیف بود اگر از فاطمه میرفتاح، مادر مهربان همه ی این قهرمانان یادی نکنم.

یک دوست واسطه شد تا حرف های ناگفته و نانوشته ی من به او برسد. بی آنکه سوالاتم را برایش فرستاده باشم، باذکاوت زیادی که شنیده بودم دارد، دست به قلم برد و نوشت. بعضی از جزییات را آنقدر قشنگ نوشته بود که وقتی می خواندم، حس می کردم روبروی او نشسته ام، من سوال می کنم و او جواب می دهد. انگار از او پرسیده بودم “درکودکی هم مثل بزرگسالی، پرشور و انرژی بودید؟” و او با همان شیطنتی که لابد در چشم های کودکی اش برق می زد، می گوید:

-         آنقدر شیطان بودم که مادرخدابیامرزم می گفت ای کاش این دختر، پسر بود! از شیطنت بیش از حد، یک سال زودتر به مدرسه رفتم: مدرسه ابتدایی تهمینه و بعد دبیرستان طبری.

بعضی از بچه ها همیشه درخاطر معلم ها می مانند؛ مثل خانم میرفتاح که سی سال بعد، وقتی معلم شیمی مدرسه طبری او را در یک میهمانی دید، به سرعت او را شناخت و تعجبی هم نکرد.

برایم نوشت:

-         همیشه در مدرسه مبصر بودم. ورزش هم می کردم؛ بسکتبال رشته ی اصلی ام بود. شاید همان شور و انرژی فوق العاده بود که باعث شد رشته ی تربیت بدنی را انتخاب کنم؛ انتخابی که مخالف عقاید خانواده ام بود اما بلد بودم که چطور مثل همه ی دختربچه ها، دل پدر و مادرم را به دست آورم.

خانم میرفتاح روبرویم ننشسته بود اما هرچه نامه اش را بیشتر می خواندم، این گفت و گوی دورادور شکل زیباتری می گرفت.

به ازدواج رسید؛ دومین انتخاب زندگی اش، درحالی که باز با مخالفت خانواده همراه بود. سرانجام “یک زندگی خوب و ساده در کنار همسر” شکل گرفت. شهر مشهد و تدریس که خیلی پیش از آن فهمیده بود چقدر معلمی را دوست دارد.

-         تصمیم گرفتیم برای ادامه تحصیل به امریکا برویم. در تگزاس، فوق لیسانس و دکترا را دنبال کردم. همان زمان صاحب فرزندی شدم.

“آرش” همان کودکی که در سانحه ی تصادف پدر و مادر به بیرون از ماشین پرتاب شد. مادر به سمت آرش رفت تا او را بگیرد اما… ازاینجا به بعد دلم لرزید. چه خوب شد که روبرویش ننشسته بودم. آن وقت پرسیدن این سوال خیلی سخت بود که بعد از حادثه ی تصادف که منجر به معلولیت همیشگی خانم میرفتاح شد، چرا زندگی اش ازهم پاشید؟

-         باشروع دوره ای جدید از زندگی، یعنی نشستن روی صندلی چرخ دار در تاریخ ۴ دی ۱۳۵۷ به عنوان یک آسیب دیده ی نخاعی شناخته شدم. سال ۵۹ دریک مرکز توانبخشی در آلمان تحت درمان قرار  گرفتم… پزشک برایم حرف می زد و من گریه می کردم. دکتر رفت و مرا با اشک هایم تنها گذاشت. در آلمان بود که فهمیدم که هیچ راه حلی برای درمان ضایعات نخاعی وجود ندارد و من برای همیشه روی صندلی چرخ دار نشسته ام.

سال ۱۳۶۳ مشکلات معلولیت منجر به طلاق می شود.

-         به یاد دارم روز پس از جدایی و تنهایی ام را… من و فرزند شش ساله ام روبروی یک سطح شیب دار متوقف مانده بودیم و به این فکر می کردیم که چگونه از آن بگذریم…

اما بازهم پدر و مادر فاطمه بودند که سایه ی مهربانی شان روی زندگی دخترشان افتاد. زندگی شخصی او خیلی زود درکنار تنها پسرش، رونق و انرژی دوباره ای گرفت.

انگارخانم میرفتاح توی چشم هایم نگاه می کند و می گوید:

-         به عنوان یک ورزشکار در زندگی ورزشی ام آموخته ام که شکست ها همیشه مظهر پیروزی اند. هرچه شکست عمیق تر باشد، به نقطه ی پیروزی نزدیک تر می شوی… من از انسان های خوشبختی بودم که عارضه ی معلولیت، مرا توانمندتر از گذشته کرد.

معلمی در خون او بود؛ خونی که دررگ های او بود و به او شور و نشاط زندگی می داد. دانشگاه تربیت معلم، تدریس تربیت بدنی… اما مگر می شود؟ تدریس ورزش روی صندلی چرخ دار؟! همان روزها بود که یکی ازهمکارانش گفته بود: میرفتاح می خواهد با دانش و معلوماتش به دانشجویانش درس بدهد، نه با پاهایش.

دوره ی جدید از زندگی با روزهایی پر از انگیزه و تلاش آغاز شده بود. کار در مرکز نشر دانشگاهی، تالیف نخستین کتاب در زمینه ی ورزش معلولان و جانبازان، و سپس نگارش و ترجمه ی چندین عنوان کتاب و تدریس در مراکز آموزش و پرورش و دانشگاهی، مهم ترین کارهای فاطمه میرفتاح در نخستین سال های سخت معلولیتش بود؛ سخت، زیرا کسی که صبح تا شب یکسره می دوید و تحرک زیادی داشت، یکباره مجبور شده بود روی صندلی چرخ دار بنشیند. سخت بود اما هرگز نگذاشت که ساکن شدن جسم، به سکون روحش بیانجامد. اگر پاهایش از کار افتاده بود، دست ها آنقدر قوت داشت که چرخ های سنگین ویلچر را به حرکت درآورد.

به مرور که فهمید نشستن روی ویلچر به معنی توقف راهش نبوده و نیست، تصمیم گرفت چراغ این باور را برسر راه دیگرانی چون خودش روشن کند. کسان زیادی بودند که تقدیرشان بر آن تعلق گرفت که برای همیشه روی صندلی چرخ دار بنشینند. میرفتاح می دانست که نخستین روزهای آنها چقدر تاریک و ملال آور است و در اوج ناامیدی چقدر نیاز دارند که کسی همجنس و هم سرنوشت خودشان، با چراغی در دست از راه برسد، راه را برای شان روشن کند و بگوید که این سیاهی، آخر سرنوشت شان نیست. پشت روزهای تاریک معلول شدن، لحظه های روشنی هم هست؛ لحظه هایی که ممتد می شود، دقیقه های روشن به ساعت ها و ساعت های روشن به روزهای پرانگیزه تبدیل می شوند. این بود باوری که خانم میرفتاح به دیگر افراد دارای معلولیت بخشید.

-         به یاد دارم وقتی که یکی از دانشجویان تربیت بدنی و معلم ورزش منطقه ۶ تهران در یک سانحه رانندگی دچار عارضه ی نخاعی شد، برای عیادتش به بیمارستان رفتم. به من گفت اگر شما در زندگی تان موفق شدید، پس من هم موفق خواهم شد. بعدها که به مدرسه برگشت، از او خواستند که دیگر معلم ورزش نباشد اما او با همان طرز فکری که من هم داشتم، مقابل فشارها مقاومت کرد و همچنان معلم ورزش باقی ماند.

خانم دکتر فاطمه میرفتاح پایه گذار بسیاری از امور ورزشی جانبازان و معلولان بود. باتلاش او بود که ورزش معلولان به عنوان یک واحد درسی در رشته تربیت بدنی همه ی مراکز آموزشی قرار گرفت. همکاری مستمر و پیگیر با فدراسیون ورزش های جانبازان و معلولان و کمیته ملی پارالمپیک، برگزاری همایش ها و کارگاه های مختلف، پایه گذاری ورزش های بانوان دارای معلولیت، ایجاد گروه تحقیق، انتشار ده ها عنوان کتاب و مجله و هفته نامه، پایه گذاری حضور زنان دارای معلولیت در مسابقات خارجی و برون مرزی و نمایندگی هیات های ایرانی در مجامع خارجی که بیشتر اوقات، تعجب خارجی ها را به دنبال داشت، از کارهایی بود که خانم دکتر میرفتاح به انجام رساند.

او باشدت گرفتن ناراحتی جسمی اش مجبور به ترک ایران شد؛ سفری که به خیال خودش و دوستانش طولی نمی کشید و به زودی بازمی گشت. وقتی ایران را ترک کرد، کسی خبر نداشت که این هجرت اجباری، چقدر طولانی خواهد شد…

چشم هایم را باز می کنم. اینجا شب شده است و حتما آن سوی دیگر کره زمین روز است. اینجا خواب به چشمان منتظر من نمی آید؛ و من در آخرین جمله می نویسم:

آن سفر کرده که صدقافله دل همره اوست

هرکجاهست خدایا به سلامت دارش

 

عکس: از کتاب درآسمانی دیگر

نوشته های مرتبط:

انجمن معلولین ضایعات نخاعی استان تهران

شمعدانی

 

برای تو

for-you

همه ی گل ها باید سهم برابری از زندگی داشته باشند

روز جهانی افراد دارای معلولیت، بر دوستان عزیزم و همه ی افراد معلول گرامی باد

عکاس: نگین حسینی /  گاجره ۱۳۸۳

 

قصه ی دراز شب عشق و شکیبایی

mohsen-4

 

بدون مقدمه بگویم؛ محسن یک الگوی کم نظیر از شجاعت، جسارت و مداومت برای رسیدن به خواسته هایی است که دور و حتی ناممکن به نظر می آید. این را همیشه می دانستم اما هرچه زمان می گذرد و من با گوشه های بیشتری از زندگی محسن آشنا می شوم، درمی یابم که او به راستی انسان عجیبی است؛ کسی که می تواند از هیچ، همه چیز بسازد. محسن همین کار را با خودش و زندگی اش کرده است: مشکل حرکتی او در نگاه سطحی و قالبی بیشتر آدم ها، “هیچی” است که ممکن نیست راه به جایی ببرد اما محسن سال های سال است که از شرایط سخت جسمانی اش گذشته و راهی را طی کرده است که گاه فراتر از راه افراد غیرمعلول به نظر می رسد.

محسن در مدارس دانش آموزان غیرمعلول درس خواند. دشواری تحصیل در کنار دانش آموزانی که معلولیتی ندارند و از یک حرکت غیرعادی، موضوعی برای تفریح در طول سال تحصیلی می سازند، محسن را وادار نکرد که از خیر درس خواندن بگذرد. تمسخرها را تاب آورد، اهانت های کودکانه ی همکلاسی ها و باورنداشتن های بزرگانه ی بعضی از معلمان را به جان خرید و ادامه داد. حتی روز اول مهر که سرایدار مدرسه جلوی محسن را گرفت، چون فکر می کرد این پسر سرگردان، اشتباهی وارد مدرسه شده، محسن کم نیاورد؛ تلاش کرد برایش توضیح دهد که ثبت نام کرده است. او به خانه برنگشت.

محسن ادامه داد؛ تا دانشگاه، کارشناسی زبان و ادبیات فارسی دانشگاه علامه طباطبایی. در کنار تحصیل، شعر هم می گفت؛ ادامه ی همان قریحه ی ادبی که از کودکی داشت و باعث شد دوستانی در مدرسه دور خود جمع کند و گروهی ادبی را تشکیل دهد از همان پسرک هایی که ابتدا باورش نداشتند اما طولی نکشید پی بردند که در محسن هوش و استعدادی هست بالاتر از همه ی آنها. محسن همکاری با روزنامه اطلاعات را از اوایل دهه ۸۰ شروع کرد و بعد با روزنامه های دیگرهم ادامه داد. چندین جایزه از جشنواره های مطبوعاتی گرفت. پارسال هم در کنکور کارشناسی ارشد قبول شد تا رکورد دیگری در موفقیت های علمی اش ثبت کند.

و حالا … محسن داماد شده است. محسن حسینی طه، دانشجوی کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی، نویسنده، شاعر. پسری تیزهوش که سال های سال است با نگاه غریبه ی جامعه به او، با احساس ترحم مردمی که اطرافش زندگی می کنند، و با فکر ناتوان دانستن اش می جنگد، همراه خواهر و پدر و مادری که همه ی عمرشان را گذاشتند برای پیشرفت او. محسن به سختی راه می رود و بادشواری حرف می زند. معلولیت جسمی، بر او برچسب “ناتوانی” زده؛ درحالی که او باهوش و اهل قلم است. محسن و خانواده اش سال های زیادی است درحال مبارزه ای صبورانه با جامعه ای هستند که معلولیت را مساوی ناتوانی و ترحم می داند.

شب عروسی است. مادر محسن می گوید: «چند روز است فکر می کنم نکند در خواب و خیال باشم؟ به همسرم گفتم یعنی من بیدارم؟ همیشه خیال می کردم می میرم و عروسی پسرم را نمی بینم…» در صورتش، رد رنج های گذشته پیداست؛ روزهای بغل زدن محسن برای رساندنش به مدرسه؛ کنار او نشستن سر کلاس تا کودکش که به زحمت مداد به دست می گیرد، از املاء معلم عقب نماند؛ لحظه هایی که بغض گلویش را می فشارد از نگاه های غریبه ی شهری که البته می خواهد مادر را همراهی کند اما نمی تواند و ناخواسته، ناخن به زخمش می کشد؛ لحظه ی پیشنهاد دلسوزانه ی همسایه: «این بچه معلول است، مدرسه می خواهد چکار؟ بگذار توی خانه بماند!». اشک هایی که فقط از جنس نگرانی مادرانه نیست؛ درهر قطره اش رنجی است و آرزویی که به محال می زند: «خدایا، ممکن است ببینم پسرم خوشبخت شده؟ مستقل شده؟»

و امشب، شب رسیدن به همان آرزوهاست. پدرمحسن می گوید: «کسی نمی داند چه کشیدیم تا محسن را به اینجا رساندیم… امشب به آرزوی زندگی ام رسیدم.» پدری که نه فقط مسئول تامین معاش خانواده بود، بلکه می بایست بار اثبات توانایی های پسرش در جامعه ای ناآگاه را هم به دوش بکشد و همپای او شود از این اداره به آن اداره، برای اینکه یک مسئول را متقاعد کند که: «پسرم فقط معلولیت جسمی دارد، مشکل ذهنی ندارد، تیزهوش هم هست و می تواند و باید، مثل همه ی بچه ها، از امکانات برخوردار باشد.»

پشت سر محسن و موفقیت های او، یک خواهر دلسوز هم هست که از اوان کودکی، آموخت که باید به خاطر داشتن برادری که مشکل جسمی دارد و نیازمند توجه و کمک بیشتر پدر و مادر است، خاموش و بی توقع بماند و گاه اگر توجهی که حق اوست، دریغ می شود، شکیبایی پیشه کند و نخواهد. و عجب کلمه ای است این واژه ی «شکیبایی» در خانواده ی حسینی طه. از پدر تا پسر، از مادر تا دختر، همگی صبورند و صبور. باشکوه است شبی چون شب عروسی که میوه ی شیرین این صبر دراز چیده می شود. به قول سهراب، «و عشق تنها عشق، مرا رساند به امکان یک پرنده شدن…» حالا عشقی که لازمه اش شکیبایی است، خانواده ی حسینی طه را به ممکن شدن آنچه ناممکن به نظر می رسید، رسانده است.

محسن امشب در لباس دامادی، کنار معصومه، عروس دوست داشتنی اش نشسته و برق شادی در چشم های معصومش پیداست. معصومه هم اندک معلولیت جسمی دارد، مثل همسرش اهل نوشتن است و کتابی با عنوان “گاهی صورتم خیس می شود” منتشر کرده که مجموعه ای از دل نوشته های جذاب اوست. معصومه دستی هم در هنر عکاسی و مونتاژ دارد. او نیز زن صبوری به نظر می رسد که می تواند از عهده ی مدیریت زنانه ی خانه برآید.

امشب شب خوبی برای اهالی انجمن باور هم هست؛ چراکه عروس و داماد هردو باوری اند. باور افراد دارای معلولیت را دورهم جمع کرده و فرصت های ارزشمندی برای باورکردن توانمندی هایشان به عنوان افراد معلول، تسلیم نشدن مقابل باورهای کلیشه ای و تلاش برای ساختن و اشاعه ی باورهای جدید، دراختیار اعضایش گذاشته است. تعدادی از اعضای باور به جشن عروسی محسن آمده اند تا در خاطرات این شب به یادماندنی، سهیم باشند.

محسن روی کارت عروسی که تاریخ ۲۸/۸/۸۸ را دارد، این ابیات از خواجه ی شیراز را نوشته است که:

معاشران گره از زلف یار بازکنید / شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند / وان یکاد بخوانید و در فراز کنید

امید که این شب خوش، با قصه ی عشق و شکیبایی همچنان ادامه یابد….

آسمان برای همه

parisa

دوست عزیزم پریسا، از پشت تلسکوپ به آسمان شب نگاه می کند؛ همان شبی که زیرآسمان پرستاره، مهمان کویرمرنجاب بودیم

این عکس زیبا را امین جمشیدی، عکاس هنرمند آسمان شب و همسفر مهربان ما گرفت. امین عکس را در سایت عکاسی طرقه گذاشته وزیرآن نوشته: آسمان برای همه است