وقتی با تو آواز می خواند…
ارسال شده توسط نگین حسینی در ۱۴م اردیبهشت ۱۳۸۹
این نوشته و عکس را تقدیم می کنم به دوست عزیزم، آقای محمدرضا دشتی؛ در پاسخ به سوالی که از من پرسید…
***
فرقی نمی کند؛ خانه ی دلنشینی باشد در حومه ی سبز شهر؛ یا آسمانخراشی که سر به ابرها می ساید؛ هردوشان تو را صدا می کنند به سرخوشی، به زندگی، به جست و جوی عشقی که می خواهد تو به دنبالش بروی و پیدایش کنی و پیدایت کند. فرقی نمی کند؛ اینجا زیر آسمان آبی پر از پنبه های ابر، سینه ی آدمها فراخ است برای پذیرفتن تو؛ کسی تو را غریبه نمی داند. کسی به خودش حق نمی دهد که به تو اجازه ی زندگی کردن بدهد یا نه، حق زندگی مساوی با دیگری را بدهد یا نه. اینجا همه چیز برابر است؛ فرصت ها، امکانات و دسترسی ها. اینجا پراز مهربانی است؛ و خدا هم انگار مهربان تر نگاهت می کند، بیشتر دوستت دارد، بیشتر مراقب توست. اینجا تو دیگر نگران خداوند نیستی که چطور عذابت می کند؛ بلکه او نگران توست که چه می کنی؟ چه نیازی داری؟ و چطور باید هرچه زودتر، به خواسته ات برسی. اینجا همش حرف از رسیدن است، تلاش برای رسیدن؛ رقابت و پیروز شدن. و در این رقابت، خدا همواره با توست، خود تو می شود در لحظه های شیرین تلاش. خدا جای دوری نیست؛ خشمگین و کینه ای هم نیست، با زبان مهربانی اش با تو حرف می زند و با چشم های پرازبخشایش نگاهت می کند و از تو می خواهد که به شکرانه ی نعمت، تو نیز با زبان مهربانی حرف بزنی و با چشم های پر از بخشش به دیگری نگاه کنی… وقتی خدا از مرزهای تعریف شده در بیرون از آدمی عبور می کند و به درون او می آید، یعنی از جایگاه خشم و قضاوت، به مقام مهربانی و سازش ارتقاء پیدا می کند. اینجا همه چیز تو را دعوت می کند به اینکه زبان و دست و دلت را تسلیم یکرنگی، مهربانی و بخشایش کنی… و این همان تعبیر زیبای ملاصدرا است که:
خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان/ اما به قدر فهم تو کوچک می شود/ و به قدر نیاز تو فرود می آید/ و به قدر آرزوی تو گسترده می شود/ و به قدر ایمان تو کارگشا می شود/ یتیمان را پدر می شود و مادر/ محتاجان برادری را برادر می شود/ عقیمان را طفل می شود/ ناامیدان را امید می شود/ گمگشتگان را راه می شود/ در تاریکی ماندگان را نور می شود/ رزمندگان را شمشیر می شود/ پیران را عصا می شود/ محتاجان به عشق را عشق می شود/ خداوند همه چیز می شود همه کس را…
به شرط اعتقاد/ به شرط پاکی دل/ به شرط طهارت روح/ به شرط پرهیز از معامله با ابلیس/ بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا/ و مغزهایتان را از هر اندیشه ی خلاف/ و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک/ و دست های تان را از هر آلودگی در بازار/ و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها…/ چنین کنید تا ببینید چگونه/ بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند/ در دکان شما کفه های ترازوی تان را میزان می کند/ و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند/ مگر از زندگی چه میخواهید/ که در خدایی خدا یافت نمیشود که به شیطان پناه میبرید؟/ که در عشق یافت نمیشود که به نفرت پناه میبرید؟/ که در سلامت یافت نمیشود که به خلاف پناه میبرید؟
قلبهایتان را از حقارت کینه تهی کنید و با عظمت عشق پر کنید/ زیرا که عشق چون عقاب است: بالا میپرد و دور…/ بی اعتنا به حقیران در روح/ کینه چون لاشخور و کرکس است: کوتاه میپرد و سنگین/ جز مردار به هیچ چیز نمیاندیشد/ بـرای عاشق، ناب ترین، شور است و زندگی و نشاط.
ساعت ۴ بعدازظهر به وقت اینجا. در یک رستوران کوچک
دیدگاههای تازه