نگاهی جدید به نگاه دیگران!


دارم مقاله زیبایی در مورد «معلولیت و نقش‌آفرینی» می‌خوانم که حیفم آمد بخشی از مطالبش را برایتان ترجمه نکنم. به نظرم این بخش، می تواند به کار افراد دارای معلولیت و خانواده های آنها بیاید.

کری سندل و فیلیپ اسلندر، نویسندگان پیشگفتار کتاب Bodies in Commotion، به این موضوع پرداخته‌اند که تجربه‌ی هر روزه‌ی معلولیت، منجر به ساختن هویت فرد معلول می‌شود. افراد دارای معلولیت هر روز معلولیت خود را زندگی و به نوعی، بازی می‌کنند. برای فهم بهتر این موضوع، آنها به تجربه‌ی جان بلوسو، نمایشنامه‌نویسی که از ویلچر استفاده می‌کند، پرداخته‌اند که نوشته است:
«هرگاه سوار اتوبوس می‌شوم، احساس می‌کنم روی صحنه‌ی نمایش هستم. بالابر اتوبوس مرا بلند می‌کند، صحنه بالا می‌رود و من وارد می‌شوم، مردم هم در ردیف‌های منظم قرار دارند، برمی‌گردند و نگاهم می‌کنند، و من بازی‌ام را شروع می‌کنم… این صحنه‌ی نمایش است و من باید بازی کنم. احساس می‌کنم ما افراد دارای معلولیت مدام روی صحنه هستیم، و دائما نمایش اجرا می‌کنیم. ما باید انتخاب کنیم که بازی کنیم یا نکنیم… بعضی اوقات عالی است که معلولیت خود را بازی کنید، این کار لذت‌بخش است و قدرت زیادی دارد. مثلا من وقتی وارد اتوبوس می‌شوم، عاشق آن لحظه هستم. واقعا احساس می‌کنم قرار است بازی‌ام را روی صحنه آغاز کنم، انگار که می‌‌خواهم بگویم: آقای کارگردان! آماده‌ی کلوزآپ هستم!»
تجربه‌ای که بلوسو تشریح می‌کند، تجربه‌ی مشترک بسیاری از افراد دارای معلولیت است که خوب یاد گرفته‌اند چگونه کلیشه‌های رایج در مورد معلولیت را با خواست خودشان هدایت کنند. او یک امکان بالقوه از برچسب زدن به معلولیت را به یک فرصت قوی تبدیل می‌کند.
اد روبرتز، یکی از بنیانگذاران جنبش زندگی مستقل برای افراد معلول که خود فلج کامل بوده است، به جوزف شاپیرو، خبرنگار، گفت: «انتخاب اینکه معلولیتم را بازی کنم، نقطه‌ی آغازین زندگی‌ام به عنوان مدافع حقوق معلولیت بود». روبرتز پس از سال‌ها بستری و درس‌خواندن درخانه، برایش بسیار سخت بود که به جامعه و مدرسه برگردد:
«روز اول بازگشت به مدرسه برای روبرتز، نوعی الهام بود… از همان زمان که بالابر ماشین او را بلند کرد تا جلو در مدرسه بگذارد، نگاه‌های خیره‌ی همکلاسی‌هایش را روی خودش احساس کرد. این خیره‌شدن، بزرگترین ترسی بود که او همیشه داشت. اما نگاه‌های آن روز، از سر نفرت نبود. کسانی که احساس ناراحتی کرده بودند، نگاه خود را برگردانده بودند. در عوض، این نگاه‌ها، نگاه‌های حاکی از جذبه و برانگیختگی بود، انگار که اِلویس پریسلیِ خواننده، ناگهان وارد مدرسه شده باشد! روبرتز به خاطر می‌آورد که: «انگار، یک ستاره‌ی معروف شده بودم! به همین دلیل تصمیم گرفتم همان ستاره باشم و نه یک چلاق بیچاره».
به عقیده سندل و اسلندر، دستکاری و تغییر شکل دادن کلیشه‌ها، تاکتیک بسیار موثری است. استقبال از نگاه‌های کنجکاو دیگران و همراهی کردن با انسان‌هایی که به فرد دارای معلولیت زل می‌زنند، شیوه‌ی موثری در تغییر کلیشه‌هاست که به افزایش روحیه فرد دارای معلولیت و خانواده‌ها و بستگان آنها، و نیز به شکل دادن به هویت تازه‌ای از معلولیت کمک زیادی می‌کند. اغلب افراد دارای معلولیت و خانواده‌های آنها، هنگام حضور در جامعه، از نگاه‌های کنجکاو یا پر از ترحم مردم احساس نفرت می‌کنند، برخی دیگر از زل زدن دیگران می‌ترسند، برخی دیگر به مردم اخم می‌کنند و عصبانی می‌شوند و برخی دیگر حتی اعتراض خود را به زل‌زدن‌های مردم به زبان می‌آورند.
خانم کاترین کول، که اثری نمایشی-رقصی را به نام Five Foot Feet نوشته است، می‌گوید:
«از دو سال پیش که کل پای چپم را در اثر ابتلا به سرطان از دست دادم، معلول شدم. همانطور که سعی می‌کردم با شرایط جدید زندگی‌ام منطبق شوم، به نوع نگاه کردن مردم به فرد دارای معلولیت علاقه مند شدم. در حالی با استفاده از یک عصا راه می‌رفتم، به فرد هنرمندی تبدیل شدم که راه‌رفتن با یک پا را هنرنمایی می‌کند. مردم یا برای تماشای من می‌ایستادند یا حتی از تماس چشمی با من پرهیز می‌کردند. اما چه مردم نگاه می‌کردند و چه نگاه نمی‌کردند، من درحال اجرای نقشم بودم؛ نقشی که خودم برای خودم ننوشته بودم. بنابراین برای خلق اثر Five Foot Feet علاقه‌مند بودم که با آن نوع نگاه کار کنم، با انرژی ناشی از علاقه‌ی بصری مردم به بدن من. احساس کردم با اجازه دادن به مردم برای نگاه کردن، می‌توانیم فراتر از سطحی ناخوشایند حرکت کنیم و به سطحی جالب‌تر و بالاتر برسیم. به همین دلیل است که نمایشم را بدون استفاده از پای مصنوعی آغاز کردم. لحظه‌ی آغاز نمایش، نوعی بیان این نکته است که: «بدن من اینطور به نظر می‌رسد! هر احساسی که در موردش دارید، داشته باشید! و حالا بیایید شروع کنیم!»

نزن پدر… نزن!

این فیلم بسیار خشن است. اگر نمی‌توانید صحنه‌های خشونت بار را ببینید، لینک زیر را باز نکنید

http://www.youtube.com/watch?v=Wl9y3SIPt7o
انتشار فیلمی از تنبیه یک دختر معلول از سوی پدرش، در روزهای گذشته در صدر خبرهای رسانه‌های امریکایی قرار گرفت. در فیلمی که «هیلاری آدامز» در یوتیوب قرار داده، پدرش به نام «ویلیام آدامز» که اتفاقا قاضی پرونده‌های خانواده در تگزاس است، او را بطرز دلخراشی با کمربند کتک می‌زند. هیلاری در حال حاضر ۲۳ ساله است و این اتفاق وقتی افتاده که او فقط ۱۶ سال داشته است. هیلاری که بارها مورد کتک وحشیانه پدر خود قرار می‌گرفته، روزی تصمیم می‌گیرد دوربین خود را گوشه‌ای از اتاقش قرار دهد و آزارهای پدرش را بطور مخفیانه ضبط کند. هفت سال طول کشید که هیلاری تصمیم به انتشار این فیلم دلخراش گرفت؛ فیلمی که با واکنش تند مردم امریکا، فعالان حقوق افراد دارای معلولیت، قاضیان و رسانه‌های جمعی مواجه شده است.
هیلاری دارای معلولیت جسمی (سی.پی) است که فقط در حرکت دست‌هایش دیده می‌شود و اثری روی گفتار او نگذاشته است. او همراه با مادر خود، در مصاحبه با شبکه خبری سی ان ان حضور یافت و توضیحاتی درمورد فیلم داد. هیلاری گفت که بارها مورد تنبیه خشونت بار پدرش قرار گرفته و سرانجام تصمیم گرفته یک مورد را ضبط کند.
مادر هیلاری سال‌هاست که از همسرش جدا شده اما جالب اینکه او نیز که در فیلم منتشر شده، در تنبیه هیلاری نقش دارد، در کنار دخترش در شبکه سی ان ان به بیان سختگیری‌های شوهر قبلی‌اش پرداخت. پس از انتشار این فیلم، قاضی آدامز در گفت و گو با یک شبکه خبری اعلام کرد که این فیلم واقعیت دارد و پس از آنکه دخترش دزدی کرده بود، از کوره در رفته و او را تنبیه کرده است اما «قضیه آنقدرها هم سخت نبوده که در فیلم دیده می شود»!!! هیلاری در پاسخ به این اظهار نظر گفت که آن مورد از سخت‌ترین تنبیهاتی بود که منجر به کبودی پاها و دست‌هایش شد و امکان راه‌رفتن را تا چندین روز از او سلب کرد. قاضی آدامز همچنین اعلام کرد که همه‌ی کمک‌های مالی خود را به دخترش قطع می‌کند و مرسدس بنزی را که در اختیار او گذاشته، بازپس می‌گیرد. هیلاری اعلام کرد که پدرش از او حمایت مالی می‌کرده اما این کار را از روی عشق و علاقه انجام نمی‌داده است. هیلاری گفت بیشترین حمایت را در سال‌های اخیر، دوست پسرش از او به عمل آورده و از هر جهت، همراه و کمکش بوده است.
هرچند بسیاری از افراد خواستار محاکمه قاضی آدامز شده‌اند، او به موجب قانونی موسوم به «محدودیت زمانی»، مشمول هیچ محاکمه قضایی نمی‌شود. براساس این قانون، اگر چند سال از وقوع برخی جرایم بگذرد و سپس جرم کشف شود، مشمول پیگرد قانونی قرار نمی‌گیرد. بااین‌همه، قرار است صلاحیت قاضی آدامز برای ادامه شغلش مورد بررسی قرار گیرد زیرا فعالان حقوق کودک این نکته را مطرح کرده‌اند که اگر پرونده کودک‌آزاری به این قاضی ارجاع شود، او صلاحیت رسیدگی به آن را ندارد.
این موضوع خشم حامیان حقوق کودکان و حقوق افراد دارای معلولیت را به شدت برانگیخته است. یقینا در تمامی جوامع، خشونت نسبت به کودکان و به‌خصوص کودکان دارای معلولیت وجود دارد اما در خیلی از موارد، خاموش باقی می‌اند و بازتابی پیدا نمی‌کند. حتی اگر هم بازتاب پیدا کند، در کشوری مانند ایران، کودک دوباره به آغوش گرم خانواده‌اش!! بازگردانده می‌شود تا زیر شکنجه یا بمیرد یا روزی هزار بار بمیرد و ….

تبریک به افتخارآفرینان ایران

abili


دو نفر از اعضای تیم ایران در مسابقات فنی و حرفه‌ای افراد دارای معلولیت، موسوم به ابیلیمپیک، دو مدال برنز گرفتند تا تیم ایران از این مسابقات دست خالی برنگردد.

آرش رزقی بارز در رشته نقاشی و مهسا خان احمدی در رشته طراحی شخصیت، دو مدال برنز ابیلیمپیک را دریافت کردند و علی کوثری نیز در رشته برنامه نویسی رایانه، مقام ویژه‌ی مسابقات را کسب کرد.

در این رقابت‌ها که نیمه‌ی اول مهر ۱۳۹۰ در سئول، پایتخت کره‌جنوبی برگزار شد، افراد دارای معلولیت از ۵۷ کشور حضور داشتند اما فقط تیم‌های ۱۹ کشور موفق به کسب مدال شدند و ایران در رتبه‌ی نهم مسابقات قرار گرفت.

گفتنی است انجمن باور و مجتمع رعد، مجری اعزام تیم ایران به این مسابقات بوده اند.

برای خواندن جزییات مسابقات ابیلیمپیک و دیدن عکس‌‌های بیشتر، می‌توانید به این صفحه مراجعه کنید:

http://www.iranabilympics.ir/1390-05-02-07-21-36

نگذارید که هیاهوی دیگران، صدای درونی شما را خاموش کند

استیو جابز در سال ۲۰۰۵ در مراسم فارغ التحصیلی دانشجویان دانشگاه استنفورد شرکت کرد و یک سخنرانی معروف در آنجا انجام داد. شاید بسیاری از شما قبلا این سخنرانی را دیده یا خوانده باشید اما حالا که او از دنیا رفته است، خواندن دوباره ی آن، نکات زیادی را به ما یادآوری می‌کند.

****

من امروز خیلی خوشحالم که در مراسم فارغ‌التحصیلی شما هستم که در یکی از بهترین دانشگاه‌های دنیا درس می‌خوانید. من هیچ وقت از دانشگاه فارغ‌التحصیل نشده‌ام. امروز می‌خواهم داستان زندگی ام را برایتان بگویم.خیلی طولانی نیست و سه تا داستان است.

اولین داستان مربوط به ارتباط اتفاقات به ظاهر بی ربط زندگی است:
من بعد از شش ماه از شروع دانشگاه در کالج رید، ترک تحصیل کردم ولی تا حدود یک سال و نیم بعد از ترک تحصیل به دانشگاه می‌آمدم و می‌رفتم و خب حالا می‌خواهم برای شما بگویم که من چرا ترک تحصیل کردم. زندگی و مبارزه‌ی من قبل از تولدم شروع شد. مادر بیولوژیکی من یک دانشجوی مجرد بود که تصمیم گرفته بود مرا در لیست پرورشگاه قرار بدهد تا یک خانواده مرا به سرپرستی قبول کند. او شدیداً اعتقاد داشت که مرا یک خانواده با تحصیلات دانشگاهی باید به فرزندی قبول کند و همه چیز را برای این کار آماده کرده بود.

یک وکیل و زنش قبول کرده بودند که مرا بعد از تولدم ازمادرم تحویل بگیرند و همه چیز آماده بود تا اینکه بعد از تولد من این خانواده گفتند که پسر نمی خواهند و دوست دارند که دختر داشته باشند. این جوری شد که پدر و مادر فعلی من نصف شب یک تلفن دریافت کردند که آیا حاضرند مرا به فرزندی قبول کنند یا نه و آنان گفتند که حتماً. مادر بیولوژیکی من بعداً فهمید که مادر من هیچ وقت از دانشگاه فارغ‌التحصیل نشده و پدر من هیچ وقت دبیرستان را تمام نکرده است. مادر اصلی من حاضر نشد که مدارک مربوط به فرزند خواندگی مرا امضا کند تا اینکه آن‌ها قول دادند که مرا وقتی که بزرگ شدم حتماً به دانشگاه بفرستند.

اینگونه شد که هفده سال بعد من وارد کالج شدم و به خاطر این که در آن موقع اطلاعاتم کم بود، دانشگاهی را انتخاب کردم که شهریه‌ی آن تقریباً معادل دانشگاه استنفورد بود و پس انداز عمر پدر و مادرم را به سرعت برای شهریه‌ی دانشگاه خرج می‌کردم بعد از شش ماه متوجه شدم که دانشگاه فایده‌ی چندانی برایم ندارد. هیچ ایده‌ای که می‌خواهم با زندگی چه کار کنم و دانشگاه چگونه می‌خواهد به من کمک کند نداشتم و به جای این که پس انداز عمر پدر و مادرم را خرج کنم ترک تحصیل کردم ولی ایمان داشتم که همه چیز درست می‌شود.

اولش کمی وحشت داشتم ولی الآن که نگاه می‌کنم می‌بینم که یکی از بهترین تصمیم‌های زندگی من بوده است. لحظه‌ای که من ترک تحصیل کردم به جای این که کلاس‌هایی را بروم که به آن‌ها علاقه‌ای نداشتم، شروع به کارهایی کردم که واقعاً دوستشان داشتم. زندگی در آن دوره خیلی برای من آسان نبود. من اتاقی نداشتم و کف اتاق یکی از دوستانم می‌خوابیدم.قوطی‌های خالی پپسی را به خاطر پنج سنت پس می‌دادم که با آن‌ها غذا بخرم.

بعضی وقت‌ها هفت مایل پیاده روی می‌کردم تا یک وعده غذای مجانی توی کلیسا بخورم. غذا‌هایشان را دوست داشتم. من به خاطر حس کنجکاوی و ابهام درونی‌ام در راهی افتادم که تبدیل به یک تجربه‌ی گرانبها شد. کالج رید آن موقع یکی از بهترین تعلیم‌های خطاطی را در کشور می‌داد. تمام پوستر‌های دانشگاه با خط بسیار زیبا خطاطی می‌شد و چون از برنامه‌ی عادی من ترک تحصیل کرده بودم، کلاس‌های خطاطی را برداشتم.

سبک آن‌ها خیلی جالب، زیبا، هنری و تاریخی بود و من خیلی از آن لذت می‌بردم. امیدی نداشتم که کلاس‌های خطاطی، نقشی در زندگی حرفه‌ای آینده‌ی من داشته باشد ولی ده سال بعد از آن کلاس‌ها موقعی که ما داشتیم اولین کامپیوتر مکینتاش را طراحی می‌کردیم، تمام مهارت‌های خطاطی من دوباره به ذهن من برگشت و من آن‌ها را در طراحی گرافیکی مکینتاش استفاده کردم. مک اولین کامپیوتر با فونت‌های کامپیوتری هنری و قشنگ بود.

اگر من آن کلاس‌های خطاطی را آن موقع برنداشته بودم، مک هیچ وقت فونت‌های هنری الآن را نداشت. هم چنین چون که ویندوز هم طراحی مک را کپی کرد، احتمالاً هیچ کامپیوتری این فونت را نداشت. خب می‌بینید آدم وقتی آینده را نگاه می‌کند، شاید تأثیر اتفاقات مشخص نباشد ولی وقتی گذشته را نگاه می‌کند، متوجه ارتباط این اتفاق‌ها می‌شود

این یادتان نرود شما باید به یک چیز ایمان داشته باشید، به شجاعتتان، به سرنوشتتان، زندگی تان یا هر چیز دیگری. این چیزی است که هیچ وقت مرا نا امید نکرده است و خیلی تغییرات در زندگی من ایجاد کرده است.

داستان دوم من در مورد دوست داشتن و شکست است:
من خرسند شدم که چیزهایی را که دوستشان داشتم، خیلی زود پیدا کردم. من و همکارم«وز» شرکت اپل را درگاراژ خانه‌ی پدر و مادرم وقتی که من فقط بیست سال داشتم شروع کردیم. ما خیلی سخت کار کردیم و در مدت ده سال اپل تبدیل شد به یک شرکت دو بیلیون دلاری که حدود چهارهزار نفر کارمند داشت.

ما جالب ترین مخلوق خودمان را به بازار عرضه کرده بودیم: مکینتاش. یک سال بعد از درآمدن مکینتاش، وقتی که من فقط سی ساله بودم، هیأت مدیره‌ی اپل مرا از شرکت اخراج کرد. چه جوری یک نفر می‌تواند از شرکتی که خودش تأسیس می‌کند، اخراج شود؟ خیلی ساده. شرکت رشد کرده بود و ما یک نفری را که فکر می‌کردیم توانایی خوبی برای اداره‌ی شرکت داشته باشد، استخدام کرده بودیم. بعد از استخدام او، همه چیز خیلی خوب پیش می‌رفت تا این که بعد از یکی دو سال، در مورد استراتژی آینده‌ی شرکت با او اختلاف پیدا کردم و هیأت مدیره از او حمایت کرد و من رسماً اخراج شدم.

احساس می‌کردم که کل دستاورد زندگی ام را از دست داده‌ام. حدود چند ماهی نمی دانستم که چه کار باید بکنم. من رسماً شکست خورده بودم و دیگر جایم در سیلیکان ولی نبود ولی احساسی در وجودم شروع به رشد کرد. احساسی که من خیلی دوستش داشتم و اتفاقات اپل خیلی تغییرش نداده بود: احساس شروع کردن از نو.

شاید من آن موقع متوجه نشدم اخراج از اپل، یکی از بهترین اتفاقات زندگی من بود.سنگینی موفقیت، با سبکی یک شروع تازه جایگزین شده بود و من کاملاً آزاد بودم. آن دوره از زندگی من پر از خلاقیت بود. در طول پنج سال بعد یک شرکت به اسم نِکست تأسیس کردم و یک شرکت دیگر به اسم “پیکسار” و با یک زن خارق العاده آشنا شدم که بعداً با او ازدواج کردم.

پیکسار اولین ابزار انیمیشن کامپیوتر دنیا را به اسم “توی استوری” به وجود آورد که الآن موفقترین استودیوی تولید انیمیشن در دنیاست. دریک سیر خارق العاده‌ی اتفاقات، شرکت اپل، نکست را خرید و این باعث شد من دوباره به اپل برگردم و تکنولوژی ابداع شده در نکست، انقلابی در اپل ایجاد کرد. من و همسرم لورن زندگی بسیار خوبی را شروع کردیم.

اگر من از اپل اخراج نمی شدم، شاید هیچ کدام از این اتفاقات نمی افتاد. این اتفاق مثل داروی تلخی بود که به یک مریض می‌دهند ولی مریض واقعاً به آن احتیاج دارد. بعضی وقت‌ها زندگی مثل سنگ توی سر شما می‌کوبد ولی شما ایمانتان را از دست ندهید. من مطمئن هستم تنها چیزی که باعث شد من در زندگی ام همیشه در حرکت باشم، این بود که من کاری را انجام می‌دادم که واقعاً دوستش داشتم.

داستان سوم من در مورد مرگ است:
هفده ساله بودم که در جایی خواندم اگر هر روز جوری زندگی کنید که انگار آن روز آخرین روز زندگی تان باشد، شاید یک روز این نظر به حقیقت تبدیل بشود. این جمله روی من تأثیر گذاشت و از آن موقع به مدت سی و سه سال، هر روز وقتی که توی آینه نگاه می‌کنم، از خودم می‌پرسم اگر امروز آخرین روز زندگی من باشد، آیا باز هم کارهایی را که امروز باید انجام بدهم، انجام می‌دهم یا نه؟ا

هر موقع جواب این سؤال نه باشد، من می‌فهمم در زندگی ام به یک سری تغییرات احتیاج دارم. دانستن این که بالاخره یک روزی خواهم مرد، برای من به یک ابزار مهم تبدیل شده بود که کمک کرد خیلی از تصمیم‌های زندگی ام را بگیرم چون تمام توقعات بزرگ از زندگی، تمام غرور، تمام شرمندگی از شکست، در مقابل مرگ رنگی ندارند.

حدود یک سال پیش دکترها تشخیص دادند که من سرطان دارم. ساعت هفت و سی دقیقه‌ی صبح بود که مرا معاینه کردند و یک تومور در لوزالمعده‌ی من تشخیص دادند. من حتی نمی دانستم که لوزالمعده چی هست و کجای آدم قرار دارد ولی دکترها گفتند این نوع سرطان غیرقابل درمان است و من بیشتر از سه ماه زنده نمی مانم. دکتر به من توصیه کرد به خانه بروم و اوضاع را رو به راه کنم. منظورش این بود که برای مردن آماده باشم و مثلاً چیزهایی که در مورد ده سال بعد قرار بود به بچه‌هایم بگویم در مدت سه ماه به آن‌ها یادآوری بکنم.

این به این معنی بود که برای خداحافظی حاضر باشم. من با آن تشخیص تمام روز دست و پنجه نرم کردم و سر شب روی من آزمایش اپتیک انجام دادند. آن‌ها یک آندوسکوپ را توی حلقم فرو کردند که از معده‌ام می‌گذشت و وارد لوزالمعده‌ام می‌شد. همسرم گفت که وقتی دکتر نمونه را زیر میکروسکوپ گذاشت، بی اختیار شروع به گریه کردن کرد چون که او گفت که آن غده یکی از کمیاب ترین نمونه‌های سرطان لوزالمعده است و قابل درمان است. مرگ یک واقعیت مفید و هوشمند زندگی است. هیچ کس دوست ندارد که بمیرد؛ حتی آن‌هایی که می‌خواهند بمیرند و به بهشت وارد شوند. ولی با این وجود مرگ واقعیت مشترک در زندگی همه‌ی ما ست.

شاید مرگ بهترین اختراع زندگی باشد؛ چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است. مرگ، کهنه‌ها را از میان بر می‌دارد و راه را برای تازه‌ها باز می‌کند. یادتان باشد که زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگی کردن در زندگی دیگران هدر ندهید. هیچ وقت در دام غم و غصه نیافتید و هیچ وقت نگذارید که هیاهوی دیگران، صدای درونی شما را خاموش کند و از همه مهمتر این که: شجاعت این را داشته باشید که از احساس قلبی تان و ایمانتان پیروی کنید.

موقعی که من سن شما بودم، یک مجله‌ی خیلی خواندنی به نام “کاتالوگ کامل زمین” منتشر می‌شد که یکی از پرطرفدارترین مجله‌های نسل ما بود. این مجله مال دهه‌ی شصت بود که موقعی که هیچ خبری از کامپیوترهای ارزان قیمت نبود، تمام این مجله با دستگاه تایپ و قیچی و دوربین پولوراید درست می‌شد. شاید یک چیزی شبیه گوگل الآن ولی سی و پنج سال قبل از این که گوگل وجود داشته باشد.

در وسط دهه‌ی هفتاد آن‌ها آخرین شماره از کاتالوگ کامل زمین را منتشر کردند. آن موقع من سن الآن شما بودم و روی جلد آخرین شماره‌ی شان، یک عکس از صبح زود یک منطقه‌ی روستایی کوهستانی بود؛ از آن نوعی که شما ممکن است برای پیاده روی کوهستانی خیلی دوست داشته باشید. زیر آن عکس نوشته بود:

stay hungry, stay foolish

این پیغام خداحافظی آن‌ها بود وقتی که آخرین شماره را منتشر می‌کردند

stay hungry, stay foolish

این آرزویی هست که من همیشه در مورد خودم داشتم و الآن وقت فارغ‌التحصیلی شما آرزویی هست که برای شما می‌کنم.

بررسی ماجرای فرنود و خاله نرگس از منظر اخلاق رسانه

جدیدترین مقاله من با عنوان «بررسی ماجرای فرنود و خاله نرگس از منظر اخلاق رسانه» در هفدهمین شماره ماهنامه مدیریت ارتباطات (مهر ۱۳۹۰) منتشر شده است. در بخشی از این مقاله آورده‌ام:

«تکنولوژی جدید که دسترسی به برنامه‌های رادیویی و تلویزیونی را آسان‌تر کرده و آنها را از محدوده‌ی ساعات معین پخش بیرون آورده و ضبط، تکرار و انتشار برنامه‌ها را برای همگان عملی ساخته، کار را برای مجریان تلویزیونی سخت‌تر کرده است. به عبارت دیگر،امروزه مجریان هراندازه هم که در جمع کردن و اصلاح اشتباه خود یا در مدیریت شرایط غیرقابل پیش‌بینی ماهر باشند، دیگر نمی‌توانند -و نباید- از شیوه‌ی «به شک انداختن» دریافت‌کنندگان نسبت به آنچه که دیده یا شنیده‌اند، استفاده کنند؛ چه اینکه اشتباهات آنها به سرعت، روی «آنتن پخش مخاطبان» قرار می‌گیرد و گاه به طنز تلخی تبدیل می‌شود که به اعتبار و تسلط مجری طعنه می‌زند.»

در ادامه مقاله، ماجرای فرنود و خاله نرگس را از منظر «چالش اخلاقی رسانه‌ها» بررسی کرده‌ام.

هفدهمین شماره ماهنامه مدیریت ارتباطات به صاحب‌امتیازی و مدیرمسؤولی امیر عباس تقی‌پور، در تهران منتشر می‌شود و هم‌اکنون روی پیشخوان باجه‌های مطبوعاتی است.