بعد از اینهمه انتظار…

روز پنجم بهمن سال ۱۳۸۸ در یکی از مطالب سایتم، در مورد فاطمه بزرگ نیا نوشتم و خبر دادم که زندگی‌نامه‌ی او «به زودی» چاپ می‌شود. پیش‌بینی‌ام این بود که کتاب اواسط تابستان ۱۳۸۹ بیرون بیاید اما اصلاحات لازم برای کتاب، سبب چندین بار ویراستاری شد که طبیعتاً زمان‌بر بود و از طرف دیگر، گرفتن مجوز انتشار و بازه‌ام انجام اصلاحاتی که وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی تعیین کرده بود، زمان بیشتری گرفت.  سرانجام پس از شانزده ماه تلاش و پیگیری، کتاب خاطرات خانم فاطمه بزرگ نیا با نام «یک‌عمر انتظار» چاپ شد. منظورم از «تلاش» کارهایی است که برای بازخوانی و ویرایش چندین به اره‌ی کتاب انجام دادم و منظورم از «پیگیری»  کارهایی است که دوست توانا و هنرمندم، ترانه میلادی برای صفحه‌بندی و طراحی کتاب و طی کردن مراحل دشوار گرفتن مجوز چاپ و انتشار کتاب انجام داد.  با چاپ این کتاب احساس می‌کنم بار سنگینی را بر زمین گذاشته‌ام؛  درست همان احساسی که این روزها دوستانم در انجمن باور دارند.

بازه‌ام از دوستان خوبم مانی رضوی زاده و هاجر بزرگی تشکر می‌کنم که در تمامی مراحل کار، همراه من و ترانه بودند. از خانم مهوش کوشا هم برای ترجمه‌ی کتاب از زبان انگلیسی به زبان فارسی ممنونم.

به امید چاپ کتاب‌های بعدی در حوزه‌ی حقوق معلولیت.

* لینک مطلب قبلی من درباره‌ی فاطمه بزرگ نیا

* لینک خبر مراسم رونمایی از کتاب «یک عمر انتظار» در انجمن باور

دنیای استثنایی من

book

کتاب “دنیای استثنایی من” نوشته ی ترانه میلادی، با تصویرهای دلنشین الهام شعبانی منتشر شد.

این کتاب که انجمن باور آن را منتشر کرده، داستان یک پسر دارای معلولیت است که ذهنی خلاق دارد و اسباب بازی های خودش و بقیه ی بچه ها را تعمیر می کند. یکی از ویژگی های جالب کتاب این است که نقاشی های دلنشینی دارد؛ هرکسی با دیدن تصاویر جذاب کتاب، خیلی زود به آن علاقه مند می شود. نکته دیگر اینکه کتاب دو زبانه است: فارسی و انگلیسی. خب، این هم یکی دیگر از محصولات فرهنگی باور که البته دوست عزیزم، ترانه میلادی، بازهم نقش اصلی را در تهیه و انتشار آن داشت.

پ.ن: من هم کار کوچکی کردم: ویراستاری کتاب.

دعوت

leftfoot

یکی از کارهای خیلی خوبی که در انجمن باور از قبل بوده و حالا دوباره آغاز شده است، نمایش و نقد فیلم است. خوشبختانه دوره ی جدید این برنامه، با محوریت نمایش فیلم های حوزه ی معلولیت و فیلم هایی که به نوعی، معلولیت را نشان می دهند، از فردا شروع می شود. دوره جدید را دوست خوب باوری ام، آقای مانی رضوی زاده مدیریت می کند. برنامه نخستین جلسه ی نقد فیلم:

نمایش و نقد  فیلم “پای چپ من” – داستان زندگی کریستی براون (۱۹۸۹)

فردا (جمعه) ۱۷ دی ۸۸ / ساعت ۱۶

مکان: سعادت آباد، بالاتر از میدان کاج، شهید عبقری، بهزاد شمالی، مجتمع فنی تهران.

اگر دوستانم می توانند بیایند، به من خبر بدهند.

آدم هایی با درس های عجیب و غریب

پیش از آنکه مطلب زیر را بخوانید، باید دونفر را به شما معرفی کنم:

اول: دوست عزیزم، محمد مقدم شاد، مدیرعامل انجمن باور: محمد را چندسالی است که می شناسم. محبت، دل پاکی، تلاش برای ساختن و بهترکردن وضعیت موجود، اراده ی قوی، نترسیدن، به دل ماجراها زدن، ایده های بزرگ، اعتقاد داشتن به گام های هرچند کوچک، فکرکردن و ایمان داشتن؛ از جمله ویژگی هایی است که در محمد دیده ام. او همسر دوست داشتنی ونازنینی دارد به اسم پریسا افتخار که الیته هردو نفرشان، یدجوری به هم شبیه اند. محمد و پریسا، باوجود معلولیتی که چندسالی است دچارش شده اند، حداقل به یک نفر -که من باشم- درس های عجیب و غریبی داده اند.

نفردوم (و البته سوم) آقای دکتر شیری است که شناخت زیادی از ایشان ندارم تا بتوانم بیشتر بنویسم. فقط اینکه آقای دکتر شیری، از روانشناسان پیشروی ایران در زمینه ی برگزاری کلاس های مرتبط با بهداشت روانی و خانواده است. ایشان درسایت خود، مطلبی درباره ی سفر اخیرش به تبریز با همراهی محمد مقدم شاد گذاشته که عینا اینجا می آورم:

“وقتی دکتر اکبری به من گفتد مدتیه نیومدی تبریز و به بهانه سخنرانی “معجزه باور بیا شهرمون، حسابی دلم تنگ شد…من خیلی جاها افتخار خدمتگذاری به مردم بزرگوار ایران را داشته ام اما آذربایجان یه لطف خاصی دارد و اینقدر محبت و ادب به من داده اند که نمیتوانم توصیف کنم.

در این سفر پدر شریفم نیز همراهم بودند و مردی پاک به نام محمد مقدم ،  رییس جوان  انجمن باور ،  سازمان خصوصی  برگزیده کشوری در حمایت از معلولین عزیز

تبریز، نهار غذاخوری با صفای جلالی و هتل پتروشیمی و استراحت ۲ ساعته و نماز و چایی و سخنرانی من و بعد محمد مقدم. بقدری آقای مقدم قشنگ صحبت کرد که نفس آدم بند می آمد…در طول نیم ساعت حرفهای خوبش بقدری به همه امید و آگاهی داد که جای تحسین داره

1873

آقای مقدم به خاطر دیستروفی عضلانی که یک بیماری عضلانی پیشرونده هست با محدودیت حرکتی وسیعی هم در عضلات اصلی هم عضلات فرعی مواجه است و یک روز بودن با او به من درسهای بزرگی داد اول اینکه ما خیلی باید در ساختارهای شهری خودمان بیشتر دقت کنیم تا معلولین هم بتوانند کمی درد نکشند ! تو قسمت پذیرایی ویژه هتل تبریز که زحمت استقبال از ما را به عهده داشتند ، سطح شیبداری برای عبور ویلچر ساخته شده بود که بقدری شیبش تند بود که من نمیتونستم با دو تا پا برم روش

به قول محمد ، معلولین به اینها میگویند سرسره، چیز جالب برام این بود که این نابسامانیها را عکس میگرفت تا بتونه در محافل دولتیان با مسوولین  مستند صحبت کنه

یه نامه ای بهش دادن بعد صحبتهاش که توش نوشته بود

باور کنید یا نه ، من امروز برای لحظاتی خدا را در چهره شما دیدم

محمد را مردم دوست دارند…بینندگان تلویزیونیش دوست دارند…معلولین دوست دارند…من هم دوست دارم زیرا به مسوولیت اجتماعیش ایمان دارد

تقدیر از بسیاری از موفقین جامعه معلولین تبریز از ابتکارات شخصی دکتر اکبری بود و حین تقدیر از خود من نیز سرود “وطنم “را پخش کردند که اشکمون را در آورد و خاطرات ناب را زنده کرد

1870

مراسم ۲۱:۴۰ تموم شد و ما ساعت ۲۲:۴۰ پرواز داشتیم به تهران و هرگز فکر نمیکردم برسیم گرچه اقای سعادتی مدیر ترمینال در مراسم بودند و لی نمیشه پرواز را عقب بیندازند که…الغرض وقتی رسیدیم که در کمال ناباوی متوجه شدیم ۲ ساعت تاخیر خورده ایم و شانس آوردم برنامه دو قدم مانده به صبح را که قرار بود مهمانش بشوم نرفتم زیرا ساعت ۲ بمداد رسیدیم تهران !

خوندنش خالی از لطف نیست مه بدانید بعضی از تبریزی های با معرفت در تمام این مدت تو ترمینال هواپیما کنارمون با خانواده هاشون نشستند و اونجا هم ازمون پذیرایی کردند

به امید سرزمینی بهتر برای زیستن به همت   و مسوولیت خودمان و لطفا الهی

یک نامه استثنایی که به دکتر اکبری ارسال شده از سوی یکی از خانواده های معلولین
با تشکر و قدردانی از زحمات بیدریغ شما و آرزوی سلامتی و شادابی مادام العمر برایتان
 
از اینکه خانواده ما را مورد مرحمت و تقدیر و تشکر قراردادید نهایت تشکر را دارم .ثمره زحمات شما به بار نشست و من تصمیم گرفتم با روحیه فوق العاده ای که شما در من به وجود آوردید  بیشتر از قبل  به مبارزه با مشکلات بروم . لوح تقدیر شما تا پایان عمرم زینت بخش دیوار اتاقم خواهد بود و خاطر شما بیادمادنی ترین خاطرات دوران سخت زندگیم میباشد. بدون واسطه بگویم دکتر یکی بدهکار شدم امیدوارم لیاقت جبران اینهمه لطف را داشته باشم . شب همان روزیکه تماس گرفتید و ما را به همایش دعوت نمودید انگیزه خاصی در من بوجود آمد و بدون توجه به خستگی شدیدی که داشتم متنی را تحریر نمودم که تقدیم میدارم .
 
بنام او که آغاز و پایان همه چیز است
موهبتی است در زندگی من که زیبایی آن وصف ناپذیر است و آن موجودی است بنام مادرم .
مادری که تنها با نگاه گرم خویش سخن میگوید .
اکنون بمدت ۳ سال و ۳ ماه  و ۲۳ روز و ۲۰ساعت  است که مادرم بر اثر خونریزی شدید مغزی فلج چهار اندام گردیده و قدرت تکلم خود را از دست داده است و با پک معده تغذیه میشود.
دوستان ابتدای سخن اینکه در بحرانی ترین دقایق بیماری مادرم با خدایم اینگونه راز و نیاز میکردم : روزی فرا میرسد که بازگشت ما به بسوی توست و این انکار ناپذیر است اگر اراده خدا بر این باشد که مادرم بسوی تو بازگردد من تسلیم آن لحظه هستم .
اصل مطلب اینکه ما همانی هستیم که افکارمان میسازد . من تصمیم گرفتم با امید و اتکال به حضرت دوست مادرم را زنده از بیمارستان ترخیص کنم و با خود عهد کردم در هر شرایطی که باشد واقعیت را همانگونه که است قبول کنم و برای تغییر و تعویض جهت بهینه کردن وضعیت تلاش کنم به همین دلیل بدترین وضعیت را در نظر گرفتم با خود گفتم بالاتر از سیاهی رنگی نیست و هر موقعیت که بهتر از آن پیش آمد شاکر شدم.دیگر نگرانی جایی نداشت با اینکه اکثرا آنرا شر و غضب و تقاص خدا مینامیدند و برای من که ابتدا غیر منتظره بود ترس شدیدی حاصل شد ولی با تلاش و تغییر ساده در ذهنیتم با این رنج مبارزه نموده و آنرا البته با کمک پدرم تبدیل به خیر محض و نیرو نمودم .
در آن روزهای بحرانی که مادرم در کما بود بمدت ۱۳ روز حتی قادر به باز نمودن چشمانش نبود ،من هر روز صبح طلوع زیبای آفتاب را میدیدم و با خود میگفتم چرا من قادر به دیدن هستم و مادرم نیست ؟ در آخرین روز به گوش مادرم زمزمه کردم : لطفا چشمانت را باز کن طلوع خورشید واقعا زیباست بیا این زیبایی را باهم ببینیم آنقدر با قدرت گفتم که حس کردم تمام نیروی آفتاب را از وجود خودم به مادرم منتقل میکنم و همین گونه هم شد و او چشمانش را گشود ..
تجربه بسیار شکوهمندی که خواستن توانستن است را با تمام وجود لمس کردم و خداوند را شکر گذارم که در مصاف این موهبت بزرگ ربانی قرارگرفتم و انتخاب شدم . بنابراین باورم براین است که :
نباید اجازه دهیم مسائل پیش پا افتاده آرامششمان را به هم بریزد و بمصداق سخنان بزرگان که فرموده اند انسان عاقل باید نصفه پر لیوان را ببیند نه نصفه خالی را و شایسته تراینست که براساس : هر چه از دوست رسد نیکوست از این امر توفیقی حاصل شد که زیباییهای بیکران دنیا را ببینم و از حضرت حق استدعا نمایم تا وقتی زنده ام و قادر به نفس کشیدن هستم سپاسگزاری را تداوم بخشیده و سیاهی را روشنائی محض و نازیبایی را زیبائی مطلق بحساب آورم .
در آخر این ادعا یا بعبارتی درخواست بزرگی نیست چرا که کارمن اصلا قابل طرح نیست و در مقابل شکوه و عظمت مقام عظمای گلواژه مادر هیچ هیچ است . مادریکه بفرموده پیامبر اعظم اسلام ( ص) بهشت موعود مطلقا زیر پای مادران است و بس.

قصه ی دراز شب عشق و شکیبایی

mohsen-4

 

بدون مقدمه بگویم؛ محسن یک الگوی کم نظیر از شجاعت، جسارت و مداومت برای رسیدن به خواسته هایی است که دور و حتی ناممکن به نظر می آید. این را همیشه می دانستم اما هرچه زمان می گذرد و من با گوشه های بیشتری از زندگی محسن آشنا می شوم، درمی یابم که او به راستی انسان عجیبی است؛ کسی که می تواند از هیچ، همه چیز بسازد. محسن همین کار را با خودش و زندگی اش کرده است: مشکل حرکتی او در نگاه سطحی و قالبی بیشتر آدم ها، “هیچی” است که ممکن نیست راه به جایی ببرد اما محسن سال های سال است که از شرایط سخت جسمانی اش گذشته و راهی را طی کرده است که گاه فراتر از راه افراد غیرمعلول به نظر می رسد.

محسن در مدارس دانش آموزان غیرمعلول درس خواند. دشواری تحصیل در کنار دانش آموزانی که معلولیتی ندارند و از یک حرکت غیرعادی، موضوعی برای تفریح در طول سال تحصیلی می سازند، محسن را وادار نکرد که از خیر درس خواندن بگذرد. تمسخرها را تاب آورد، اهانت های کودکانه ی همکلاسی ها و باورنداشتن های بزرگانه ی بعضی از معلمان را به جان خرید و ادامه داد. حتی روز اول مهر که سرایدار مدرسه جلوی محسن را گرفت، چون فکر می کرد این پسر سرگردان، اشتباهی وارد مدرسه شده، محسن کم نیاورد؛ تلاش کرد برایش توضیح دهد که ثبت نام کرده است. او به خانه برنگشت.

محسن ادامه داد؛ تا دانشگاه، کارشناسی زبان و ادبیات فارسی دانشگاه علامه طباطبایی. در کنار تحصیل، شعر هم می گفت؛ ادامه ی همان قریحه ی ادبی که از کودکی داشت و باعث شد دوستانی در مدرسه دور خود جمع کند و گروهی ادبی را تشکیل دهد از همان پسرک هایی که ابتدا باورش نداشتند اما طولی نکشید پی بردند که در محسن هوش و استعدادی هست بالاتر از همه ی آنها. محسن همکاری با روزنامه اطلاعات را از اوایل دهه ۸۰ شروع کرد و بعد با روزنامه های دیگرهم ادامه داد. چندین جایزه از جشنواره های مطبوعاتی گرفت. پارسال هم در کنکور کارشناسی ارشد قبول شد تا رکورد دیگری در موفقیت های علمی اش ثبت کند.

و حالا … محسن داماد شده است. محسن حسینی طه، دانشجوی کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی، نویسنده، شاعر. پسری تیزهوش که سال های سال است با نگاه غریبه ی جامعه به او، با احساس ترحم مردمی که اطرافش زندگی می کنند، و با فکر ناتوان دانستن اش می جنگد، همراه خواهر و پدر و مادری که همه ی عمرشان را گذاشتند برای پیشرفت او. محسن به سختی راه می رود و بادشواری حرف می زند. معلولیت جسمی، بر او برچسب “ناتوانی” زده؛ درحالی که او باهوش و اهل قلم است. محسن و خانواده اش سال های زیادی است درحال مبارزه ای صبورانه با جامعه ای هستند که معلولیت را مساوی ناتوانی و ترحم می داند.

شب عروسی است. مادر محسن می گوید: «چند روز است فکر می کنم نکند در خواب و خیال باشم؟ به همسرم گفتم یعنی من بیدارم؟ همیشه خیال می کردم می میرم و عروسی پسرم را نمی بینم…» در صورتش، رد رنج های گذشته پیداست؛ روزهای بغل زدن محسن برای رساندنش به مدرسه؛ کنار او نشستن سر کلاس تا کودکش که به زحمت مداد به دست می گیرد، از املاء معلم عقب نماند؛ لحظه هایی که بغض گلویش را می فشارد از نگاه های غریبه ی شهری که البته می خواهد مادر را همراهی کند اما نمی تواند و ناخواسته، ناخن به زخمش می کشد؛ لحظه ی پیشنهاد دلسوزانه ی همسایه: «این بچه معلول است، مدرسه می خواهد چکار؟ بگذار توی خانه بماند!». اشک هایی که فقط از جنس نگرانی مادرانه نیست؛ درهر قطره اش رنجی است و آرزویی که به محال می زند: «خدایا، ممکن است ببینم پسرم خوشبخت شده؟ مستقل شده؟»

و امشب، شب رسیدن به همان آرزوهاست. پدرمحسن می گوید: «کسی نمی داند چه کشیدیم تا محسن را به اینجا رساندیم… امشب به آرزوی زندگی ام رسیدم.» پدری که نه فقط مسئول تامین معاش خانواده بود، بلکه می بایست بار اثبات توانایی های پسرش در جامعه ای ناآگاه را هم به دوش بکشد و همپای او شود از این اداره به آن اداره، برای اینکه یک مسئول را متقاعد کند که: «پسرم فقط معلولیت جسمی دارد، مشکل ذهنی ندارد، تیزهوش هم هست و می تواند و باید، مثل همه ی بچه ها، از امکانات برخوردار باشد.»

پشت سر محسن و موفقیت های او، یک خواهر دلسوز هم هست که از اوان کودکی، آموخت که باید به خاطر داشتن برادری که مشکل جسمی دارد و نیازمند توجه و کمک بیشتر پدر و مادر است، خاموش و بی توقع بماند و گاه اگر توجهی که حق اوست، دریغ می شود، شکیبایی پیشه کند و نخواهد. و عجب کلمه ای است این واژه ی «شکیبایی» در خانواده ی حسینی طه. از پدر تا پسر، از مادر تا دختر، همگی صبورند و صبور. باشکوه است شبی چون شب عروسی که میوه ی شیرین این صبر دراز چیده می شود. به قول سهراب، «و عشق تنها عشق، مرا رساند به امکان یک پرنده شدن…» حالا عشقی که لازمه اش شکیبایی است، خانواده ی حسینی طه را به ممکن شدن آنچه ناممکن به نظر می رسید، رسانده است.

محسن امشب در لباس دامادی، کنار معصومه، عروس دوست داشتنی اش نشسته و برق شادی در چشم های معصومش پیداست. معصومه هم اندک معلولیت جسمی دارد، مثل همسرش اهل نوشتن است و کتابی با عنوان “گاهی صورتم خیس می شود” منتشر کرده که مجموعه ای از دل نوشته های جذاب اوست. معصومه دستی هم در هنر عکاسی و مونتاژ دارد. او نیز زن صبوری به نظر می رسد که می تواند از عهده ی مدیریت زنانه ی خانه برآید.

امشب شب خوبی برای اهالی انجمن باور هم هست؛ چراکه عروس و داماد هردو باوری اند. باور افراد دارای معلولیت را دورهم جمع کرده و فرصت های ارزشمندی برای باورکردن توانمندی هایشان به عنوان افراد معلول، تسلیم نشدن مقابل باورهای کلیشه ای و تلاش برای ساختن و اشاعه ی باورهای جدید، دراختیار اعضایش گذاشته است. تعدادی از اعضای باور به جشن عروسی محسن آمده اند تا در خاطرات این شب به یادماندنی، سهیم باشند.

محسن روی کارت عروسی که تاریخ ۲۸/۸/۸۸ را دارد، این ابیات از خواجه ی شیراز را نوشته است که:

معاشران گره از زلف یار بازکنید / شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند / وان یکاد بخوانید و در فراز کنید

امید که این شب خوش، با قصه ی عشق و شکیبایی همچنان ادامه یابد….

آسمان برای همه

parisa

دوست عزیزم پریسا، از پشت تلسکوپ به آسمان شب نگاه می کند؛ همان شبی که زیرآسمان پرستاره، مهمان کویرمرنجاب بودیم

این عکس زیبا را امین جمشیدی، عکاس هنرمند آسمان شب و همسفر مهربان ما گرفت. امین عکس را در سایت عکاسی طرقه گذاشته وزیرآن نوشته: آسمان برای همه است

گزارش کویر در اطلاعات

همکاران عزیزم  در ضمیمه روزنامه اطلاعات زحمت کشیدند و گزارش کویر را در صفحه اول ضمیمه روز چهارشنبه ۲۰ آبان ۸۸ کار کردند. فعلا آدرس پی دی اف صفحه (تاوقتی که شماره جدید جایگزین نشده) اینجا است. نسخه ی دیگر این مطلب در روزنامه، در این آدرس، همیشه در دسترس است. از لطف همکارانم صمیمانه ممنونم؛ به خصوص از آقای دعایی عزیز و مهربان.

باور در دل کویر

 wheelchair

روایتی از برگزاری نخستین برنامه اکوتوریسم افراد معلول در ایران از سوی انجمن باور

گزارش و عکس: نگین حسینی

نخستین برنامه کویرگردی برای افراد دارای معلولیت در ایران، هفته دوم آبان امسال از سوی انجمن باور برگزار شد. در این برنامه ۲۸ نفر از اعضای دارای معلولیت و غیرآن شرکت داشتند و با شگفتی های کویر مرنجاب و دریاچه نمک کاشان آشنا شدند. مطلبی که می خوانید، گزارش من است از سفر کوتاه باوری ها به کویر.

گام اول

مرحله اول سفر، آشنایی است؛ بااینکه همه از انجمن باوریم. حالا وقتی یکدیگر را نمی شناسیم، خوشحال می شویم از ناشناسی: این یعنی باور بزرگتر شده است. حلقه ی کسانی که پنج سال پیش انجمن باور را پایه گذاری کردند، به دوستانی جدید، چه دارای معلولیت و چه غیرآن، کشیده شده است. گاهی غریبگی ها چه نویدبخش است.

سفر در ابتدای راه، مسیر کوتاهی دارد تا شناختن همسفر، دانستن نام همه ی دوستان، آشناشدن با نگاه های کنجکاو و لبخندهای مهربان. فرصت های خوبی برای آشناشدن هست؛ مثل ایستادن در محوطه ی یک استراحتگاه نزدیک کاشان، نشستن زیر سایه ی باریک خودروها، سفره پهن کردن و دعوت هم به ناهار. چه ظهردل انگیزی. خورشید پاییز، داغی اش را در حاشیه ی کویر به رخ ما می کشد والبته که به رو نمی آوریم. شاید هم خوشی نابی زیر پوست مان می دود از داغی سفر، سفر به کویر؛ آنجا که در نقطه ی مقابل شمال و طبیعت سبزش، انگار مهجور مانده اما با آرامشی ذاتی، همواره وقار خود را حفظ کرده است.

گروه، بعد از صرف ناهار، آماده ی ادامه سفر می شود. هربار پیاده و سوارشدن برای اعضایی که معلولیتی دارند، کار نسبتا سختی است که یاری همراهان، از دشواری اش می کاهد.

سلام کویر!

مرحله ی بعدی سفر، رسیدن به جاده ای است که گروه را به مقصد، کاروانسرای مرنجاب می رساند. جاده ناهموار است و در دوسویش، کویر چنان برهوت زیبای خود را گسترده که یادت می رود خودرو، در پستی بلندی این زمین ذاتا نجیب، بالاپایین می شود. مسیری که از شمال آران و بیدگل به سمت کاروانسرا می رود، نخستین تصاویر کویر را چنان تکان دهنده در ذهن بیننده می ریزد که آدمی حتی از یاد می برد که می تواند عکس هم بگیرد. همه ی این طبیعت، انگار قاب های بس زیبای یک عکاسی طولانی و مداوم است.

خودروها در مسیر می ایستند تا پهنای دشت کویر، در چشمان مسافران بنشیند. افراد پیاده می شوند تا نخستین گام را روی تن نیمه گرم کویر بگذارند؛ با پاهایی که دربرخی، شاید توان زیادی برای ایستادن ندارند. بعضی از مسافران این سفر، نمی توانند روی سینه ی برهنه ی این دشت راه بروند؛ روی ویلچر می نشینند و صدای راه بازکردن شن ها را زیر چرخ های این وسیله می شنوند… اما کویر را – و زندگی را – باید با دل دید و با جان لمس کرد. کویر آنقدر سخاوت دارد که لذت را بی هیچ پیش شرطی، دراختیار هرکسی می گذارد؛ کویر انگار هم معنی زندگی است.

شترها آزادانه در دشت  قدم می زنند. آنان نخستین بار نیست که انسان می بینند اما ما برای اولین بار، شتر می بینیم؛ حیوانی که می گویند سرتاپا، خاصیت است. شترها، یله در صحرا، آزادی بی انتهایی را تجربه می کنند؛ حتی اگر قرار باشد فردا به خدمت آدمی درآیند، زندگی را در طبیعت خود بسر بردن، و نه در باغ وحش، نه در حصار خودخواهی انسان ها، نعمتی است که ازآن برخوردارند.

رنگ سرخ غروب، برتن ابرهای آسمان کویر می نشیند. پشته های ابر، منشوری از رنگ های غروب را به چشمان تازه از راه رسیده ها هدیه می کند؛ و این خوشامدگویی باشکوهی برای ورود ما به شب ظلمانی و آرام کویر است. حالا دیگر به کاروانسرای مرنجاب رسیده ایم.

شبی در کاروانسرا

سومین بخش سفر، استقرار در کاروانسرای مرنجاب است که گوشه ای از آن را برای ما مهیا کرده اند. کسانی که در اینجا کار می کنند، مهربان و میهمان نوازند. مهربانی، خصلت ذاتی کویرنشینان است. افراد گروه مستقر می شوند، بساط شام باید مهیا شود؛ و این کاری است که تنها از عهده ی یک مادر مهربان و ازخودگذشته برمی آید؛ پختن غذایی خوشمزه برای حدود سی نفر در مدت زمانی کوتاه، کار هرکسی نیست.

از دل کویر تا قلب آسمان

ماه هنوز درنیامده و ابرها، لایه ای نازک روی آسمان سیاه کویر کشیده اند. دوستان اهل نجوم که تلسکوپ های شان را آماده کرده اند تا ستاره ها را نشان مسافران باور بدهند، می گویند ابرها ماندگار به نظر نمی آیند؛ و همین می شود. دیدن ماه از پشت تلسکوپ، به صورت کره ای سفید با مخروط هایی شبیه آتشقشان های ستاره ی شازده کوچولو، لذت نابی است که به فهرست اولین تجربه های ما اضافه می شود. دوستان نجومی، ستاره ها را باحوصله به اعضای گروه نشان می دهند و افراد را یک به یک، از دل کویر به قلب آسمان می برند.

بخش چهارم سفر، پیاده روی شبانگاهی در کویر و تجربه ی سکوت شبانه است. گروه چندکیلومتر از کاروانسرا فاصله می گیرد تا صدای آزاردهنده موسیقی خودروهایی که روبروی کاروانسرا ایستاده اند، کم و کمتر شود. این پیاده روی، برای دوستانی که معلولیت دارند، بسیار دشوار است اما جاذبه ی تجربه های ناب، به قدری است که همه را وادار می کند تلاش کنند و تلاش؛ تا با هرسختی که شده، خود را به عمق شب کویر و سکوت دل انگیز آن برسانند.

افراد حلقه می زنند دور هم و روی زمین می نشینند. راهنمای سفر با مهربانی، همه را به تمرین تمرکز در سکوت دعوت می کند. سکوت از یک دقیقه شروع می شود و به پنج دقیقه هم می رسد. این هم لذت دیگری است که افراد با هم تجربه می کنند. وقتی سکوت تمام می شود، انگار همه می خواهند موسیقی آرامی که در بی صدایی سکوت جریان دارد، همچنان ادامه یابد. اما باید برگردیم به کاروانسرا.

ساعت از نیمه شب گذشته است. افراد باتمام خستگی، دوست ندارند بخوابند اما گاهی نمی شود مقابل نیاز طبیعی، مقاومت کرد. همه آماده می شوند برای فقط چند ساعت خوابیدن؛ تا صبح فردا که کویر مهربان انتظار مسافرانش را می کشد.

رفتن و رفتن و رفتن

بخش پنجم سفر، رفتن و رفتن و رفتن در دل کویر، لمس تپه های شنی با دل و جان و رسیدن به نقطه ی اوج آرامش و خوشی است. تپه های شنی یا به اصطلاح رمل ها، دوشادوش هم ایستاده اند و مسافران را به خود می خوانند. پیاده رفتن روی رمل ها، تفریح نابی است و اعضای گروه می خواهند همگی باهم در این لذت سهیم باشند. افراد دارای معلولیت با همراهی دیگران، به پای رمل ها می رسند. یکی از دوستان می گوید شاید این نخستین مرتبه باشد که تپه های شنی کویر، رد چرخ های ویلچر را روی تن خود دیده اند. بدون شک، این نخستین بار است که یک انجمن افراد دارای معلولیت، چنین سفری را برای اعضای خود تدارک دیده و به کسانی که همواره شاهد نابرابری در تقسیم امکانات تفریحی و سیاحتی بوده اند، امکان سفر به دل کویر و تجربه ی ناب کویرگردی را داده است.

احساس همه مان ناگفتنی است. روی شن های گرم مرنجاب می نشینیم، خاک نرم کویر را دردست می گیریم؛ و لغزش بازیگوشانه ی شن ها را از میان پنجه های خود احساس می کنیم. شن ها در لایه های زیرین که مصون از آفتاب است، چه خنکای مطبوعی دارند.

قدم گذاشتن روی سربالایی رمل ها، آغاز سفر دیگری است به بلندای تپه های شنی که سینه به سینه ی هم ایستاده اند. باد می وزد و همه ی ردپاهای جلورفته را پاک می کند. کویر هیچ نشانی را در دل خود نگاه نمی دارد؛ شاید برای همین است که شاعری، در سروده ای دلنشین می گوید: “من کویری بی نشانم؛ پُرِ بغضم اگرچه خاموشم”… باد و خاک دست به دست هم داده اند تا بی نشانی کویر را رقم بزنند.

صعود از رمل ها با پای برهنه، تجربه ی شگرفی است. از بالاترین نقطه تپه های شنی که نگاه کنی، دورتادور کویر است؛ کویری که به دلیل مجاورت کنار دریاچه نمک، به سپیدی می زند. منظره ی چشم نواز دشت و دریاچه نمک از بالای تپه های شنی، فراموش نشدنی است.

جزیره ی سرگردان هم که روی دریاچه نمک دراز کشیده است، از بالای تپه های شنی، منظره ای چشم نواز دارد. جزیره، سرگردان نیست؛ تنها خطای چشم است که باعث می شود گوشه های انتهایی جزیره، میان زمین  و آسمان به نظر رسد. همیشه همینطور است؛ چشم می بیند، زود قضاوت می کند و برچسب می زند. برچسب سرگردانی، دیگر از جزیره جداشدنی نیست.

شور و شادی روی دریاچه نمک

دل کندن از رمل ها سخت است اما ظهر هم گذشته و وقت تنگ است. برنامه ی بعدی گروه، بازدید از دریاچه نمک است. دوباره خودروها راه می افتند و هرچه جلوتر می روند، سفیدی اطراف بیشتر به چشم می زند. تااینکه چندضلعی های دریاچه نمک پدیدار می شود و موج شور و شادی در دل اعضای گروه می اندازد.

حالا افراد روی دریاچه ایستاده اند؛ خبری از آب نیست؛ تنها نمک فشرده است که زیر پای مسافران یا زیر چرخ های ویلچر و واکر، می شکند و احساس عجیبی به آدم دست می دهد. دوستانی که روی ویلچر نشسته اند، ترجیح می دهند نشستن روی سطح نمکی دریاچه را تجربه کنند. این هم لذت شگرفی است. تا چشم کار می کند، دریاچه است که دامن سفید خود را با سخاوت پهن کرده است. سکوت کویر با صدای شادی افراد، شکسته می شود.

این تجربه هم باید پایان یابد و البته لذتش ماندنی است.

به امید…

همیشه مرحله آخرسفر، فصل بازگشتن است. تن ها خسته از این سفر فشرده اما همچنان سرحال و قبراق اند. بازگشتن به سوی شهری که امکاناتش، با خواسته ها و نیازهای افراد دارای معلولیت هماهنگ نیست، آنهم پس از آشنایی با کویر، کار سختی است. راست گفته اند؛ کسی که یک بار کویر را تجربه کرده باشد، می داند که دوست داشتن کویر و دلتنگ شدن برای آن یعنی چه. کسی که یک بار کویر را تجربه کرده باشد، عمق آرزوی نهفته در این جمله را احساس می کند که: به امید سفرهای بعدی …