“بعد با چوب نوشتم در خاک/ یادگاری شهلا / دختر خسته‌ی ده”

shahla roshani2

این مطلب کمی طولانی است اما خواندنش را توصیه می‌کنم. شعری که در انتهای مطلب نیز هست به شما احساس غریبی خواهد داد. در نهایت ضرر نمی‌کنید از وقتی که می‌گذارید. هرچند شاید بیشتر مردمِ مختصرخوان و شتابانِ این روزها، این مطلب را نخوانده رد کنند، اما امیدم این است که شاید یک، فقط یک ناشر و توزیع کنندۀ خوب پیدا شود و کاری برای شهلا کند؛ برای “دختر خستۀ ده” که نوشته‌هایش پر از احساس است و شرحی واقعی از احوال کسانی که به جُرم داشتن بدن‌های متفاوت، مورد ستم مضاعفِ دیگران قرار می‌گیرند. امید که ناشری پیدا شود و از شهلا حمایت کند تا او دوباره بتواند احساساتش را بنویسد…

***

“هزار نسخه از کتابم (دختر خستۀ ده) را که تازه منتشر شده بود، برای خودم فرستادند تا توزیع‌شان کنم. روی ویلچر نشستم و کتابها را بردم به کتابفروشی‌های شوشتر… حتی زنگ نزدند بگویند کتابم فروش رفت یا نه”
 این را “شهلا روشنی قلعه شیخی” می‌گوید که شاعر و استاد دانشگاه (عضو هیات علمی زبان انگلیسی دانشگاه پیام نور شوشتر) است. او را چند سالی است می‌شناسم و شعرهایش سخت بر دلم می‌نشیند. “دختر خستۀ ده” عنوان اولین کتابش بود که توزیع مناسبی نداشت. شعر “دختر خستۀ ده” (که در انتهای این مطلب گذاشته‌ام) بی‌اختیار تصویری از خود شاعر را برایم تداعی می‌کند. شهلا می‌گوید: “من چیز زیادی از ادبیات نمی‌دانم؛ آنچه نوشتم از دلم برمی‌خاست. خیلی جاها شعرهای من اشکال دارد اما حرفهای دلم هستند. شاید پیام خاصی هم نداشته باشند اما مانند قصه گویی به روایت احساسم پرداخته‌ام. مثلا در شعر “دخترخستۀ ده” خیلی‌ها می‌پرسند آن پسری که در شعر تو مُرد که بود؟ آیا او که به تو سنگ می‌زد واقعی بود؟ زمانی که این شعر را نوشتم، بسیارجوان بودم وآرزوهای خود را در جامعه‌ای که در آن دیده نمی‌شدیم را برباد رفته می‌دیدم. کمی افسرده و بدبینانه آرزوهایم را در قالب پسری جا دادم که دوستم داشت اما عمرش به دنیا نبود. من در این شعر، باورم به خدا و اینکه عصایم مرا راحت به خدا می‌رساند را ترسیم کردم.”
شهلا از دو سالگی فلج اطفال گرفت: “ازهمان موقع  پدرم، بعد از خدا حامی من بود. شاید اگر پدرم به دادم نمی‌رسید، حالا کنج خانه و در انزوا بسر می‌بردم.” او از کودکی عاشق نوشتن بود: “شعر می‌نوشتم و سر کلاس برای معلم کلاس پنجمم می‌خواندم. من استعدادهای زیادی داشتم اما تنها چیزی که همیشه در اختیارم بود وخرج زیادی نداشت، دفتری بود که می‌توانستم احساساتم را در آن بنویسم. دم دست ترین ابزاربرای من کاغذ سفیدی بود که می‌توانستم به آن احساس مالکیت داشته باشم و هر وقت دلم خواست پنهانش کنم.”
شهلا اولین کتاب شعرش را در سال ۱۳۸۹۹ به نام “دخترخستۀ ده” به چاپ رساند اما: “برای توزیع کتابها مشکلات زیادی داشتم. جز چند کتاب که خودم به کتابفروشی‌های اهواز و شوشتر دادم، همه روی دستم ماند. خیلی‌ها را به دوستانم هدیه دادم. یک کارتون از کتابها به خاطراینکه آب باران خیس‌شان کرده بود، مچاله و بی کیفیت شد.”
 بعد از آنهمه مشکل، شهلا تصمیم گرفت دیگر کتابی منتشر نکند اما: “سال گذشته بازفکر ترجمۀ اشعارم افتادم اما این باربا تیراژبسیار پایین چاپ کردم. اسم کتاب جدیدم” نامه‌ای از فاصله‌ها ” است؛ مجموعه‌ای از عاشقانه‌های من به همراه ترجمۀ انگلیسی آنها.”
شهلا شعرهای مصور نیز نوشته است: “پیش از این خیال‌پردازی خیلی قوی داشتم. اشعار مصور می‌نوشتم. تمام شعرهای من تلفیقی از خیال‌پردازی و حقیقت است.” او به رُمان ” رُزهای بنفش” اشاره می‌کند که سالها پیش نوشته است: “این رمان تصویرسازی خوبی دارد و پراز پیام برای معلولین عزیز است. شاید به درد ساخت یک برنامۀ کودک یا انیمیشن زیبا بخورد اما متاسفانه به خاطر مشکل توزیع کتاب اولم، از ویرایش آن هم دلسرد شدم.”
 شهلا می‌گوید که سالهاست نوشتن را کنارگذاشته است: “دیگرآن حس قشنگ شاعرانه را ندارم؛ انگاردر من از بین رفته است. من تکنیک نوشتن را بلد نیستم اما از احساسی فوق‌العاده برخوردارم. هرچند با گذشت سالها نمی‌دانم باز احساس درمن باشد یا خیر. وقتی شعرهایم را در وبلاگ کسانی دیدم که اصلا آنها را نمی‌شناختم، تازه فهمیدم که شعر من هم می‌تواند برای خیلی‌ها دلنشین باشد و شاید این من هستم که خودباوری‌ام را ازدست داده‌ام. اگرمشوقی در این میان بود و اگر در نشر مطالبم کسی همراهی‌ام می‌کرد، شاید می‌توانستم احساساتم را زنده نگه دارم.”

دختر خستۀ ده

شعری از شهلا روشنی

کودکی بودم معلول و صغیر/ پدرم تازه برایم از تاک/ از صنوبر از بید/ من نمیدانم/ از چوب کدامین جنگل یک عصا ساخته بود/ تا کمی راحت و آسوده قدم بردارم/ تازه می فهمیدم/ زندگی یعنی چه؟/ مردم دور و بر من چه خوشند/ راه رفتن عالیست/ تازه می فهمیدم/ با یکی تکه‌ی پوسیده‌ی چوب/ که پدراز دل یک بید برید و عصایش نامید/ من چه راضی هستم/ من نمی‌گفتم دردی دارم/ حس نمی‌کردم باید بدوم/ فکر می‌کردم که نشستن بد نیست/ دختر کوچک همسایه کتابی داشت با نام بهار/ توی آن پُر بود از عکس ترنج/ او نمی‌دانست عصا یعنی چه/ او عروسک داشت/ من عروسک می‌ساختم/ با چوب با پنبه گاهی با سنگ/ پسری بود در همسایگی خانه‌ی ما/ که به من می‌گفت چلاق/ عصرهایی که مرا دور ز چشم پدرم می‌دید/ آهسته و آرام صدا می‌کرد/ بچه‌ها باز از این کوچه گذشت دختر خسته‌ی ده/ من از او می‌ترسیدم/ او تفنگی داشت ولی تیر نداشت/ او سگی داشت که زنجیر نداشت/ او مرا هل میداد/ صورتم خونین می‌شد/ بعد پدرم با پای برهنه/ بی‌کفش/ سنگ بر می‌داشت/ گرز بر می‌داشت/ بعد می‌گفت بیا دختر کوچک و بیچاره‌ی من/ من که بیچاره نبودم اما/ پدرم سخت پریشانم بود/ عصرها با پدرم می‌رفتم تا باغ/ توی باغ/ زیر هر کرت/ لانه‌ی کوچک بلدرچینی بود/ جوجه بلدرچین‌ها کوچک و کرکی بودند/ پدرم می‌گفت/ جوجه بلدرچین‌ها از عصای تو کمی می‌ترسند/ می‌نشستم آن دور/ لب آن کرت کنار جاده/ نکند مادرشان غصه‌ی دوری بخورد/ پسری بود عابری بود که آهسته قدم برمی‌داشت/ راه می‌رفت ولی چشم نداشت/ پدرش گم شده بود مادرش سوخته بود/ تک و تنها میرفت/ آب می‌داد به گندمزاران/ دل من می‌سوخت با دیدن او/ او به من سیب می‌داد/ گاهی از گندمزاران برایم گل وحشی می‌آورد/ خانه‌اش کلبه‌ی ویرانی بود/ یک حصیر پاره/ یک حوضچه‌ی کوچک آب/ یک سبد معرفت و دانش بود/ عصرها زنجره‌ها مرغان مگس چرخ‌ریسکها/ همه همسایه و مهمان بودند/ یک شب باران فراوان آمد/ ده ما ویران شد/ پسرک داخل گودال پر از آب افتاد/ آن‌ شب ما آنجا بویم/ من بودم پدرم بود مادرم بود/ پسرک جان می‌داد/ او به من می‌گفت بیا/ او به من می‌گفت مردم خوبند/ مادرم می‌گفت: آرام بخواب/ او به من می‌گفت دنیا زیباست؟ پدرم می‌گفت/ آری زیباست/ او به من می‌گفت دیدن خوبست؟/ من نمی‌دانستم باید چه بگویم که حقیقت باشد/ او به من می‌گفت که خوشبخت تویی/ چشم خونین پدر گفت/ که این قصه به پایان آمد/ پسرک ساکت شد/ مادرم جیغ کشید/ پدرم دست به چشمان پسر مالید/ پسر هم خوابید/ بعد با هم رفتیم/ پدرم گودالی کند به اندازه‌ی او/ مادرم چیزی می‌خواند/ من گل می‌چیدم/ مثل گلهای سفیدی که پسر داد به من/ بعد او رفت به آغوش خدا/ ما رفتیم به ده/ ما هر روز آب می‌آوردیم/ گل می‌آوردیم/ ما برای پسرک باغچه‌ای ساخته بودیم از یاس/ من عصایم را دادم به پسر تا سبکتر برود پیش خدا/ من عصایم را با یاس مزین کردم/ بعد با چوب نوشتم در خاک/ یادگاری شهلا/ دختر خسته‌ی ده/

#شهلاروشنی #دخترخستۀ‌ده #شعرمعلولیت

مردی که چهار دست و پا قلۀ کلیمانجارو را فتح کرد

kyle2

مردی که چهار دست و پا قلۀ کلیمانجارو را فتح کرده است، از خودش می‌گوید. منهای اینکه شگفت زده می‌شویم از تماشای او و دستاوردهایش، می‌توانیم از جنبه‌ای دیگر هم به موضوع نگاه کنیم: همه جای دنیا، در شهر و کوچه و همسایگی ما، کسانی هستند که “بدن‌های متفاوتی” دارند. این تفاوت دلیل نمی‌شود که به حالشان دل بسوزانیم یا فکر کنیم چقدر بدبخت هستند و زندگی سختی دارند! آنچه زندگی را برای آنها سخت می‌کند، “ما” هستیم و نگاه هایمان که پر از ترحم است، و ناباوری‌مان نسبت به اینکه آنها هم انسانند و توانمندی‌های خودشان را دارند. 

 “کایل مِی‌نارد” در این ویدیو از خودش می‌گوید:
 “وقتی برای اولین بار کوهنوردی کردم، خیلی بد بودم. واقعا وحشتناک بودم، آهسته می‌رفتم و بارها پوستم را بریدم. می‌گفتم به این ترتیب، چطوری می‌تونم برم در کلیمانجارو کوهنوردی کنم؟ جوابش یک کلمه بود: ” نمی‌دونم” این مهم‌ترین کلمۀ زندگیم بوده‌، همۀ اکتشافات از دلِ همین کلمه بیرون میاد.
 من “کایل مِی‌نارد” هستم. واقعا سخته بگم چکار می‌کنم. من در تمام زندگی‌ام ورزشکار بوده‌ام، از فوتبال گرفته تا کشتی و وزنه‌برداری، چون جیتسو برزیلی (نوعی ورزش رزمی)، و اخیرا کوهنوردی در برخی از بلندترین کوهستان‌های دنیا. من با معلولیت مادرزادی متولد شدم؛ یعنی دستامواز زیر آرنج و پاهامو از زیر زانو ندارم. ممکنه بعضی آدما به من نگاه کنن و برام متاسف بشن، اما واقعا زندگی من فرق زیادی با زندگی شما نداره: من مثل هر کسی با کامپیوترم تایپ می‌کنم، مث هر کسی دیگه از موبایلم استفاده می‌کنم، و مث هر مجردی تو این سن و سال، دنبال دوست هستم.
اولین تجربۀ کوهنوردیم برمی‌گرده به یک مسابقه چندگانه در سال  ۲۰۱۰ که اول باید با “روئینگ ماشین” هزار متر می‌زدیم و بعد از کوه بالا می‌رفتیم. همه تونستن تو ۲۵ دقیقه به قله برسن ولی برای من یک ساعت و ۴۶ دقیقه طول کشید تا با بازوهای زخمی به اون بالا برسم. ولی وقتی روی قله رسیدم، گفتم اوه! چقدر زیباست! همون شب به دوستم گفتم میخوام برم کلیمانجارو؛ نمیدونم بتونم یا نتونم، ولی واقعا میخوام این کارو انجام بدم. میخوام راهی پیدا کنم و به اون بالا برسم.
 مشکلات خیلی زیادی سر راهم وجود داشت و مهم‌ترین آنها تجهیزاتم بود. اول چند حوله حمام به پاهام و بازوهام چسبوندم. کفش معمولی هم نمی‌تونم بپوشم ولی به یک راه حل رسیدیم. حالا که کوهنوردی می‌کنم، یک جفت کفش سفارشی از فیبر کربن می‌پوشم. من چهار دست و پا رفتم تا خود کلیمانجارو. 
 بعدش راهی بلندترین قله امریکای جنوبی، آکِنکا (آرژانتین) شدیم. حس کردم دیگه بدنم داره کاملا از کار می‌افته… لحظات خیلی دشواری بود ولی زیباییش فوق‌العاده بود. اون بالا روی قلۀ کوه می‌تونی یه جورایی گردی زمین را می‌بینی. اون لحظه‌ای بود که هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. 
دلایل من برای کوهنوردی متفاوت از بقیۀ مردم نیست. درسته  ۹۵ درصدش برام سخته: من کاملا خاکی میشم و حتی نمی‌تونم با دوستانم حرف بزنم یا مناظر زیبا رو ببینم مگر اینکه بایستم و نگاه کنم اما اون ۵ درصدی که بد نیست، فوق‌العاده است! رسیدن به جایی که ویلچرم نمی‌تونه مرا ببره، این چیزیه که عاشقشم. من قرار نیست هزار سال زندگی کنم، دوست دارم راه بیفتم و به زندگیم معنا بدم. وقتی به پایین برمی‌گردیم، و به کوهستان نگاه می‌کنم و می‌بینم چی به دست آوردیم، میگم اوه! شاید کار بدی بود که اونجا بودیم اما واقعا قشنگ بود!”
#زندگی‌بامعلولیت #KyleMaynard

تبریک به دوست توانمند، آقای عباس اقلامی

عباس اقلامی

روزی که نشستم پای حرف‌های تلخ دوستان دارای معلولیتم تا پژوهش مشکلات دانشجویان معلول در دانشگاه های ایران را تهیه کنم، روزی که با نوشتن هر جمله از دردهایشان حال بدی پیدا کردم؛ که می‌دانستم و دوباره می‌شنیدم دردشان معلولیت نبود، که جامعه‌ای بدون فهم نیازهای معلولیت بود، که دانشگاه‌هایی بدون حداقل امکانات لازم بود، که دانشگاه‌ها هیچ سهمی از پارکینگ مخصوص و درهای اتوماتیک و قابل عبور برای ویلچر، رمپ و لیفتر و راهنمای افراد نابینا نداشت؛ از صمیم  قلبم آرزو کردم که روزی اسم تک‌ تک شان را بشنوم که هرچند با هزار و یک سختی، سرانجام وارد دانشگاه شده‌اند؛ که هرچند بعد از بارها رد صلاحیت در رشتۀ دلخواهشان به دلیلِ جسمی متفاوت، سرانجام در دانشگاهی و رشته‌ای پذیرفته شده‌اند؛ که هرچند بعد از هزاران روز توقف مقابل پله‌ها و از دست دادن کلاس‌ها و تحمل ترحم و تحقیر دیگرانی که می‌گفتند “این دیگه واسه چی اومده دانشگاه؟! مگه دانشگاه به چه درد اینا میخوره؟”، سرانجام فارغ‌ التحصیل شده‌اند… 
 لابلای تلخی این روزها در شبکه‌های اجتماعی، خبری که دوست و همکار توانمندم، آقای عباس اقلامی منتشر کرد در مورد فارغ التحصیلی‌اش از کارشناسی ارشد علوم ارتباطات و شروع دورۀ دکترا، از معدود خبرهای خوبی بود که شنیدم… نتوانستم جلوی خوشحالی‌ام را بگیرم و برایتان، یا برایش ننویسم… عباس پیشتر برایم نوشته بود که روی “ارتباطات و نمایش از منظر مطالعات انتقادى در ارتباطات و نظریه‌هاى موجود در این زمینه از جمله نظریات تئودور آدورنو دربارۀ هنر” و “نمایش به عنوان رسانه” متمرکز است. جالب این که متوجه شدم استاد راهنمای عباس، یکی از همکلاسی‌های دورۀ دکترایم در تهران، خانم دکتر مهناز رونقی بوده است… چقدر دنیا کوچک است… آن روزها من از معلولیت می‌گفتم، همکلاسی‌هایم گاهی می‌شنیدند یا می‌خواندند مرا… و چه دلنشین که حالا امروز همان همکلاسی‌ها به عنوان استاد دانشگاه، با دانشجویان دارای معلولیت شان با غرور و افتخار عکس می‌گیرند، چرا که می‌دانند و دیده‌اند دانشجو بودن در دانشگاه‌های بدون امکانات برای انواع معلولیت‌ها یعنی چه… 
 به دوست عزیز و توانمندم، آقای عباس اقلامی صمیمانه تبریک می‌گویم که قرار است بعد از این فارغ‌الحصیلی، دورۀ دکترا را در رشتۀ فرهنگ و ارتباطات آغاز کند؛ به همکلاسی سابق، مهناز عزیز درود می‌فرستم و امیدوارم هر روز خبرهای خوبی از جامعۀ افراد دارای معلولیت بشنویم؛ که تک تک شان عضوی از همین جامعه‌اند و کمترین حق‌شان، برخورداری از حقوق شهروندی‌شان است…
شرح عکس:
از راست: خانم دکتر دهقان شاد (استاد مشاور)، آقای عباس اقلامی، خانم دکتر مهناز رونقی (استاد راهنما)، آقای دکتر گرانمایه (داور دفاع).
لینک پژوهشم در مورد مشکلات دانشجویان دارای معلولیت در دانشگاه‌ها را که پژوهشکدۀ مطالعات فرهنگی و اجتماعی منتشر کرده، اینجاست
#دانشجویان‌دارای‌معلولیت #مشکلات‌دانشجویان‌معلول #عباس‌اقلامی
@@neginpaper

مطلب صوتی من دربارۀ گزارش روزنامۀ شرق


گزارش جالبی که خانم شهرزاد همتی با همکاری آقای ناصر نجاریون تهیه کرده (با عنوان یک روز ویلچرنشینی در خیابان‌های تهران – را‌هی نیست) و در روزنامه شرق (شنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۵) منتشر شده باعث شد به این فکر کنم که مطلبی درباره این گزارش بنویسم که نمونه‌ای عملی و کاربردی از مدل اجتماعی معلولیت هست. به خاطر انبوه کارها و نداشتن وقت برای نوشتن این مطلب، تصمیم گرفتم صدامو ضبط کنم و در این باره (به جای نوشتن) صحبت کنم. این فایل رو یکبار و بدون تمرین ضبط کردم. می‌بخشید که توش مِن و مِن زیاد دارم؛ امکانات نرم افزاری و البته وقت کافی برای ادیت فایل صوتی نداشتم. پیشنهاد می‌کنم این فایل رو تا آخر گوش بدید؛ شاید براتون جالب باشه بخواهید بدونید که آیا معلولیت جسمی به خودی خود ناتوانی هست یا نه؟! شاید در انتهای این فایل، جوابی گرفتید، یا ممکنه سوالات بیشتری براتون ایجاد بشه که در حد توانم، در خدمت خواهم بود.
از دوستان ناشنوایی که امکان استفاده از این فایل رو ندارند، واقعا عذرخواهی می‌کنم؛ امیدوارم در فرصتی در آینده نزدیک، بتونم این فایل رو برای استفاده همه دوستان، به متن مکتوب تبدیل کنم. 

لینک پیام صوتی در فیسبوک: اینجا
لینک گزارش در روزنامه شرق در اینجا 
__________________________
دوست عزیز و توانمندم، آقای امین ترکمان، زحمت کشید و فایل صوتی من رو دربارۀ گزارش روزنامۀ شرق تایپ کرد. کمک بزرگ و باارزشی بود که امین جان حتی بدون اینکه من تقاضایی بکنم، داوطلبانه انجام داد. خیلی ممنونم امین عزیز.

این هم متن مکتوب مطلب صوتی که لینکش رو باز هم اینجا قرار میدم:
***
سلام خدمت همه شما 
امروز شنبه هست ۳ دسامبر سال ۲۰۱۶ ، سیزدهم آذر ۱۳۹۵۵ مصادف با روز جهانی افراد دارای معلولیت. من در مطلبی که دیشب نوشتم و به مناسبت این روز منتشر کردم، گوشه‌ای از نقطه نظراتم رو دربارۀ محور این روز جهانی نوشتم و در شبکه‌های اجتماعی به اشتراک گذاشتم. اما مطلبی که باعث شد دوباره به این فکر بیفتم که این گزارش یا فایل صوتی رو تهیه بکنم، گزارش خیلی خوبی بود که دیدم در روزنامه شرق منتشر شده. خانم شهرزاد همتی با همکاری دوست خیلی خوبم آقای ناصر نجاریون این کار رو انجام دادند. خب این گزارش رو که خوندم فکر کردم که بهتره در موردش مطلبی در تکمیل این گزارش و در به نوعی تحلیل این گزارش بنویسم. اما واقعیت این هست که اصلا فرصتش رو ندارم برای نوشتن مطلبی که احتمالا خیلی طولانی میشه و به همین دلیل تصمیم گرفتم که به جای نوشتن، حرفام رو ضبط کنم و به صورت فایل صوتی منتشر بکنم. از دوستان ناشنوا و کم شنوا که ممکنه نتونن از این فایل استفاده بکنن بی‌نهایت عذرخواهی می‌کنم. امیدوارم در فرصتی که در هفته‌های پیش رو ممکنه برام پیش بیاد و بتونم این فایل رو مکتوب بکنم، این کار رو انجام بدم تا برای همه قابل استفاده باشه. 
 ابتدا یک خلاصه ای از این گزارش که در روزنامه شرق چاپ شده برای شما میگم و بعد نکاتی رو که فکر میکنم خوب هست در رابطه با این گزارش بدونیم و کلا در ارتباط با موضوع معلولیت، برای شما توضیح میدم. اسم گزارش یا عنوانش هست “یک روز ویلچر نشینی در خیابانهای تهران؛ راهی نیست”. خانم شهرزاد همتی با همراهی آقای ناصر نجاریون تصمیم می‌گیرند که یک روز رو روی ویلچر (یک روز که یعنی یکی دو ساعت) روی ویلچر بنشینند و گشتی داخل شهر بزنند و ببینند که نشستن روی ویلچر و تردد در شهر به عنوان یک فرد دارای معلولیت چه مشکلاتی داره.
 یادم هست سال‌های پیش که در ایران بودم و در روزنامۀ اطلاعات کار می‌کردم، یک بار نامه‌ای برای آقای قالیباف، شهردار تهران فرستادم و ازشون خواستم که به مناسبت روز جهانی افراد معلول بیاییم یک همچین کاری انجام بدیم؛ یعنی ایشون روی ویلچر بنشینند و یک ساعت در شهر به عنوان یک گزارش میدانی باهاشون همراه بشیم. اما خب هیچ وقت جوابی دریافت نشد و حالا خوشحالم که می‌بینم این طور کارهای میدانی انجام میشه که به جای صحبت کردن، تجربه‌های شخصی افراد، چه معلول چه غیر معلول، با جامعه به اشتراک گذاشته میشه.
 خانم شهرزاد از تجربۀ خودشون می‌نویسند که از میدان ولیعصر نشستن روی ویلچر رو شروع کردند و در همان ابتدا توی جوی آبی افتادن که خیلی هم بزرگ نبوده، کوچیک بوده. جویی که ما (افراد غیرمعلول) ممکن هست با یک قدم کمی بلندتر بتونیم به راحتی از روش عبور کنیم، باعث شده ایشون که روی ویلچر بودن توی جوی آب بیفتن. تازه ایشون معلولیتی ندارند؛ تصور بکنید اگر کسانی هستند که انواع دیگری از معلولیت‌های جسمی رو ممکنه داشته باشند و با یک زمین خوردن ساده ممکنه وضعیت جسمیشون چه بسا وخیم‌ بشه. بعد ایشون از بارندگی و لغزندگی راه میگن و این که دستکش‌شون گِلی میشه و اون دست‌هایی که باید اونقدر قوی باشه که چرخ ویلچر رو دائم به حرکت دربیاره واقعا خسته میشه. من دوستان زیادی داشتم (دارم)، دستهاشون تاول میزد؛ هنوزم همینطوره. به هر حال دست باید قوی باشه، اونا گاهی از دستکش استفاده می‌کنند. ایشون به خوبی همۀ نکات رو نوشتن و بعد به سنگفرش خیابان اشاره می‌کنند که برای ما خیلی عادی و خیلی هم زیباست وقتی سنگفرش خیابان رو می‌بینیم که موزائیک‌های زیبایی داره، واقعا به این فکر نمی‌کنیم که برجستگی این موزائیک‌ها و سنگفرش‌ها و حتی فاصلۀ بین اونها چه قدر ممکنه یک روز فرد معلول رو خراب کنه و باعث بشه که تصمیم بگیرند در اون مسیرها و حتی در شهر حضور نداشته باشند؛ چون اونقدر چرخ‌های ویلچر برجستگی‌های روی موزائیک رو به صورت چاله‌های کوچیک به فرد منتقل می‌کنند که واقعا حرکت کردن روی سنگفرش‌ها چه با کالسکه چه با ویلچر خیلی سخت میشه. بعد ایشون از ایستگاه بی‌آر‌تی صحبت می‌کنند که یک پل آهنی بوده برای رسیدن به ایستگاه و ویلچر نمی‌تونه از روی پل عبور کنه و یک پلۀ کوچک؛ بازهم ما پله می‌بینیم ولی هیچ‌وقت فکر نمی‌کنیم این پله یکی از دشمنان اصلی افراد داری معلولیت در ترددهای شهریشون هست؛ چه یه دونه چه ده تا واقعا مشکل هست و اونا جلوی پله‌ها متوقف می‌شن.
 سرانجام ایشون به ایستگاه اتوبوس می‌رسن با هزار و یک سختی که فکر می‌کنم خودتون بخونید بهتر باشه و جالب اینکه اتوبوس‌هایی که می‌ایستن، هیچکدوم وسیله‌ای که مثل یک سطح فلزی هست و بر روی زمین قرار می‌گیره و ویلچر روش میاد و بالا میره، بهش می‌گیم لیفتر، هیچ کدام لیفتر نداشتن که ویلچر رو داخل اتوبوس ببرند و اتوبوس ها هم شلوغ بودند و در نتیجه چند تا اتوبوس رو از دست میدن. در نهایت تصمیم می‌گیرن به پیاده روی یا همان مسیری که داشتند با ویلچر می‌رفتند ادامه بدن. زمین لیز بوده، احساس خطر می‌کردند و خلاصه به انواع و اقسام مشکلات برمی‌خورند.
 این خلاصه‌ای بود از این گزارش و مقدمه‌ای نسبتا طولانی. خب چیزی که برای من در ارتباط با این گزارش خیلی جالبه اینه که این گزارش نشون میده که “مدل اجتماعی معلولیت” چی میگه. براساس مدل اجتماعی معلولیت که یکی از الگوهای رایج و بسیار کاربردی هست، “معلولیت” به خودی خود معادل “ناتوانی” نیست، بلکه این امکانات شهری و ابزار و وسایلی که باید وجود داشته باشن و ندارن هست که یک شرایط بدنی خاص رو تبدیل می‌کنه به “ناتوانی”. برای شما مثالی می‌زنم: تصور بکنید که الان من به طور طبیعی نمی‌تونم به طبقات بالایی کابینت خونه‌مون دسترسی داشته باشم چون قدم اونقدر بلند نیست که دستم به بالاترین نقطه برسه. خب از یک چهارپایه استفاده می‌کنم و روی اون قرار می‌گیرم و می‌تونم به طبقات بالایی دسترسی پیدا بکنم. اگر این چهارپایه وجود نداشت، قد من تبدیل می‌شد به یک ناتوانی در خونه. به همین منوال، همۀ ما چه معلولیت‌های قابل دیدن داشته باشیم و چه معلولیتی به ظاهر نداشته باشیم، دچار محدودیت‌های خاص خودمون هستیم؛ محدودیت‌هایی که بودن انسانی ما داره؛ مثل اینکه نمی‌تونیم فواصل زیادی رو خیلی بلند بپریم یا نمی‌تونیم پرواز کنیم یا نمی‌تونیم زیر آب به مدت زیادی دوام بیاریم. برای غلبه بر محدودیت‌هایی که داریم و به اقتضای شرایطی که وجود داره از ابزار کمکی استفاده می‌کنیم. پس اون ابزار هستند که به ما کمک می‌کنن محدودیت‌های فیزیکی رو که داریم بهش غلبه بکنیم و بتونیم استفادۀ مضاعفی از شرایط اطرافمون بکنیم. به همین شکل، معلولیت در واقع معلولیت جسمی نوعی شرایط بدنی متفاوت هست که به خودی خود ناتوانی نیست، بلکه شرایط، ابزار و امکاناتی که باید وجود داشته که اون فرد با بدن خاص خودش بتونه از محیط اطرافش استفاده بکنه، اون شرایط و امکانات وجود نداره و فرد و شرایط بدنیش تبدیل میشه به “ناتوانی”. پس این نبود امکانات اجتماعی و شهری هست که از شرایط بدنی خاص، “ناتوانی” می‌سازه و نه صرفا به خودی خود خود بدن یا فیزیک فرد. درسته که متفاوت هست، درسته که مثلا پا نمی‌تونه کارکرد پای معلولی یا غیر معلول رو داشته باشه، درسته که دست نمی‌تونه کارکرد دست معمولی یا غیر معلول رو داشته باشه اما این نوعی تفاوت انسانی هست و به خودی خود ناتوانی نیست. تا وقتی جامعه نتونه کمک کنه و نتونه این ابزار و امکانات رو فراهم بکنه، اونوقت این تبدیل میشه به “ناتوانی”.
 در تک تک موانعی که در این گزارش می‌بینیم و در جمله به جمله‌اش می‌تونید بخونید و ببینید که چطور آماده نبودن امکانات شهری باعث شده یک فرد روی ویلچر در هر متری که داره طی میکنه، به یک بن بست جدید و یک مشکل جدید بخوره؛ درحالی که همۀ اینها میتونه با فراهم کردن امکانات لازم، اعم از مسیر صاف و هموار بدون پستی و بلندی، رمپ‌های قابل دسترسی، سطح شیبداری که اونقدر شیبش تند و ترسناک نباشه که فردی که روی ویلچر هست جرات نکنه روش بره، لیفترها یا بالابرنده‌ها درکنار پله‌ها، لیفترهایی که باید در اتوبوس‌ها تعبیه بشه، آسانسورها ورودی‌صهای معابرعمومی، موانعی که جلوی ورود موتورها میذارن و درواقع جلوی ورود افراد معلول و روی ویلچر رو می‌گیره، اون جعبه‌های خودپردازهای بانکی که باید ارتفاعش کوتاه باشه، تمام خدمات عمومی در داخل شهر باید مناسب سازی بشه. نگیم که افراد معلول درصد کمی هستند؛ مگه چند نفر از اینها استفاده می‌کنند؟! یک نفر، یک شهروند، حقش برابر هست با تمامی شهروندان برای برخورداری از امکانات شهری. پس اگر حتی جمعیت به مراتب کمتری ممکنه از این امکانات استفاده کنن اینها دلیل نمیشه که حق آنها ضایع بشه و درواقع امکانات لازم برای حضورشون، برای حضور امن و همیشگی اونها فراهم نشه. این وظیفۀ تک تک ماست؛ اصلا ربطی به نگاه خیریه، نگاه دلسوزانه، نگاه صدقه سری نداره. این حق و حقوق یک فرد و یک شهروند در جامعه هست که تک تک ما موظف هستیم این حق رو برآورده بکنیم و حقمون رو برآورده بخواهیم بشود از همدیگه و از ارگانهای ذیربط.
بنابراین اگر ما صحبت از حقوق معلولیت می‌کنیم، بخش دوم حرفم این هست، حرف از “خیریه” نیست، حرف از این نیست که من آدم خوبی هستم، دلم می‌سوزه، دوست دارم کار خیری در زندگیم بکنم پس به فکر حقوق افراد معلول هستم! نخیر! این وظیفۀ شهروندی هست و هیچ منتی هم بر سر کسی نیست.
بنابراین به پایان این مطلب که بخوام برسم و جمع بندی بکنم، “مدل اجتماعی معلولیت” بود با توجه به گزارشی که در روزنامه شرق چاپ شد و براتون خلاصه‌اش رو گفتم، خیلی خوب نشون میده که چطور نبود امکانات شهری یک وضعیت جسمی خاص رو به ناتوانی تبدیل می‌کنه و نکتۀ دوم برآوردن حقوق شهروندی برای تک تک افراد چه معلول و چه غیر معلول جزء وظایف همه‌ی ماست و نه صدقه و نه ترحم و نه دلسوزی!
 خیلی متشکرم. من نگین حسینی هستم روزنامه نگار (و پژوهشگر مطالعات معلولیت). امیدوارم از این مطلبی که براتون توضیح دادم استفاده کرده باشید. اگر هم سوالی داشتید به اندازۀ توان و وقتی که دارم، در فیسبوک یا سایر رسانه‌های اجتماعی در خدمتتون هستم.
شب و روزتون خوش
#روزجهانی_افراد_دارای_معلولیت #۳دسامبر #مدل_اجتماعی_معلولیت

در مورد موضوع روز جهانی افراد دارای معلولیت

روز جهانی

از سال ۱۹۹۲، این بیست و چهارمین سالی است که روز جهانی افراد معلول (دوازدهم آذر – سوم دسامبر) در کشورهای مختلف جهان گرامی داشته می‌شود. سازمان ملل بنا به سنت این دو دهه، امسال نیز موضوعی محوری را برای این روز برگزیده است. “هفده هدف برای آینده‌ای که خواستار آنیم” شعار امسال است که گریزی می‌زند به اهدافی که اخیرا برای توسعۀ پایدار جوامع انسانی به تصویب رسیده است.

موضوع امسال روز جهانی افراد دارای معلولیت، اشاره دارد به نقشی که اهدافِ توسعۀ پایدار می‌تواند در ساختن جهانی همه‌شمول و مساوی برای افراد دارای معلولیت ایفا کند. به نظرم از میان هفده هدف اعلام شده، چند هدف بطور مستقیم به زندگی افراد دارای معلولیت و رفع نیازهای فوری و حیاتی آنها در جوامع در حال توسعه و یا توسعه نیافته مربوط می‌شود: رفع فقر و گرسنگی، برابری امکانات آموزشی، برابری جنسیتی، اشتغال شرافتمندانه و رشد اقتصادی، کاهش نابرابری‌ها و برخورداری از آب آشامیدنی سالم. هرچند سایر اهداف اعلام شده برای رسیدن به توسعۀ پایدار نیز در جای خود اهمیت دارد، برآوردن نیازهای فوری و ضروری افراد دارای معلولیت از راه تصویب قوانین و ضمانت اجرایی آنها نیز به نوبۀ خود ضروری تلقی می‌شود.

اما شعار امسال روز جهانی افراد معلول، یعنی در نظر گرفتن اهداف توسعۀ پایدار برای ارتقای زندگی افراد دارای معلولیت از چند جنبه قابل تامل است: اول آنکه کیفیت زندگی افراد دارای معلولیت در جوامع پیشرفته به حدی ارتقا پیدا کرده که موضوعاتی که نیازهای ابتدایی آنها را نشانه می‌گیرند، کم کم از دامنۀ مباحث اصلی خارج می‌شوند چون نیازهای اولیه عموما برآورده شده‌اند و نیازی به تاکید ندارند. دوم اینکه مسائل مرتبط با معلولیت در حال گره خوردن با بحث‌های موسوم به “جریان اصلی” جوامع است؛ یعنی دیگر معلولیت موضوعی در حاشیه و یا جدا در نظر گرفته نمی‌شود، بلکه درهم تنیده و مرتبط با مفاهیم توسعه است. از طرف دیگر، این نگاه پیشرفته و ارتقا یافته به معلولیت هرچند امیدوارکننده و نویدبخش است، برای جوامعی که هنوز در تامین نیازهای اولیه افراد معلول درمانده‌اند؛ برای کشورهایی که درآنها معلولیت هنوز مساوی است با فقر، نابرابری اجتماعی و تحصیلی و شغلی و اقتصادی، تبعیض، رانده شدن به حاشیه، برچسب و نگرش نادرست؛ برای این جوامع شاید کارکرد مستقیمی نداشته باشد.

واقعیت آن است که زندگی افراد معلول در کشورهای پیشرفته هرچند همچنان مشکلات خاص خودش را دارد، اما قابل مقایسه با زندگی افراد دارای معلولیت در جوامع غیرپیشرفته یا در حال توسعه و فقیر نیست. این نابرابری تاریخی و تفاوت جایگاه افراد معلول در متن قوانین اجتماعی در کشورهای مختلف سبب می‌شود که موضوعات محوری جهانی در بسیاری از جوامع، بیشتر بارِ شعارگونه داشته باشند تا عملی. توجه به توسعۀ پایدار و لازمه‌های آن از ضرورت‌های زندگی امروز است اما در جوامعی که افراد دارای معلولیت هنوز برای تامین پایه‌ای ترین نیازهای حیاتی و برای زنده ماندن و جان سالم به در بردن، در حال کشمکش دائمی و هر روزه با انواع مشکلات فردی و اجتماعی‌اند، و دشواری‌های مشترک میان آحاد جامعه، همچون فقر و اشتغال، برای آنها مضاعف وچندین برابر افراد غیرمعلول است، هر حرکتی باید دقیقا همین گروه اقلیت اجتماعی را نشانه بگیرد و فارغ از کلی گویی‌ها و هدف بندی‌های اساسی (هرچند لازم)، روی مشکلات این گروه خاص تمرکز کند. پس از آنکه افراد دارای معلولیت در کشورهای در حال توسعه یا توسعه نیافته به سطح قابل قبولی از کیفیت زندگی برسند، آن وقت می‌توان امیدوار بود که مسائل مرتبط با آنها در متن و درآمیخته با موضوعات جریان اصلی جامعه مطرح شود؛ و چه هدفی بالاتر از آنکه معلولیت از مساله‌ای مرتبط با اقلیت جامعه درآید و به بحثی مربوط به همه تبدیل شود.

پی‌نوشت: هفده هدف توسعۀ پایدار که عموم جوامع و مردم را نشانه می‌گیرند عبارتند از: زندگی بدون فقر؛ بدون گرسنگی؛ برخورداری از سلامت و تندرستی؛ امکانات آموزشی برابر؛ برابری جنسیتی؛ برخورداری از آب آشامیدنی و سیستم دفع بهداشتی فاضلاب؛ انرژی پاک و بهینه؛ اشتغال شرافتمندانه و رشد اقتصادی؛ صنعت، نوآوری و زیربناها؛ کاهش نابرابری‌ها؛ شهرها و جوامع پایدار؛ مصرف و تولید مسئولانه؛ ملاحظات اقلیمی؛ زندگی جانداران آبزی؛ زندگی روی خشکی؛ صلح، عدالت و نهادهای قدرتمند؛ و همکاری برای تامین این اهداف.
* نگین حسینی، روزنامه نگار

#روزجهانی_افراد_معلول #۳دسامبر
@neginpaper
منبع عکس:
http://www.ibtimes.co.uk/what-theme-this-years-international-day-persons-disabilities-1594599#slideshow/۱۵۷۱۷۱۶