در مواقع بحرانی کسانی را که نیاز به کمک دارند جا نگذاریم

Image may contain: 1 person

میدونم جون عزیزه ولی در مواقع بحرانی کسانی را که نیاز به کمک دارن پشت سر جا نذاریم. اینو به خودمم میگم.

“جعفرزاده نماینده رشت: البته من اخرین نماینده ای بودم که از مجلس خارج شدم و وارد حیاط مجلس شدم، هیچ نماینده ای منتظر من نماند و حتی توجه نکرده بودند که من یک ویلچیر بزرگ دارم، تنها دو نفر از خدماتی ها به کمک من امدند و خب بدلیل عدم وجود رمپ مجبور شدند که ویلچر من را بلند کنند.”
#معلولیت #معلولیت_و_بحران #ترور

پارالمپیک ۲۰۱۶- روز دهم

1

روز دهم هنوز تمام نشده اما یادداشت روز دهم را برای بهمن گلبارنژاد می‌نویسم؛ برای قهرمانی که دو بار جانش را فدای فدا کرد. برای قهرمانی که پایش را در جنگ از دست داد. برای دوچرخه سوار تنهای ریو که در سراشیبی مرگ رکاب زد.

یاد آن روز می‌افتم؛ حیاط دفتر ایران، دهکده پارالمپیک، لندن ۲۰۱۲٫ از بهمن در مورد پایش پرسیدم. گفت: “یاد همسنگرم افتادم؛ مهران. من و مهران در پایگاه پنجم شکاری در امیدیه با هم آشنا شدیم. من بیست ساله بودم و از استان فارس به جبهه اعزام شده بودم؛ مهران اهل تهران و تقریبا هم‌سن و سال خودم بود. هرچند نشد بیشتر از سه ماه دوست باشیم، در همان مدت کوتاه خیلی رفیق شدیم و همه جا کنار هم بودیم. تا اینکه روزی انفجاری در سنگر مهران، ما را از هم جدا کرد… نالۀ مهران را از داخل سنگر می‌شنیدم . سنگر بعد از اصابت مینی‌کاتیوشای عراقی‌ها گود شده بود. به سمت سنگر رفتم و دستش را از لابلای خاک و سنگ بیرون کشیدم. در همان حال احساس کردم مهران خیلی سبک شده است؛ به طوری که به آسانی او را از زیر آوار خارج کردم اما ناگهان جلو چشمانم فقط نیم‌تنه‌اش ظاهر شد. بدن مهران از وسط دو نیم شده بود و خبری از پاهایش نبود… او همان روز به آسمان پر کشید و من فردایش در انفجاری دیگر پای چپم را تا زیر زانو از دست دادم.” بعدها همین‌ را در کتاب خاطراتم از پارالمپیک لندن نوشتم. بهمن برایم گفت که پیش از مجروح شدنش، در کشتی و وزنه‌برداری فعالیت می‌کرد اما بعد از این اتفاق، عضو تیم ملی وزنه برداری جانبازان و معلولان شد و توانست ۱۲ مدال طلا و یک نقره از مسابقات جهانی بگیرد. بهمن به دلیل آسیب کتف، وزنه‌برداری را کنار گذاشت و وارد مسابقات دوچرخه سواری شد. او در مسابقات آسیایی فسپیک ۲۰۰۶ مدال نقره، در بازی‌های آسیایی گوانگجو ۲۰۱۰ مدال برنز و در مسابقات پاراسیایی مالزی ۲۰۱۲ مدال طلا گرفت.

آن روز بهمن گفت که  در طول ده سال دوچرخه‌سواری -از سال ۱۳۸۱ تا پارالمپیک ۲۰۱۲- فقط در مسابقات آسیایی حضور داشته و پارالمپیک لندن اولین تجربه میدان جهانی‌اش بود که به دلیل تجربه کمتر و بدبیاری نتوانست آنطور که انتظار داشت، ظاهر شود. بهمن آن روز از همسرش زهرا و فرزندانش علی و محمد (که حالا باید ۲۹ و ۲۵ ساله باشند)، تشکر کرد. اما گویی هر دوره پارالمپیک و هر دوره مسابقه برای بهمن، باردارِ حادثه‌ای بود. بهمن در پارالمپیک لندن با بیماری همسرش دست و پنجه نرم می‌کرد. چندی بعد همسرش زهرا در پی ابتلا به سرطان از دنیا رفت. این پارالمپیک نیز به یکشنبه، به روز پایانی نرسید برای بهمن. روز دهم، روز آخرش بود. یادداشت روز دهم برای مردی شد که شاید اگر زنده مانده بود، سهمش از نوشته‌های امشب من و دیگران، فقط یک جمله می‌شد: بهمن گلبارنژاد مدال نگرفت…

بهمن زندگی‌اش را در راه عشقش گذاشت، در راه اعتلای نام کشورش. پرچم ایران و پرچم کمیته بین‌المللی پارالمپیک در ریو برای احترام به بهمن گلباری به حالت نیمه افراشته درآمده و فردا، در مراسم پایانی بازی‌ها، خانواده‌ی پارالمپیک از سراسر جهان یک دقیقه به یاد بهمن گلبارنژاد سکوت خواهند کرد. نام بهمن در تاریخ پارالمپیک ایران و جهان ماندگار شد؛ هرچند که بهای تلخ و سنگینی برای این ماندگاری ادا کرد اما هرچه بود، این عشقش بود به راهی که داشت؛ و خوشا به حال کسی که در راه عشق‌ جان فدا کند.

*نگین حسینی؛ روزنامه نگار، فعال حقوق معلولیت

گلبار

بیانیه کمیته بین‌المللی پارالمپیک در مورد درگذشت دوچرخه سوار ایرانی

کمیته بین‌المللی پارالمپیک در بیانیه‌ای، با تسلیت درگذشت  بهمن گلبارنژاد اعلام کرد: “در پی درگذشت بهمن گلبارنژاد، پرچم ایران در دهکده‌ی بازیها به حالت نیمه افراشته درآمد. پرچم پارالمپیک نیز در دهکده‌ی بازیها، و نیز در محل برگزاری مسابقه فینال والیبال بین ایران و بوسنی هرزگوین، فردا (یکشنبه ۱۸ سپتامبر) به حالت نیمه افراشته درخواهد آمد. در مراسم پایانی بازی‌های پارالمپیک ریو (یکشنبه ۱۸ سپتامبر) نیز به یاد بهمن یک دقیقه سکوت اعلام خواهد شد”.

متن کامل بیانیه کمیته بین‌المللی پارالمپیک به شرح زیر است:

“با کمال تاسف و اندوه، کمیته بین‌المللی پارالمپیک فوت دوچرخه‌سوار ایرانی پارالمپیک را تایید می‌کند که در پی حادثه‌ای در صبح روز شنبه، ۱۷ سپتامبر، در مسابقه جاده‌ای در رقابت‌های پارالمپیک ۲۰۱۶ ریو اتفاق افتاد.

بهمن گلبارنژاد، ۴۸ ساله، حوالی ساعت ۱۰:۴۰ دقیقه صبح، در بخش اول مسیر “گرومری” که بخش کوهستانی مسیر مسابقه است، دچار سانحه شد. این ورزشکار در محل مسابقه مورد مراقبت پزشکی قرار گرفت و در جریان انتقال به بیمارستان ورزشکاران، دچار حمله قلبی شد. آمبولانس در همان لحظه به سمت بیمارستان “یونایتد ریو” در “بارا” تغییر مسیر داد اما او لحظاتی پس از انتقال به بیمارستان درگذشت.

خانواده‌ی این ورزشکار که در ایران بسر می‌برند، عصر امروز خبر را دریافت کردند و تیم ایران نیز بعدازظهر امروز در دهکده ورزشکاران گرد هم آمدند و خبر به آنها داده شد.

فیلیپ کریون، رئیس کمیته بین‌المللی پارالمپیک در این باره گفت: “این خبر واقعا ناراحت کننده است. جنبش پارالمپیک با خانواده‌ی بهمن، هم‌تیمی‌ها و نیز با کمیته ملی پارالمپیک ایران ابراز همدردی می‌کند. خانواده‌ی پارالمپیک همگی اندوهگین هستند برای این تراژدی هولناکی که روی بازی‌های پارالمپیک بزرگ در ریو سایه انداخته است”.

کارلوس نازمن، مسئول بازی‌های ریو ۲۰۱۶ نیز گفت: “این خبر بدی برای ورزش و برای جنبش پارالمپیک است. قلب و دعای ما همراه خانواده‌ی بهمن، هم‌تیمی‌ها و همه‌ی مردم ایران است”.

برایان کوکسن ، رئیس انجمن بین‌المللی دوچرخه سواری نیز گفت: “از فوت دوچرخه سوار ایرانی، بهمن گلبارنژاد بسیار ناراحتم. به یاد خانواده‌ی او و دوستانش هستیم و به کمیته ملی پارالمپیک ایران تسلیت می‌گوییم”.

در پی درگذشت بهمن گلبارنژاد، پرچم ایران در دهکده‌ی بازیها به حالت نیمه افراشته درآمد. پرچم پارالمپیک نیز در دهکده‌ی بازیها، و نیز در محل برگزاری مسابقه فینال والیبال بین ایران و بوسنی هرزگوین در روز ۱۸ سپتامبر به حالت نیمه افراشته درخواهد آمد. در مراسم پایانی بازی‌های پارالمپیک ریو (یکشنبه ۱۸ سپتامبر) به یاد بهمن گلبارنژاد یک دقیقه سکوت اعلام خواهد شد. همچنین سانحه پیش آمده مورد بررسی دقیق قرار خواهد گرفت.

این دومین بازی گلبارنژاد در پارالمپیک ریو بود. او بار اول در مسابقه سی-چهار شرکت کرد و چهاردهم شد. او همچنین در بازی‌های پارالمپیک لندن ۲۰۱۲ شرکت کرده بود.”

پرچم

پارالمپیک ۲۰۱۶ – روز نهم

نکته‌ی اول: روزهای دهکده به پایان خود نزدیک می‌شود. تعداد زیادی از پارالمپین‌های ایران برگشته‌اند و تعدادی دیگر هنوز در ریو بسر می‌برند تا بازی‌شان تمام شود. در دو روز باقی مانده از بازی‌ها، دو فینال مهم در پیش داریم: تیم فوتبال پنج نفره (بازیکنان نابینا و کم بینا) که امروز (شنبه) مقابل تیم میزبان بازی می‌کند؛ و تیم ملی والیبال نشسته که پس فردا با رقیب دیرینه‌اش بوسنی و هرزگوین دیدار خواهد کرد. دو مدال طلا می‌تواند رتبه‌ی ایران را سه-چهار پله بالاتر ببرد، به شرط آنکه در تعداد مدال آوری کشورهای نزدیک به رتبه‌ی ایران تغییر زیادی اتفاق نیفتد.

نکته‌ی دوم: المپیک و پارالمپیک دو بعد از ویژگیِ جسمیِ انسانی را جلوی روی ما به تماشا می‌گذارند که تضاد عجیبی با هم دارند: بیشتر المپین‌ها، الگوی بدنیِ “ظاهرِ سالم” و “بی‌نقص” یا “کم‌نقص” را ارائه می‌کنند؛ الگویی عموماً حسرت برانگیز که با سطح متوسط بدن‌های عموم افراد، فاصله‌ی زیادی دارد. بدن سالم، بی‌نقص و پرتوان با تخصصی ویژه در رشته‌ای ورزشی، رقابت‌های کمتر از میلی‌متری، و نتیجه‌هایی که صدم و هزارم ثانیه رنگ مدال را برای آنها تغییر می‌دهند؛ همگی اجزای بسته‌ای از بدن “ظاهرا سالم‌”اند که از سطح متوسط بدنی که بیشتر آدم‌ها دارند، بسیار دور و حتی دست نیافتنی است. برعکس در این سوی میدان، بازی‌‌های پارالمپیک، بدن‌های متفاوتی را نشان می‌دهد که برخلاف تصور و توقع افرادِ غیرمعلول، توانایی‌های ویژه‌ای دارند. این بدن‌ها هرچند ظاهرا متفاوت و در تضاد با آن “ظاهر سالم” هستند، اما به شکل دیگری توانمندند. بدنِ انسان متوسط شاید هرگز شبیه یک المپین نشود اما هر آن این احتمال می‌رود که بدنِ ظاهرا سالم، به دلیلی، از بیماری و تصادف گرفته تا روند سالمندی، دچارِ معلولیتی شود. پارالمپیک این دو پیام را می‌دهد که اول: معلولیت اتفاق عجیبی نیست که فقط برای غریبه و همسایه‌ رخ بدهد؛ و دوم: اگر عضوی خاص از بدن غایب است، حتما عضو یا اعضایی دیگر هستند که توانایی‌های دیگری داشته باشند.

به نظر من، پارالمپیک به واقعیت‌های ملموس زندگی آدمی نزدیک‌تر است تا المپیک که مجموعه‌ای است از افرادی بسیار استثنایی که از حد متوسط فیزیک آدمی فراتر رفته‌اند. منظورم این نبود که ادعا کنم المپیک را دوست ندارم.  اتفاقاً طرفدار ورزشم و بعضی رشته‌های المپیک را با علاقه دنبال می‌کنم؛ اما در نهایت، مدال طلای قهرمانی را به پارالمپیک می‌دهم. زنده باد همه ورزشکاران، و به خصوص پارالمپین‌ها!

** نگین حسینی، روزنامه نگار و فعال حقوق معلولیت

خلاصه‌ی نتایج روز نهم:

تیم ملی فوتبال هفت نفره ایران در دیدار فینال با نتیجه ۲-۱ از اوکراین شکست خورد و مدال نقره پارالمپیک را به دست آورد.

تیم ملی والیبال نشسته مردان در یک بازی سرنوشت ساز با تیم میزبان، توانست با نتیجه ۳-۰ از سد برزیل بگذرد و راهی فینال پارالمپیک ۲۰۱۶ شود.

حامد امیری در پرتاب وزنه مدال نقره‌ی دیگری برای ایران به ارمغان آورد.

جلیل باقری در رقابت‌های پرتاب وزنه نتوانست به مدالی دست پیدا کند.

بتول جهانگیری در پرتاب وزنه کلاس F33  تیر و کمان ششم شد.  

سمیه عباسپور در اولین حضور خود در مسابقات تیر و کمان پارالمپیک، در رقابتی نزدیک با حریف کره‌ای، با اختلاف ۲ امتیاز از دستیابی به مدال برنز باز ماند. مجید کاکوش نیز که اولین حضور پارالمپیکی‌اش را تجربه می‌کرد، نتوانست به مرحله‌ی نیمه نهایی صعود کند.

در پایان روز نهم، ایران با ۲۱ مدال: ۷ طلا، ۸ نقره و ۶ برنز در رده‌ی ۱۵ جدول توزیع مدال‌ها قرار گرفت.

دروغ‌های افسردگی را باور نکن!

دروغ‌های افسردگی را باور نکن!
ترجمه و تدوین: نگین حسینی، روزنامه نگار

«در آن لحظه احساس کردم تنهاترین آدم روی زمینم… در سرمای منجمدکننده‌ی فوریه روی بالکن جلوی خانه ایستاده بودم. خواهرم الیتا یادداشتی به این مضمون روی در چسبانده بود: «اِلِنی، اگر تو اولین نفری هستی که اینجا میایی، لطفا به زیرزمین نیا. فقط به اورژانس ۹۱۱ زنگ بزن. نمیخوام منو این شکلی ببینی. دوستت دارم. عشق، آلیتا.» – خواهرم عینِ همین نوشته را روی در پشتی خانه هم چسبانده بود. الیتا حتی در بحبوحه افسردگی شدیدی که داشت، می‌خواست مرا از مواجهه با صحنه‌ی خودکشی‌اش و وحشت ناشی از آن مصون نگه دارد. من روی بالکن جلوی در خانه ایستاده بودم و از سرما و وحشت می‌لرزیدم. فقط این نبود که احساس تنهایی کنم؛ حس می‌کردم در خلاء رها شده‌ام و هرچیزی که می‌شناختم، از من گرفته شده بود. ناگهان دنیا مکان بسیار وسیعی شده بود و من خیلی خیلی خیلی تنها بودم. پس از اینکه گویی عمری بر من گذشت، ماموران پلیس گفتند: “الیتا مرده است”. پیامد چنین خبر ناگواری، لحظه‌‌‌ای بود که دریافتم فقط یک موضوع اهمیت دارد: واقعیت. من باید صادق می‌بودم، باید واقعیت را می‌گفتم.»
النی با مطلبی که در مورد نحوه‌ی فوت الیتا نوشت و در مراسم ختمش برای همگان خواند، به یکی از سرتیترهای اخبار این روزها در امریکا تبدیل شده است. خواهرش الیتا ۳۱ ساله، معلم مدرسه کودکان با نیازهای ویژه بود. به گفته‌ی النی، «او دختری خونگرم، بخشنده، و بانمک بود که همه دوستش داشتند. اما متاسفانه کشمکش الیتا با افسردگی سبب شد که نتواند درخشش درونی خودش را ببیند و نتوانست ببیند که همه چقدر دوستش داشتند و او چقدر ارزشمند بود.» 
پس از خودکشی الیتا، النی تصمیم گرفت به جای ساکت ماندن و پنهان کردن افسردگی و خودکشی که در جامعه “ننگ” و “ناپسند” شمرده می‌شوند، با صدای بلند در مورد افسردگی خواهرش حرف بزند و بگوید که این مشکل سرانجام به خودکشی او منجر شد: «وقتی نشستم تا مطلبی در گرامیداشت خواهرم برای مراسم ختمش بنویسم، می‌دانستم که خط اول فقط باید واقعیت را بگوید: “الیتا مِیِر پینو، ۳۱ ساله، ساکن دولوت، ایالت مینه سوتا (و پیش از آن ساکن شیکاگو، ایلینوی) روز ۲۰ فوریه ۲۰۱۶ به دلیل افسردگی و اقدام به خودکشی، از دنیا رفت.” من خواستم به همه، به دوستان، خانواده، دانشجویان، و همکارانم بگویم که دلیل مرگ خواهرم افسردگی و خودکشی بود. به آنها گفتم که خواهر شوخ طبع، مهربان، بخشنده، اهل کمک، بامزه و دوست داشتنی‌ام نتوانست همه‌ی این صفات خوب را در خودش ببیند و همین بود که او را کشت. به آنها گفتم که افسردگی الیتا، سنگری غیرقابل نفوذ در او ایجاد کرد که مانع ورود نور، و مانع پذیرفتن عشق دوستان و خانواده شد. تنهایی و وحشت من روی آن بالکن، هیچ بود در مقایسه با انزوای محضی که افسردگی بر خواهرم تحمیل کرده بود. من باید واقعیت را می‌گفتم.»
پس از آنکه مراسم ختم الیتا برگزار شد، خبرنگاران محلی یکی پس از دیگری سراغ النی رفتند تا در این باره بیشتر بشنوند. با انتشار ماجرای این دو خواهر، رسانه‌های بزرگتر امریکا نیز این اتفاق را پوشش خبری دادند تا مرگِ الیتا، فرصت بزرگتری برای صحبت درباره افسردگی ایجاد کند. طنز تلخ این ماجرا این است که النی دکترای روانشناسی دارد و استادیار دانشگاه ویسکانسین است، اما با وجود ارتباط صمیمانه و نزدیکی که با خواهرش داشت، نتوانست او را از ورطه‌ی افسردگی بیرون بکشد: «افسردگی خواهرم با تمایل او برای پنهان نگه داشتنِ این راز و مخفی کردنش از همگان، تشدید شد. من نتوانستم خواهرم را نجات بدهم. نتوانستم در کشمکش او با افسردگی، کاری بکنم. الیتا از چنگ من لغزید و رفت، و من نمی‌توانم او را دوباره برگردانم. فقط می‌توانم از مردم خواهش کنم که در شرایط بروز افسردگی، دنبال کمک و درمان باشند. من فقط می‌توانم در مورد افسردگی حرف بزنم و دیگران را به این بحث دعوت کنم. می‌توانم به کسانی که گوش می‌دهند، بگویم که افسردگی دروغ می‌گوید. من می‌توانم واقعیت را بگویم. دروغ‌های افسردگی فقط در انزواست که جان پیدا می‌کنند. اگر مجالی برای آشکار کردن این دروغ‌ها پیدا شود، ماهیتِ خودشان را نشان خواهند داد. افسردگی به خواهرم دروغ گفته بود. به او گفته بود که او هیچ ارزشی ندارد. که سربار است. که قابل دوست داشتن نیست. که لیاقت زندگی کردن ندارد. می‌توانم تصور کنم که این دروغ‌ها شبیه برفکی مداوم روی زندگی‌اش افتاده بود و مدام تکرار می‌کرد که او چقدر او بی‌ارزش است! پس از سال‌ها دروغ و شکنجه، خواهرم فکر می‌کرد که افسردگی به او راست گفته است. در مطلبی که برای من و والدین‌مان بجا گذاشت، نوشته بود: “ناراحت نباشید؛ من ارزش ناراحتی شما را ندارم”. او کاملا اشتباه می‌کرد.» 
از خودکشی الیتا دربیستم ماه فوریه (اول اسفند ۱۳۹۴) تا امروز، النی پینو مشغول اطلاع رسانی در زمینه افسردگی، پنهان کردن افسردگی، لزوم صحبت درباره افسردگی، پیامدهای افسردگی و انزوا، و ضرورت درخواست کمک و درمان، بوده است. علاوه بر این، النی یک بورس تحصیلی به نام خواهرش الیتا در دانشگاه او راه اندازی کرده است: «افسردگی دروغ می‌گوید. من باید واقعیت را بگویم. و واقعیت این است: خواهرم فوق العاده بود. او منشاء زندگی بود و فقط با بودنش، زندگی مرا میلیون‌ها بار بهتر کرد. هر وقت نیازمند کمک بودم، هروقت مشکلی داشتم، هروقت افسردگی و اضطراب بر من غلبه می‌کرد، الیتا کنارم بود. هروقت روز خوبی داشتم، باید آن را با او قسمت می‌کردم. او تکیه‌گاه من بود. من و الیتا چنان رابطه‌ی نزدیکی داشتیم که دیگر من هیچ وقت آن را نخواهم دید. اما واقعیت این است: تو ارزشمندی. تو ارزش داری. تو را دوست دارند. به صدای کسانی که دوستت دارند، اعتماد کن. اعتماد کن به آنها که یکصدا می‌گویند: تو اهمیت داری. افسردگی دروغ می‌گوید. ما باید واقعیت را بگوییم.»
‫#‏افسردگی‬ ‫#‏خودکشی‬ ‫#‏استیگما‬
شرح عکس: النی (راست) و خواهرش الیتا (چپ)

alitha

صدای من می شوی؟

Autism

مادرانی که فرزندانشان اوتیسم دارند، هر کسی که عزیزی را در خانواده و دوستان و نزدیکان دارد که با اوتیسم زندگی می‌کند، حتی کسانی که در اطراف خود تجربه‌ای از اوتیسم ندارند اما برای تامین حقوق گروه‌های اقلیت اجتماعی دغدغه‌ی اجتماعی دارند، همگی دست به دست هم داده‌اند و کمپین “صدایم شو” را راه اندازی کرده‌اند. این کمپین چه می‌کند؟ اطلاع رسانی در مورد اوتیسم با زبانی ساده و بر اساس تجربه‌های ملموس در خانواده. این افراد علاقه‌مند، کارهای متنوعی می‌کنند: تهیه برگه‌ها یا بروشورهای اطلاع رسانی و توزیع آن در محل‌های عمومی؛ تماس با افراد مختلف برای جلب مشارکت آنها؛ تماس با تصمیم گیرندگان و اعلام نیازهای مختلف؛ و از همه مهم‌تر، استفاده از ظرفیت شبکه‌های اجتماعی و رسانه‌های جدید. فقط کافی است چند خط از مطالب آنها را بخوانید تا با بخشی از ویژگی‌ها و نیازهای افرادی که اوتیسم دارند، کمی آشنا شوید.

شما هم می‌توانید صدای یک کودک دارای اوتیسم شوید و نقشی در اطلاع رسانی در مورد ویژگی‌های این کودکان یا افراد دارای اوتیسم داشته باشید. فقط در همین اول کار یادمان باشد که این افراد را “اوتیسمی” یا “اوتیستیک” صدا نکنیم. حقوق انسانی افراد دارای اوتیسم اقتضا می‌کند که آنها با “فرد” بودن و “انسان” بودن‌شان شناسایی شوند و نه صرفا با ساختن صفت از وضعیتی که دارند.
نشانی کمپین “صدایم شو” در تلگرام و اینستاگرام:
Telegram: @bemyvoice
Instagram: be.my.voice.campaign

 

حضور پر افتخار در بازی های پاراآسیایی

 volley 3

حضور پر افتخار در بازی های پاراآسیایی

نگین حسینی، روزنامه نگار 

ورزشکاران دارای معلولیت ایران از بازی‌های پاراآسیایی اینچئون ۲۰۱۴ با دست پر از ۱۲۰ مدال برگشتند: ۳۷ مدال طلا، ۵۲ نقره و ۳۱ برنز؛ و در حالی که فقط یک مدال طلا با تیم سوم جدول فاصله داشتند، در مجموع رتبۀ چهارم بازی‌ها را به دست آوردند. اما این مقام چهارمی، در مقایسه با تعداد ورزشکاران تیم‌های اول تا سوم کمتر از مقام اولی نیست؛ فقط کافی است نگاهی بیندازیم به آمار زیر:

مقام اول چین: ۳۱۷ مدال شامل ۱۷۴ طلا، ۹۵ نقره و ۴۸ برنز

مقام دوم کره جنوبی: ۲۱۱ مدال شامل ۴۲ طلا، ۶۲ نقره و ۷۷ برنز

مقام سوم ژاپن:۱۴۳ مدال شامل ۳۸ طلا، ۴۹ نقره و ۵۶ برنز

مقام چهارم ایران: ۱۲۰ مدال شامل ۳۷ مدال طلا، ۵۲ نقره و ۳۱ برنز

بزرگی کاروان تیم‌های چین و کره جنوبی طبیعتا احتمال مدال آوری را در بین ورزشکاران شان افزایش داده و همین اختلاف کمّی در تعداد ورزشکاران، می‌تواند یکی از دلایل مهم بالاتر قرار گرفتن آنها باشد.

در این دوره از بازیها، ترکیب تیم‌های ایران در ورزش‌های مختلف، متنوع تر از سال‌های گذشته به نظر رسید. ورزشکاران پارالمپیکی با تجربۀ حضور بیشتر در بازی‌های پارالمپیک و جهانی، در کنار ورزشکاران تازه کار، ترکیبی متناسب ایجاد کرده بودند و جالب اینکه ورزشکاران جوان‌تر و کم تجربه‌تر ایران نیز توانستند مدال آوری کنند؛ در حالی که شاید توقعی از آنها نمی‌رفت.

در شرایطی که ورزشکاران ایران نسبت به بازی‌های گذشته پاراآسیایی گوانگجو ۴۰ مدال بیشتر کسب کردند، حضور تیم‌های ملی والیبال نشسته و بسکتبال خانم‌ها، بیشتر از هر اتفاق دیگری، فصلی جدید از توجه به ورزش‌های تیمی بانوان را نوید می‌دهد. مدال نقرۀ تیم ملی والیبال نشسته بانوان ایران و راهیابی آنها به پارالمپیک ۲۰۱۶ ریو از یک سو، و مدال برنز تیم بسکتبال با ویلچر بانوان ایران در این بازی‌های آسیایی از سوی دیگر، نه تنها توانایی خانم‌های ایرانی را در رقابت‌های تیمی با همتایان خارجی‌شان اثبات کرد، بلکه نشان داد که اندکی توجه و سرمایه‌گذاری روی ورزش‌های گروهی بانوان دارای معلولیت نیز می‌تواند نتایج مثبتی داشته باشد.

 

حتی اگر حضور بانوان به مدال آوری منجر نشود، بخشی دیگر از وظیفۀ کمیته ملی پارالمپیک ایران را نشانه می‌رود که همان فرهنگ سازی در حوزۀ ورزش بانوان دارای معلولیت، معرفی ورزش‌های فردی و گروهی، ترغیب بانوان معلول به حضور در عرصه‌های ورزشی و فراهم کردن امکان حضور آنها در رقابت‌های برون مرزی است.

خلاصه کردن حوزۀ فعالیت یا وظایف کمیته ملی پارالمپیک ایران به مدال آوری، می‌تواند منجر به اجحافی دامنه دار نسبت به حقوق ورزشکارانی شود که احتمال مدال آوری کمتری دارند اما مشتاق و مُحق برای حضور در بازی‌های برون مرزی هستند؛ و نیز تضییع حقوق ورزش‌های تیمی بانوان که شاید سالهاست به دلیل محاسباتی همچون “احتمال اندک در مدال آوری” از گردونۀ اعزام‌های آسیایی و پارالمپیکی کنار گذاشته شده‌اند.

تماشای عکس‌های شاداب و پرانرژی دختران تیم ملی والیبال نشستۀ ایران در بازی‌های آسیایی اینچئون، یکی از بهترین لحظات را برای من رقم زد که دورادور و البته با قلبی نزدیک تر از همیشه، پیگیر نتایج بازی‌های پاراآسیایی بودم. آرزو دارم از این پس شاهد تصاویر بیشتری از حضور خانم‌های دارای معلولیت در ورزش‌های تیمی و انفرادی معلولین باشیم. 

این نکته را هم اضافه کنم که تاکید زیاد من بر حضور خانم‌ها و تشویق آنها، انکار زحمات و تلاش‌های آقایان ورزشکار ما نبوده و نیست، بلکه صرفا از این جهت موضوع حضور خانم‌ها را پررنگ تر می‌کنم که به فرهنگ سازی در این حوزه و برجسته کردن ضرورت حضور دختران جوان در رقابت‌های ورزشی برون مرزی، به خصوص در رشته‌های تیمی، کمک کوچکی کرده باشم.

زنجیرۀ موفقیت‌های آقایان و خانم‌های ورزشکار ایرانی در حوزه ورزش‌ افراد دارای معلولیت، همچنان پیوسته و مستدام!

volley 16

 عکس ها: منا هوبه فکر – ایسنا

طعم تلخ معلولیت در برنامۀ ماه عسل؛ برنامۀ “احسان و سولماز” از منظر انتقادی مطالعات معلولیت

solmaz

طعم تلخ معلولیت در برنامۀ ماه عسل؛ برنامۀ “احسان و سولماز” از منظر انتقادی مطالعات معلولیت

نگین حسینی، روزنامه نگار و پژوهشگر مطالعات معلولیت

neginh@gmail.com

سال‌هاست که شوی تلویزیونی “ماه عسل” به مناسبت ماه رمضان، حرکتی را رویۀ دائمی خود کرده و از افراد با معلولیت‌های مختلف دعوت می‌کند که در این برنامه حضور پیدا کنند و ماجرای زندگی خود را بگویند. هرچند ماه عسل سعی کرده متفاوت ظاهر شود، اما نحوۀ بازنمایی معلولیت‌ها در این برنامه همچنان از کلیشه‌های خاص، سنتی و تکراری پیروی می‌کند که مورد انتقاد محققان مطالعات معلولیت و نیز گروهی از افراد دارای معلولیت و خانواده‌های آنها قرار دارد. در ماه عسل رمضان گذشته، ماجرای زوجی به نام “احسان و سولماز” خبرساز شد و مورد توجه عموم قرار گرفت؛ در حالی که نحوۀ پرداختن تلویزیونی به ماجرای این زوج جوان، از منظر انتقادی مطالعات معلولیت، اشکالات عمده‌ای دارد که از نگاه عموم مردم و کارشناسان تلویزیون دور مانده است.

در این مجال، ابتدا مقدمه‌ای بر پژوهش‌های صورت گرفته در زمینۀ بازنمایی معلولیت در رسانه‌های جمعی می‌آورم وسپس به برنامه “احسان و سولماز” و نکات کلیدی آن از منظر انتقادی مطالعات معلولیت می‌پردازم.

پروتز آماده برای شخصیت سازی در رسانه‌ها

بازنمایی معلولیت‌های مختلف در رسانه‌ها – فرقی ندارد رسانه‌ ایرانی باشد یا خارجی- از الگوهای مشابهی پیروی می‌کند که در طول حیات رسانه‌های جمعی، تکرار و تقویت شده‌اند. به عبارت دیگر، در بیشتر محصولات رسانه‌ای، فرد معلول در شکل‌های کلیشه‌ای مختلف و تکراری به تصویر کشیده می‌شود: از فردی بسیار شرور تا شخصیتی آسمانی، از انسانی پر از عقده و بدخواهی تا فرشته‌ای بدون توانایی برای انجام عمل بد یا گناه، از متکدی تا حریص و ثروتمند و دوگانه‌های مشابه دیگر. این الگوهای رسانه‌ای، منطبق هستند با باور عمومی مردم جامعه نسبت به معلول و فرد دارای معلولیت.

پژوهشگران مطالعات معلولیت دهه‌هاست که به تحقیق در زمینۀ بازنمایی معلولیت در رسانه‌های جمعی پرداخته‌اند. دیوید میچل و شارون اسنایدر، از پیشتازان پژوهش در این حوزه، در مقاله‌ای با عنوان “بازنمایی معلولیت و نارضایتمندی‌ها؛ منزلگاهِ ناآرام معلولیت در ادبیات و فیلم” (مندرج در کتاب مطالعات معلولیت، به ویراستاری گری البرشت و همکاران) به پاره‌ای از این مطالعات اشاره کرده‌اند.

به نوشتۀ میچل و اسنایدر، متون ادبی و تاریخی به ندرت به شخصیت‌های دارای معلولیت چهره‌ای “مثبت” بخشیده‌اند. آنها بر این باورند که معلولیت به ابزاری دم دستی برای پردازش شخصیت‌های قالبی تبدیل شده است. به عبارت دیگر، افراد معلول همیشه دم دست هستند تا برای شخصیت‌ سازی‌های خاص در تولیدات رسانه‌ای به کار گرفته شوند. از این منظر، میچل و اسنایدر از اصطلاح “پروتز روایتی” (Narrative Prosthesis) استفاده می‌کنند؛ یعنی: “افراد معلول همه جا هستند، در گفتمان‌های ادبی (و سایر گفتمان‌ها) به عنوان ترکیبی آماده و دمِ‌ دست برای شخصیت ‌سازی عمل می‌کنند، یا ابزاری فرصت‌ طلبانه برای نشان دادن سقوط و شکست اجتماعی یا فردی هستند. فرهنگ عامه ‌پسند برای حمایت از افکار مسلط، از معلولیت استفاده می‌کند؛ در این شرایط معلولیت مانند عصایی است که روایت‌ها (و فعالیت‌های اجتماعی) به نفع قدرتِ بازنمایی ‌شده یا قدرتِ مسلط بر آن تکیه می‌کنند.”

خانم دکتر ماریلین دال، پژوهشگر مطالعات معلولیت که خود ناشنواست، در مقاله‌ای با عنوان “نقش رسانه‌ها در ایجاد تصاویر معلولیت – معلولیت به مثابه استعاره: چلاق اهریمن” آورده است: “ترسیم چهره‌ای طاقت فرسا ازمعلولیت، قاعدۀ تلویزیون باقی مانده است، مانند برنامه‌های خیریه برای جمع‌آوری اعانه یا گلریزان‌ها. نمونه‌ای از این نوع برنامه‌ها، گلریزانِ جری لوئیس (هنرپیشه معروف هالیوود) است که نشان دهندۀ مشارکتِ تاجرانِ سطح بالا و تولیدکنندگان خدمات، در کنار کودک معلولی است که تنها و نیازمند است. این تصاویر، معلولیت را مساوی برخورداری از رفتار کودکانه و شرایط نوزادی نشان می‌دهند؛ درحالی که ستارۀ غیرمعلول، سالم است، نورافکن روی او متمرکز می‌شود و دارای منزلت و اعتبار است. به نظر می‌رسد که کمک به افراد معلول، تبدیل به سرگرمی شده است.»

ماه عسل؛ تکرار کلیشه‌ها

سال‌های درازی است که “بهزیستی” با مجموعه‌ای از سوژه‌های خاص، همچون افراد فقیر و نیازمند، سالمندان و افراد دارای معلولیت، برای تلویزیون به نهادی برای آفرینش لحظات معنوی در ماه‌های خاصی از سال تبدیل شده است. چند شبکه تلویزیونی به خصوص در ماه رمضان، با تولید و پخش برنامه‌هایی خاص، آن “پروتز روایتی” یا معلولیت را در بیشترین شکل ممکن به خدمت گرفته‌اند.

شوی “جشن رمضان” به کارگردانی سید احمد کاظم زاده، از نخستین برنامه‌های دنباله دار تلویزیونی در ماه رمضان بود که به موضوع معلولیت، از جنبۀ خیریه‌ای و گلریزانی پرداخت و به گفتۀ خانم دکتر دال، کمک به افراد دارای معلولیت را به نوعی سرگرمی تلویزیونی تبدیل کرد.

پس از آن، برنامه ماه عسل، با رویکردی ظاهرا مدرن و متفاوت نسبت به “افراد خاص” از جمله معلولان، روی آنتن رفت. مجری “ماه عسل” در حالی سعی می‌کند تکنیک گفت و گوهای عمقی با افراد دارای معلولیت را به کار گیرد و محصولی “متفاوت” خلق کند که این برنامه همچنان نمونه‌‌ای کاملا ملموس از به کارگیری قالب‌های کلیشه‌ای در تصویر سازی رسانه‌ای از معلولیت ارائه می‌کند.

علاوه بر مهمانان غیرمعلول که داستان‌های شگفت آور زندگی‌شان را بیان می‌کنند، افراد دارای معلولیت‌ نیز با حضور در این شوی سرگرم کننده، به بیان ماجراهای شنیدنی زندگی خود می‌پردازند. در مجموع می‌توان گفت که نقطۀ مشترک همۀ این داستان‌ها، “قهرمان سازی” از فرد دارای معلولیت است. هرچه زندگی فرد دارای معلولیت سخت تر و ماجراهایش شنیدنی تر باشد، برنامۀ ماه عسل امتیاز بالاتری می‌گیرد؛ تا جایی که اگر بیننده از خود بیخود شود و اشک بریزد، نقطۀ اوج موفقیت سازندگان ماه عسل تلقی می‌شود.

یکی از برنامه‌های ماه عسل رمضان ۱۳۹۳ ماجرای “احسان و سولماز” بود. خلاصۀ ماجرا اینکه سولماز، دختری زیبا و شاداب و بدون معلولیت، درست یک ماه پیش از ازدواج با نامزدش احسان در تصادف رانندگی معلول می‌شود و برای همیشه روی ویلچر می نشیند اما احسان، این آقای خوش تیپ و جوان، به جای اینکه عشقش را کنار بگذارد، با او می‌ماند و خدمتش را به جا می‌آورد. با اینکه پنج سال از این ماجرا گذشته، احسان همچنان به عشق زندگی‌اش وفادار است و نه فقط مثل یک شوهر تمام عیار، که همچون پرستاری دلسوز، به همسرش خدمت می‌کند.

قهرمان این برنامۀ ماه عسل، این بار یک فرد غیرمعلول است که با وجود معلول شدن همسرش به پای او مانده است؛ در حالی که تجربه‌های بی‌شماری از زنان معلول و تنها مانده، هنوز حیّ و حاضرند تا گواهی دهند که چطور مرد زندگی‌شان در کوتاه مدتی پس از یک حادثه، آنها را به خاطر معلولیت یا بیماری‌شان تنها گذاشته و رفته است.

همچنان که اشاره کردم، یکی از نقاط مشترک جوامع مختلف در پرداختن به موضوع افراد دارای معلولیت، تمایل به قهرمان سازی از آنهاست؛ به طوری که مردم غیر معلول، به خصوص با کمک رسانه‌های جمعی، تصویری قهرمانی و فراتر از واقعیت‌های افراد دارای معلولیت از آنها می‌سازند و به جای شناختن نیازهای واقعی و به حق آنها، و تلاش برای تامین آن نیازها در زندگی اجتماعی، تمایل دارند تنها به تحسین افراد دارای معلولیت بپردازند. در فرهنگ عمومی یا برخورد برخورد مردم و رسانه‌ها با معلولیت، عموما حد وسطی وجود ندارد. نشان دادن و دیدن معلولیت به عنوان امری زشت، ناراحت کننده، درآمیخته با فقر و نیازمندی و ناتوانی از یک سو، و نشان دادن و دیدن معلولیت به عنوان امری قدسی، معنوی، صد در صد خیر و حتی اعجاز، دو نقطۀ افراط و تفریط در نگرش عمومی نسبت به معلولیت هستند که صاحبان این نوع نگرش‌ها را از درک واقعیت، ماهیت، نیازها و مصلحت‌های زندگی فرد دارای معلولیت دور نگه می‌دارند.

به همین ترتیب، همین فرهنگ عمومی مراقبان و به خصوص والدین یا همسران افراد دارای معلولیت را انسان‌هایی فرشته صفت و آسمانی، یا سنگدل و غیرانسانی به تصویر می‌کشد. این بار در برنامه احسان و سولماز نیز به جای فرد معلول، کسی دیگر به اسطوره تبدیل می‌شود: مردی که معلول نیست اما از همسر معلول خود مراقبت می‌کند.

نزدیکان و مراقبان افراد معلول در حالی هدف پروژه‌های قهرمان سازی فرهنگ عمومی و رسانه‌های آنها قرار می‌گیرند که عموماً با خواست و علاقه شخصی و با جان و دل، از عزیزان بیمار و یا معلول خود پرستاری می‌کنند و اغلب تمایلی ندارند که در افکار عمومی به عنوان “قهرمان” شناسایی شوند؛ چراکه از دیدگاه آنها، کاری که جامعه آن را “ایثار و از خودگذشتگی” تلقی می‌کند، وظیفه‌ای انسانی و پیش از آن، تمایلی عاشقانه و بدون چشمداشت برای بهبود زندگی عزیزانشان است.

در ماجرای احسان و سولماز نیز، آنطور که در مصاحبه تلویزیونی مطرح شد، احسان برخلاف خواستۀ قلبی خود جلوی دوربین قهرمان ساز تلویزیون و چشمان قهرمان باورِ بینندگان نشسته و البته ترجیح می‌دهد در بیشترزمان مصاحبه ساکت بماند؛ چراکه گفتن از هر کار کوچک و بزرگی که برای عشقش انجام داده است، به تعبیری، می‌تواند شبیه منت گذاشتن، تبلیغ کردن، از خود گفتن، و برداشت‌هایی از این قبیل شود در حالی که احسان ماجرا، هیچ تمایلی به چنین بازنمایی‌هایی ندارد.

نقطۀ بزنگاه

تردیدی نیست که احسان و تصمیم انسانی او برای ماندن در کنار سولماز، شایستۀ تحسین است اما موضوع وقتی پیچیده می‌شود که دوربین روایتگر تلویزیون وارد زندگی دو نفرۀ آنها می‌شود و کمک می‌کند که نگاه رایج و عمومی، از احسان قهرمانی اساطیری بیافریند. این بازنمایی از چند منظر نقطۀ بزنگاه مطالعات معلولیت است:

اول آن که شرایطی خلق می‌کند که قهرمان ماجرا (احسان) در مقام فرشتۀ عاری از گناه، دیگر محلی یا عذری برای خطای انسانی پیدا نمی‌کند.

دوم آن که اسطورۀ خلق شده در چشمان مردم و چشمان دوربین، باید قهرمان ازلی و ابدی باقی بماند.

سوم آن که عشق بدون شرطِ احسان محکوم به جاودانگی است صرفنظر از اینکه وظیفۀ سوی دیگر ارتباط، یعنی سولماز چه باید باشد تا به دوام این عشق کمک کند.

چهارم و مهم‌ترین نکته آن که سولماز چون معلولیت دارد، پس ناتوان مطلق است. یعنی نباید از او هیچ توقع انسانی داشت. یعنی اصلا نمی‌تواند و نباید که پاسخگوی محبت‌های همسرش باشد زیرا معلول است، از کار افتاده است و به یک گیرندۀ صرف خدمات تبدیل شده است.

بزنگاه مطالعات معلولیت همین جاست که رسانه هیچ تلاشی برای توانمند سازی سولمازِ دارای معلولیت به خرج نمی‌دهد؛ زیرا او را “ناتوان مطلق و ابدی” شناسایی کرده است که به سبب معلول شدن، دیگر هیچ توانمندی خاصی ندارد؛ چه رسد به امکان رشد و شکوفایی. نقطۀ تمرکز مطالعات معلولیت همین جاست که سولماز به جرم معلولیت، به نوعی، از چرخۀ زندگی و توقعات و توانایی‌ها کنار گذاشته می‌شود، و مردِ قهرمان و اسطوره‌ای او در حال حمل جسمی است که هیچ قدرتی برای حرکت ندارد.

دیدگاه انتقادی در مطالعات معلولیت با تحسین عمومی و رسانه‌ایِ انسان‌های بزرگ منش منافاتی ندارد؛ اما با تقلیل فرد دارای معلولیت به یک جسم از کار افتاده، به گیرندۀ صرف خدمات، به بازندۀ امکان رشد و شکوفایی، به سزاوارِ قرار نگرفتن در چرخۀ توانمندی، با همۀ اینها مخالف است. و بدتر اینکه گویی خودِ فرد دارای معلولیت نیز نه تنها باورش را به امکان توانمندی خود از دست داده است، بلکه معلولیت و شرایط دشوار زندگیش را بهانۀ موجهی برای بدخُلقی‌های گاه و بیگاهش تلقی می‌کند و هیچ چشم اندازی از وظایف و مسئولیت‌های شخصی خودش در قبال منشِ انسانی همسرش ارائه نمی‌دهد.

رسانه‌های جمعی در بازنمایی معلولیت، نباید به نمایشِ بدنِ معلول شده بسنده کنند. تقلیل انسان به جسم، معادل کردن معلولیت با ناتوانی محض، و از یاد بردن توانایی‌های دیگر فرد معلول، ساختن اسطوره از فرد معلول یا نزدیکان او منهای اشاره به دامنۀ توانایی‌ها، ناتوانی‌ها، حقوق و مسئولیت‌های فردی، خانوادگی و اجتماعی آنها، از نقاط ضعف رسانه‌های جمعی و به خصوص تلویزیون در پرداختن به موضوع معلولیت است که در برنامۀ ماه عسل و به خصوص قسمت ویژۀ احسان و سولماز به روشنی دیده می‌شود.

به راستی سولمازی تقلیل یافته به جسمی از کار افتاده، تا کی می‌تواند صلیب خود را روی دوشِ مسیح‌وارِ قهرمانِ زندگی‌اش نگهدارد؟ آیا نباید با شناسایی توانمندی‌هایش، راهی برای شکوفایی جنبه‌هایی دیگر در خودش پیدا کند؟ آیا قهرمان داستان احسان و سولماز همچنان اسطوره‌ باقی خواهد ماند؟ و آیا دوربینی که زندگی دو نفرۀ احسان و سولماز را رسانه‌ای کرده، حالا نباید گره‌های نامریی اما حاضر در زندگی آنها را نشان دهد و به باز شدن‌شان کمک کند؟

توضیح: این مقاله در شماره شهریور ۱۳۹۳ ماهنامه مدیریت ارتباطات منتشر شده است.

دوم آوریل، روز جهانی افزایش آگاهی عمومی در مورد اوتیسم

Autism

کودک دارای اوتیسم (عکس) : ”سلام. من در لندن زندگی می کنم. من ۵ سال دارم. می گویند که من یک در ۶۸ نفر هستم (یعنی از هر ۶۸ نفر، یک نفر به اوتیسم مبتلاست) اما مادرم می گوید که من یک در میلیون هستم. و بامزه، باهوش، مهربان، فوق العاده، عالی، دوست داشتنی و خوش تیپم. من شاید اوتیسم داشته باشم اما چیزهایی فراتر از آن نیز هستم. لطفا کمک کنید تا آگاهی عمومی در مورد اوتیسم را با روشن کردن این لامپ آبی (رنگ نمادین اوتیسم) گسترش دهم”.

روز جهانی افزایش آگاهی عمومی در مورد اوتیسم، این پیام را دارد که: اگر کسی در اطرافیان شما اوتیسم دارد، با او رفتاری انسانی داشته باشید. هرگز به آنها لقب های بد ندهید. افراد مبتلا به اوتیسم و خانواده هایشان را با قضاوت های نادرست، دلسوزی های بیجا و بی مورد، و نگاه های حاکی از تاثر و ناراحتی آزار ندهید! اوتیسم در تعاریف امروزی، نه بیماری است و نه معلولیت؛ بلکه صرفا تفاوتی ذهنی و ارتباطی است. افراد ممکن است از خفیف تا خیلی شدید (اسپکتروم اوتیسم) اوتیسم داشته باشند. هر درجه ای از اوتیسم ویژگی های رفتاری و ارتباطی خاص خودش را می طلبد.

بزرگترین خواسته خانواده های کودکان اوتیسم این است: به ما و فرزندان ما احترام بگذارید، ترحم نکنید، قضاوت نکنید، و نخواهید که همۀ کودکان عین هم باشند!

منبع عکس:

https://www.facebook.com/worldautismawarenessday

نیروی عشقِ راستین

HORSE

بهترین احساس دنیا، احساس آرامشی است که فقط یک همراه واقعی، یک عشق راستین می تواند آن را به تو هدیه کند. وقتی این احساس زیبا، این همراهی، و این دلگرمی با توست، نیروهای منفی پیرامونت گویی کوچک می شوند، ریز می شوند، مچاله می شوند.

قدرت عشق راستین از هر چیزی برتر است.

زنده باد همۀ عشق های راستین دنیا

:)

Photo by: Maxim Garibaldi

فرشته در تاریکی؛ بازخوانی یک جنایت از محتوای پیام‌های فیسبوکی

این مطلب من در شماره بهمن ۱۳۹۲ ماهنامه “مدیریت ارتباطات” در تهران منتشر شده است. استفاده از این مطلب فقط با ذکر منبع (نام نویسنده و نام ماهنامه) مجاز است.

***

فرشته در تاریکی؛ بازخوانی یک جنایت از محتوای پیام‌های فیسبوکی

نگین حسینی

روزنامه نگار، پژوهشگر رسانه و ارتباطات

neginh@gmail.com

 

گورستانی خلوت، نشسته در برف، دختری خوابیده در غربت تابوت. این تصویر از جلوی چشم هایم دور نمی‌شود. اگر وطن تنها محصور در مرزهای جغرافیایی نباشد، در قلب کسانی است که دوستشتان داری و دوستت دارند. من، درآمیخته با دلتنگیِ سالها، سردی بدنش را در تابوت حس می کنم؛ نه از مرگ، که از جان دادنی آرام و تلخ در سردیِ جایی که قرار بود خانه باشد، نه قتلگاه.

ساناز نظامی دختر ۲۷ ساله ایرانی، در سال ۲۰۱۱ (۱۳۹۰) با نیما نصیری، پسری از خانواده‌ای ایرانی، ساکن ایالت کالیفرنیای امریکا آشنا شد. این آشنایی در کمتر از دو سال، به ازدواج آنها در کشور ترکیه (شهریور ۱۳۹۲) و سفر ساناز به امریکا برای ادامه تحصیل در دانشگاهی در ایالت میشیگان (پاییز ۱۳۹۲) منجر شد اما سفر ساناز، از تهران تا میشیگان و از دورۀ مجردی تا متاهلی، چند هفته بیشتر نپایید. ساناز روز ۱۷ آذر ۱۳۹۲ در اثر ضرب و جرح از سوی همسرش نیما، به مرگ مغزی دچار شد و چهار روز بعد در بیمارستانی در میشیگان از دنیا رفت. اعضای خانواده ساناز در تهران با محبت و همدلی کارکنان بیمارستان توانستند آخرین روزهای زندگی در اغمای ساناز را از طریق وبکم ببینند و با عزیزشان خداحافظی کنند.

اسم ساناز نظامی را حدود یک ماه است که شنیده‌ام اما آنچه بر سرش آمد، از جلو چشمانم دور نمی‌شود. ساناز، چه با ویزای دانشجویی و چه با ویزای ازدواج، به امریکا آمده بود که درس بخواند، که عشق بورزد. نیامده بود که خشونت ببیند. نیامده بود که کتک بخورد و بمیرد. چه شد که ساناز، پسری ایرانی و زادۀ امریکا را در فیسبوک پیدا کرد؟ کسی شاید نداند این آشنایی دقیقا چگونه ایجاد شد اما اولین کامنت‌های ساناز برای نیما، در تاریخ ۲۲ دسامبر ۲۰۱۱، یعنی حدودا دو سال پیش، نشان می‌دهد که او شاید جذب رپ خوانی و رپ نویسی نیما نشده بود، بلکه از توجه نیما به خدا و موضوعات الهی در شعرهایش خوشش آمده و روی یکی از پست‌های نیما، به انگلیسی روان نوشته بود: “رپ سبک مورد علاقه من نیست اما مطمئنم که می‌تواند آرام بخش باشد و چیزی را که در قلبت هست، منتقل کند. چیزی را که به راستی در شخصیت تو دوست دارم و تحسین می‌کنم و باعث تفاوت تو می‌شود، دیدگاه الهی یا خدایی متفاوت و به خصوص علاقۀ تو به این موضوعات است. مطمئنم که روزی می‌توانی صدایی متفاوت از معتقدان باشی و آهنگ‌هایی در زمینه قلمرو خداوندی یا زمینه‌ای که برایت بیشترین اهمیت را دارد، به رپ یا دیگر انواع موسیقی تولید کنی”.

ساناز در ادامۀ همان کامنت از نیما می‌پرسد که آیا او می‌تواند فارسی حرف بزند؟ اما در ادامه، دیگر کامنتی تبادل نمی‌شود و نیما در پستی دیگر به این سوال جواب می‌دهد.

چهار روز بعد، یعنی در تاریخ ۲۶ دسامبر ۲۰۱۱، ساناز در زیر یکی دیگر از پست‌هایِ رپِ نیما نوشته است: «عالی! تو خون ایرانی در رگهایت داری، این را ثابت کردی. شعرت را دوست داشتم: “ما عشق و نور هستیم؛ مادام که آنها را جلو چشمانمان داریم، خوب خواهیم بود، و شیطان همیشه در سرزمین نور شکست خواهد خورد؛ پس افکارت را خوب نگه دار”» ساناز نمی‌تواند شادی‌اش را پنهان کند از اینکه نیما “خون ایرانی در رگهایش” دارد و نیما در جواب ساناز به انگلیسی می‌نویسد: “من تقریبا در ایران به دنیا آمدم، یک ماه پیش از به دنیا آمدنم، مرا به کالیفرنیا آوردند. من فارسی صحبت می‌کنم و در فرهنگ امریکایی-ایرانی بزرگ شدم. این نمونۀ امریکایی فرهنگ در ایران است. ورژن غربی. اما هنوز باید فرهنگ واقعی ایرانی را تجربه کنم. بازهم از حرفهای خوبت ممنون”.

به نظر می‌رسد که ساناز یکی از معدود افرادی است که روی شعرهای رپِ نیما کامنت می‌گذاشته است. من در صفحه فیسبوک نیما و ساناز نیستم و این شواهد را صرفا از روی یادداشت‌های صفحه نیما که به روی عموم باز است و به زبان انگلیسی است، بازیابی و ترجمه کرده‌ام. حتی نمی‌دانم تعداد دوستان نیما در صفحه فیسبوکش دقیقا چند نفر است اما روی نوشته هایش که قابل مشاهده برای عموم است، تنها در چند مورد، یکی دو نفر دیگر به جز ساناز کامنت گذاشته‌اند.

ساناز در نظراتش از نیما تعریف می‌کند. نقاط قوت شعرها و شخصیت او را برایش بازگویی و به نوعی تشویقش می‌کند. به او قوت قلب می‌بخشد و بر امید و عشق و معجزه تاکید می‌کند. ساناز همانطور که خودش نوشته، معتقد بوده که رگه‌ای الهی یا خدایی در نیما هست که در اشعارش منعکس می‌شود. ساناز که گویی روحیه‌ای مذهبی دارد، روی بُعد عرفانی یا خدایی نیما بیش از اندازه تکیه کرده و انگار نه تنها به آن دلبسته است، بلکه بدان اعتماد کرده است. شاید به همین دلیل است که ساناز باور نمی‌کند کسی که در شعرهایش مرتبا از خدا و شیطان، و از نور و تاریکی حرف می‌زند، می‌تواند شیطان یا تاریکی را تا به حدی در درونش داشته باشد که روزی دست به قتل هم بزند.

نیما در صفحۀ فیسبوکش، روز ۲۰ دسامبر ۲۰۱۱ را به عنوان “اولین بار که ساناز نظامی را دید” برجسته کرده است. آیا این دیدار از طریق وبکم بوده است؟ به نظر می‌رسد تقریبا یک سال بعد، در ۵ ژانویه ۲۰۱۲ رابطۀ عاطفی میان ساناز و نیما کامل شده و شکل گرفته است. نیما برای ساناز شعری به نام “فرشته در نور” نوشته که اگر در آن بستر زمانی خوانده شود، سرشار از ایمان و عشق است اما حالا وقتی تصور می کنی که یک قاتل چنین خطوطی را سرهم کرده، احساس ناامنی از کلماتش بیرون می‌زند؛ گویی درون شاعر، شیطانی خفته است که باید به مدد کلماتی همچون نور و پاکی و خداوند، مُدام بر سرش کوبید تا گیج و خفته باقی بماند:

“معمای حقیقت، هنوز نمیدانی چه هستم، چه شده‌ام، و هنوز نمیدانم از کجا آمده‌ای. اما وقتی موهبتی را می‌بینم، می‌شناسم… من هنوز مثل تو زنده‌ام، خودم را از طوفان دور نگه داشتم، فقط به خاطر عشق. آن را در تو می‌بینم، همۀ آنچه که حقیقی و پاک است، با دعاهای تو دیگر شیطان در خودآگاه من اغوایم نمی‌کند، و وقتی که فکر می‌کنم که آیندۀ بشریت در خطر است، خداوند روی شانه‌هایم می‌زند و می‌گوید درست می‌شود. می‌گوید که زندگی کنم و عشق بورزم”.

توجه کنید: “خودم را از طوفان دور نگه داشته‌ام، فقط به خاطر عشق … با دعاهای تو دیگر شیطان در خودآگاه من اغوایم نمی‌کند” آیا نیما پرده از واقعیتی محض در درون خودش برنداشته است؟

ساناز نظامی در نیمه شب ۵ ژانویه ۲۰۱۲، در جواب به این شعر عاشقانۀ نیما می‌نویسد: “نیمای عزیزم، واقعا عالیه که این شعرهای زیبا را برای من نوشتی؛ پر از احساس، پر از امید و عشق، خیلی جالب است، ممنون. واقعا درست است که باید زندگی کرد، عشق ورزید و بخشید از عالم بالا. درست می‌گویی. خداوند به ما این را یاد داد و به دعاهای ما جواب خواهد داد. او همیشه در کنار ماست، دوباره ممنونم نیما!”

در جواب ساناز به شعر پرتلاطم نیما، هیچ ردی از نگرانی نیست. هیچ ردی از توجه به اعترافات قابل تامل نیما در مورد خودِ گرفتارش میان شیطان و خدا نیست. گویی ساناز در مثبت اندیشی خود سخت فرو رفته و منفی ترین اقرارها را نیز از دریچه‌ای مثبت برداشت می‌کند. صفحه فیسبوک ساناز تا جایی که برای عموم قابل دسترسی است، پر است از عکس‌ها و گفته‌ها و نوشته‌هایی در مورد مثبت اندیشیدن. ساناز به راستی در عمل، زندگی را از همین دریچه می‌بیند و تفسیر می‌کند. حتی در مواجهه با اقرارهای منفی نیما نیز ترجیح می‌دهد که مثبت و امیدوار برخورد کند. گویی هنوز باورِ واقعیتِ این اقرارها برای ساناز سخت است و شاید فقط گمان می‌کند که نیما تنها شعری عاشقانه سروده است یا نهایت اینکه همچون هر انسانی، گرفتار وسوسه‌های بد و خوب، جدال نیکی و شر در درونش است؛ شاعر تنها و غمگینی که به کسی نیاز دارد تا باور و همراهی اش کند.

نیما نصیری، ساعت ۴:۲۵ صبح روز ۶ ژانویه ۲۰۱۲، در پاسخ به ساناز می‌نویسد: “ممنونم عشق من به خاطر آنکه به من الهام می بخشی!”

ساناز به معجزه و به خصوص معجزۀ عشق باور داشته است و شاید بر همین اساس، تصور می‌کرده که در زندگی‌اش با نیما و احتمالا مزاج دوگانۀ او و حرکت آونگی‌اش میان خدا و شیطان، سرانجام معجزه‌ای می‌شود و ماجرای عشق آنها نیز همچون پایان دل‌انگیزِ درام‌های سینمایی، به خیر و خوشی ختم خواهد شد. گویی ساناز بیشتر با باورهایش زندگی می‌کند تا واقعیت‌هایی که از نیما دیده است. برای ساناز اهمیتی ندارد که نیما چه رفتاری از خود نشان می‌دهد؛ ساناز بر این باور است که معجزۀ عشق و ایمان، نیما را خوب خواهد کرد به شرط آنکه هر دو معتقد و امیدوار باشند.

در گزارش‌ها و عکس‌هایی که خانم سحر بیاتی، خبرنگار ایرانی، در مورد این پرونده نوشته*، جزییات بیشتری از رابطه میان ساناز و نیما، مخالفت خانوادۀ ساناز با این وصلت و موفقیت‌های تحصیلی ساناز بدون نیما منتشر شده است. با خواندن این اطلاعات، این سوال همچنان باقی می‌ماند که با وجود آنکه از ظاهر و اخلاقیات ساناز و نیما مشخص بود که هیچ تناسبی با هم ندارند، چه از نظر جسمی، چه از نظر رفتاری و احتمالا روحی، چرا ساناز این فرد را انتخاب کرد؟ نیما نه از ظاهر جذابی برخوردار بوده و نه شغل و تحصیلات درست و حسابی داشته، و ساناز می‌توانسته به واسطۀ هوش بالا و موفقیت‌های تحصیلی خودش، بدون ازدواج هم عازم یک کشور خارجی از جمله کانادا یا امریکا شود، با اینهمه چرا عاشق نیما شده است؟

به نظر می‌رسد که در چارچوب ازدواج‌های مرسوم، معیارهایی همچون: جذابیت ظاهری، تحصیلات بالا، شغل آنچنانی و پردرآمد، یا حتی خانوادۀ متمول، معیارهایی قابل فهم و ملموس برای افراد جامعه باشند. نیما نصیری هیچ یک از اینها را دارا نبود اما مورد انتخاب و عشق ساناز قرار گرفته بود. چرا؟ نخستین دلیل که به ذهن هرکسی خطور کرده است، اینکه ساناز می‌‌خواست به امریکا بیاید و از ساده‌ترین راه ممکن، شهروند امریکا شود. خانوادۀ نظامی این احتمال را قویا رد کرده‌اند. به گفتۀ خانوادۀ ساناز، او از چند دانشگاه معتبر، از جمله میشیگان امریکا و اتاوا کانادا پذیرش داشته و می‌توانسته به راحتی یکی از این دو کشور را انتخاب کند. آنها تاکید کرده‌اند که ساناز به نیما دل بسته بود و به همین دلیل، بر ازدواج با او اصرار می‌کرد.

اگر این ادعای خانوادۀ نظامی درست باشد، به نظر باید ساناز و انتخاب او را از دریچه‌ای متفاوت با معیارهای ملموس بررسی کرد. ساناز دختری معنوی بوده و می‌توان این احتمال را داد که درونیات همسر آینده‌اش برایش اهمیت بیشتری نسبت به ظواهر داشته است. رابطۀ او با نیما نصیری بر مبنای همین درونیات و کنکاش‌های معنوی در شخصیت نیما نصیری و اشعار رپِ او شکل گرفت و قوام پیدا کرد. ساناز در بیشتر نظراتش زیر شعرهای نیما، نگاه عرفانی و عاشقانه‌اش به زندگی را به نمایش گذاشته است. از طرف دیگر، ساناز هوش زیادی در زمینۀ یادگیری زبان‌های خارجی داشته و به چند زبان از جمله انگلیسی کاملا مسلط بوده است. بعید نیست که معیار ساناز در غیاب معیارهایی همچون ثروت و جذابیت ظاهری و شغل و تحصیلات، صحبت کردن به یک زبان خارجی بوده باشد. بعید نیست که ساناز از اینکه زبان مادری همسر آینده‌اش انگلیسی است، از مصاحبت یا هم‌کلامیِ دائمی با چنین فردی، احساس خوبی پیدا می‌کرده است. درک این انگیزه برای کسانی که معیارهای ملموس‌تر مادی دارند، احتمالا سخت و حتی غیرقابل باور به نظر می‌رسد اما باید قبول کرد که همۀ انسان‌ها دیدگاه یکسانی ندارند و گاه پیش می‌آید کسانی بسا دورتر از معیارهای رایج، ارزش‌های دیگری را در فرد مورد نظر جست و جو می‌کنند. با اینهمه، تجربۀ ساناز نشان می‌دهد که حتی معیارهای غیرمادی نیز اگر بستر صحیح و منطقی نداشته باشند می‌توانند به اندازۀ معیارهای صد در صد مادی، مخرب و حتی کشنده عمل کنند.

زندگی ساناز در میشیگان امریکا پایان نیافت؛ بلکه به نوعی دیگر آغاز شد. خانوادۀ نظامی که روزهای پایانی ساناز در بیمارستان را از روی نمایشگر کامپیوتر شاهد بودند، در تصمیمی انسان‌دوستانه موافقت کردند که اعضای بدن ساناز به بیماران نیازمند اهدا شود. ساناز با معنویت و عشق زندگی کرد، با ایمان به عشق و معجزه تصمیم گرفت و سرانجام با ایمان و عشق، در وجود چند انسان‌ دیگر تکثیر شد.

اما ای کاش ساناز روی شعری که نیما دراوایل ارتباطشان روی صفحه فیسبوکش گذاشت، تاملی کرده بود…

“صورت‌های خندان که تظاهر می‌کنند دوست تو هستند/ صورت‌های خندان که ردی از شیطان کمین کرده درونشان نمی‌دهند/ صورت‌های خندان گاهی به تو حقیقت را نمی‌گویند؛ دروغ می‌گویند/ مراقب باش، مراقب دست دادن با آنها باش/ که ماری را پنهان کرده‌اند/ می‌گویم مراقب باش!”

* برای خواندن جزییات بیشتر در مورد این پرونده به نشانی های زیر مراجعه کنید:

http://iranwire.com/fa/projects/4273

http://iranwire.com/fa/projects/4368

 

قفس در شعر فارسی

یک تحقیق کوچک و نسبتا ساده کردم. صرفنظر از اینکه شعر را دوست دارم، این کار نه حوزه ی تخصصی ام بود و نه وظیفه ام؛ همه اش اتفاقی شد. همکار خوبم آقای درویشی، گزارش قشنگی درباره اسارت گرفتن حیوانات را نوشت؛ مانده بودیم که برای سایدبار (کادر مکمل گزارش) چه کنیم؟ مطلب مرتبط جالبی هم پیدا نکردیم. یکباره به ذهنم رسید “قفس در اشعار فارسی” را بررسی کنیم. ذوق و شوق شخصی، باعث شد خودم موضوع را دنبال کنم. البته به برکت جست و جوی کامپیوتری، چنین تحقیق هایی دیگر طاقت فرسایی گذشته را ندارد. کار ساده و شیرینی بود که فکر می کنم تا به حال انجام نشده است. به نظرم می تواند سوژه ی جالب و بکری برای پایان نامه های دانشجویی باشد. بخوانید:

 ***

استعاره «در قفس کردن مرغ» به عنوان یک کار مذموم، در شعر پارسی جایگاه ویژه ای دارد و شاعران بزرگ ایران، اغلب یا برای اشاره به زندانی بودن مرغ جان، از شباهت تن و قفس سخن گفته اند و یا برای توصیف احوال عاشقانه خود، از تشبیه عشق به قفس بهره برده اند.

جست و جوی رایانه ای در دیوان حافظ برای یافتن کلمه قفس، ۶ بیت از ۶ غزل را معرفی می کند که در آنها واژه قفس به کار رفته است:

 

  • چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانی است/ روم به روضه ی رضوان که مرغ آن چمنم

  • شکر آن را که تو در عشرتی ای مرغ چمن/ به اسیران قفس مژده گلزار بیار

  • بسته دام و قفس باد چو مرغ وحشی/ طایر سدره اگر در طلبت طایر نیست

  • واله و شیداست دایم همچو بلبل در قفس/ طوطی طبعم ز عشق شکر و بادام دوست

  • حیف است بلبلی چو من اکنون در این قفس/ با این لسان عذب که خامش چو سوسنم

  • مرغ سان از قفس خاک هوایی گشتم/ به هوایی که مگر صید کند شهبازم 

جست و جو در دیوان اشعار مولانا نیز منجر به یافتن ۴ بیت از ۴ شعر می شود:

 

  • پر و بال از جلال حق رویید/ قفس و مرغ و بیضه پران شد

  • مرغان در قفس بین، در شست ماهیان بین/ دلهای نوحه گر بین، زان مکرساز دانا

  • مثل بلبل مستم، قفس خویش شکستم/ سوی بالا بپریدم، که من از چرخ بلندم

  • بگشا قفس را تا ره شودشان/ جنگی نماند چون در گشایی

در دیوان سعدی نیز ۹ نتیجه برای جست و جوی قفس پیدا می شود:

 

  • من مرغکی پربستهام، زان در قفس بنشستهام/ گر زان که بشکستی قفس، بنمودمی پرواز را

  • بوی بهار آمد بنال، ای بلبل شیرین نفس/ ور پایبندی همچو من، فریاد میخوان از قفس

  • بنال سعدی اگر عشق دوستان داری/ که هیچ بلبل از این ناله در قفس نکند

  • دلم دربند تنهایی بفرسود/ چو بلبل در قفس روز بهاران

  • من خود این سنگ به جان میطلبیدم همه عمر/ کاین قفس بشکند و مرغ به پرواز آید

  • مرغ سیر آمدهای از قفس صحبت و من/ دام زاری بنهم بو که به من بازآیی

  • مرغان قفس را المی باشد و شوقی/ کن مرغ نداند که گرفتار نباشد

  • بر عندلیب عاشق گر بشکنی قفس را/ از ذوق اندرونش پروای در نباشد

  • در قفس طلبد هر کجا گرفتاریست/ من از کمند تو تا زندهام نخواهم جست

و ۲ یافته هم حاصل جست و جو در شاهنامه فردوسی؛ یکی در داستان خاقان چین و دیگری در داستان رستم و اسفندیار:

 

  • یکی شیر دل بود فرغار نام/ قفس دیده و جسته چندی ز دام

  • مگوی آنچ هرگز نگفتست کس/ به مردی مکن باد را در قفس

در این میان، معروف ترین مورد استفاده از استعاره ی قفس، داستان طوطی و بازرگان مولوی است؛ حکایت طوطی در قفس که هوای آزادی در سر می پروراند و در نهایت نیز با فریب دادن بازرگان، به آرزوی خود می رسد.

قفس درهیچ ادبیاتی، معنای مثبت ندارد. حتی آنگاه که شاعران و ادیبان در شعرهای خود، تمنای ماندن در قفس را به معنای ماندن در هوای یار دارند، بازهم قفس بارمعنایی “آزاد نبودن” را دارد.

* * *

این مطلب در صفحه ۵ روزنامه اطلاعات (سه شنبه ۲۳ تیر ۸۸) چاپ شد؛ البته بدون نام.