مقایسه صفحه اول چهار روزنامه

طوفان برفی که چند ایالت امریکا را فرا گرفت، در روزهای اخیر، بازتاب زیادی در روزنامه ها داشته است. امروز جمعه (چهارم فوریه ۲۰۱۱) با دیدن صفحه ی اول چهار روزنامه، بر آن شدم تا مقایسه ی مختصری را که در همان لحظه در ذهنم انجام دادم، بنویسم و در روز+نامه بگذارم.

the-times

صفحه اول روزنامه “تایمز” به نظرم زیباترین است. تقسیم فضای موجود به چهاربخش مساوی و قراردادن چهارعکس با چهارتیتر یک کلمه ای، جذابیت صفحه را بیشتر کرده است. ضمن اینکه این چهار کادر هرکدام، گوشه ای از شادی ها و دردسرهای بارش برف سنگین را روایت می کنند: هل دادن ماشین، برف روبی، بازی و انتظار، چهارتیتری هستند که در کنار هریک، چهارخط کوتاه برای شرح بیشتر ماجرا ضمیمه شده است. عکس ها نمای نسبتا بسته و متوسط دارند و عنصر “انسان” در سه تای آنها به وضوح دیده می شود. در عکس چهارم انسان حضور ندارد؛ احتمالا به این دلیل که با توجه به تیتر “انتظار”، خودرو در برف محاصره شده و باید منتظر برف روبی یا آب شدن برف ها بود تا بتوان به خودرو رسید و باریکه راهی برای رانندگی پیدا کرد.

chicago-suntimes

روزنامه “شیکاگو سان تایمز” عکس بزرگی را تقریبا به اندازه ی تمام صفحه چاپ کرده که مردی را درحال پاروزدن و خودروهای مانده در برف را نشان می دهد. تیتری هم داخل عکس گذاشته شده که همنوا با عکس، به پیامدهای بعد از برف اشاره می کند. اما به نظرم درهم آمیختن تیتر و عکس، از جذابیت تصویر کم کرده است. ضمن اینکه عکس پر از جزییات تصویری است که وقتی تیتر هم داخل آن قرار گرفته، فضا را شلوغ تر کرده است.

post-tribune

روزنامه “پست تریبیون” عکس بزرگی را کار کرده که حجم بزرگی از برف را نشان می دهد و کودکانی که روی کُپه ی برف مشغول بازی اند. تیتر به این اشاره دارد که: “اینهمه برف قراراست کجا برود؟” زیرتیتر هم بیان می کند که برخی شهرداری ها توده های برف پاروشده را به پارکینگ های خالی و زمین های بازی منتقل کرده اند. به نظرم، باتوجه به سوال تیتر و نگرانی مطرح شده، می شد عکس بهتری گذاشت که توده های بزرگتری از برف را که در خیابان ها و معابر انباشته شده اند، نشان می دهد.

chicago-tribune1

“شیکاگو تریبیون” عکس بزرگی را با زاویه ای متفاوت چاپ کرده است. این عکس که از نمای بالا گرفته شده، گیرکردن خودروها در برف و پاروزدن ساکنان را نشان می دهد و مفهوم تیتر را برای “حرکت کردن” تکمیل می کند.

هرچهار روزنامه در چند موضوع مشترک هستند: موضوع اصلی خبری برای همگی پیامدهای طوفان برف است، تیترها تا حدممکن خلاصه و حتی یک کلمه ای هستند، عکس ها خیلی بزرگ چاپ شده اند؛ به طوری که گاهی تمام فضای صفحه اول را پر می کنند. البته قطع روزنامه ها هم اجازه ی این کار را می دهد. الان نمی توانم اندازه ی دقیق روزنامه ها را بگویم اما در اولین فرصت، این نکته را هم اضافه خواهم کرد.

حالا که حرف از روزنامه ها شد، بد نیست این را هم اضافه کنم که روزنامه ها (و کلا نشریات) در ایالات متحده به شیوه های مختلفی توزیع می شود که البته بیشترش همان شیوه های سنتی است؛ مثل توزیع خانه به خانه برای مشترکان، فروش در کیوسک های مطبوعات، فروش در سوپرمارکت ها، و البته قراردادن در جعبه های مخصوص در معابر که علیرغم اینکه روشی قدیمی است، برای ما تازگی دارد. نمونه ای از این جعبه ها را در عکس زیر می بینید. همانطور که در عکس مشخص است، هر روزنامه، جعبه ی مخصوص خودش را دارد.

box

صفحه ای برای همه

سال‌های زیادی که در روزنامه‌ی اطلاعات، بطور داوطلبانه و بنا به میل شخصی‌ام در حوزه‌ی معلولیت کار می‌کردم، شاهد اتفاق‌های جالب و دوستی‌های ارزشمندی بودم. آشنایی با خیلی از کسانی که حالا از دوستان عزیز من هستند، حاصل کار حرفه ای‌ام در حوزه‌ی معلولیت بود.

آن روزها که هنوز محتوای مطالب منتشرشده در اینترنت، جایی در رسانه‌ها نداشت، سعی می‌کردم مطالب مربوط به معلولیت را از سایت‌ها یا وبلاگ‌های افراد معلول یا نزدیکان آنها پیدا و در روزنامه‌مان منتشر کنم. حرف‌زدن درباره‌ی معلولیت از زبان خود افراد دارای معلولیت یا خانواده‌های آنها، یکی از نتیجه‌های خوبی بود که در سال‌های رشد اینترنت در ایران گرفتم و حالا خوشحالم که می‌بینم در کشورهای پیشرفته، ژورنالیست‌ها سعی می‌کنند حرف های افراد معلول را از همین راه منعکس کنند. هدف من در صفحه معلولین روزنامه اطلاعات این بود که این صفحه فقط برای افراد دارای معلولیت نباشد، بلکه همه آن را بخوانند- قرار بود کمک کنیم تا جامعه و مسئولان صدای آنها را بشنوند و متوجه نیازهای آنها شوند.

فکر می‌کنم یکی از کارهای خوبی که کردم، معرفی “مادر یک روشندل” به جامعه بود. وقتی وبلاگ او را پیدا کردم، برق از سرم جهید! باور نمی‌کردم که خانمی با اینهمه ظرفیت و انرژی وجود داشته باشد! مادر یک کودک نابینا‌بودن کافی بود تا او را تمام‌وقت در خدمت امور اولیه‌ی زندگی قرار دهد اما این مادر استثنایی تصمیم گرفته بود درباره‌ی تجربه‌های خودش به‌عنوان مادریک کودک نابینا بنویسد و آن را در اختیار همه بگذارد. خیلی زود دست به‌کار شدم و او را به دفتر روزنامه دعوت کردم. پذیرفت بیاید مشروط بر اینکه اسم واقعی‌اش محفوظ بماند.

frame_header1طرح لوگوی وبلاگ مادرسپید

آن مصاحبه سرآغاز دوستی خوبی میان من و مادر روشندل شد. به او پیشنهاد کردم تجربه‌هایش را درمورد کودکان نابینا به زبانی ساده و قابل فهم بنویسد تا در صفحه‌ی معلولین روزنامه اطلاعات چاپ کنیم. چون بیشتر خوانندگان ما افرادی در شهرستان‌ها و روستاهای دوردست ایران بودند، می‌دانستم حتما نوشته‌های او به درد خیلی از آن افراد می‌خورد؛ مخصوصا برای کسانی‌که فرد نابینایی در خانه دارند و از ساده‌ترین امکانات اولیه هم بی بهره اند. نوشته‌های مادر یک روشندل که بعدها نام خود را به “مادرسپید” تغییرداد، بازخورد خیلی خوبی در میان خوانندگان روزنامه داشت؛ همانطور که پیش‌بینی می‌کردم، بیشترشان از شهرستان‌ها بودند که تماس می‌گرفتند، یا تشکر می‌کردند یا سوالاتی داشتند.

این خاطره را از آنجا نقل کردم که دیدم دوست عزیزم مادرسپید، مطلبی درباره‌ی اولین نوشته‌هایش و اولین مصاحبه‌اش با روزنامه‌ها (روزنامه اطلاعات) منتشر کرده که مرا به خاطرات آن روزها و سال‌هایم برد. همانطور که یکبار دیگر هم نوشتم، او که مادر حسن است، بدون پشتیبانی هیچ انجمن و گروهی، پنج یا شش سال متوالی (اگر اشتباه نکنم) کودکان نابینا و خانواده‌های آنها را به سفر مشهد و دیگر سفرها و تورهای تفریحی برده و البته، برنامه های آموزشی زیادی را هم برای کودکان نابینا اجرا کرده است. آخرین این برنامه‌ها را می توانید در اینجا بخوانید و عکس هایش را در اینجا ببینید.

امیدوارم روزی بتوانم همه ی خاطراتم را از صفحه ی معلولین روزنامه اطلاعات بنویسم و منتشر کنم؛ البته اگر به درد کسی بخورد.

The Music of Love

n05_ario-wibisono21

The Music Of Love. This picture was take

The Music Of Love

One of the selected pictures of National Geography in 2010

This picture was taken in Tenganan Village, Bali 2010

Tenganan is the most famous Bali Aga (original Balinese) village and is located close to Candi Dasa in East Bali

A man was playing bamboo music to entertain a disabled child who is not his son, but he loves this child like he loves his own son

Photo and caption by: Ario Wibisono

 

 

 موسیقی عشق

یکی از عکس های برگزیده نشنال جئوگرافی در سال ۲۰۱۰

این عکس در دهکده “تنگانان”، در شرق بالی گرفته شده و مردی را نشان می دهد که در حال نواختن موسیقی بامبو برای یک پسر دارای معلولیت است

این پسر فرزند مرد نیست اما مرد او را همچون پسر خودش دوست دارد

عکس و شرح انگلیسی: اریو ویبیسونو

حسن می بیند. من نمی بینم

hasan-2

من چشم دارم و نمی بینم… حسن با دست هایش می بیند… اعتراف می کنم که مقابل دیدن این پسر که ما او را “نابینا” می نامیم، کم آورده ام. حسن در وبلاگ مادرش –مادر سپید- سفر اخیرش به توس و بازدید از آرامگاه فردوسی را آنقدر زیبا توصیف کرده است که متوجه شدم درطول بارها مسافرتی که به آنجا داشته ام، هرگز نتوانسته ام به خوبی ببینم. حسن  حکاکی های روی دیوار آرامگاه را با دست هایش لمس کرده  و جزییات داستان های شاهنامه را خیلی دقیق به تصویر کشیده است.

hasan-1

حسن محمدخانی و البته مادرش، از عجیب ترین انسان هایی هستند که در زندگی ام دیده ام. مادر حسن که وبلاگ “مادر سپید” را می نویسد، سال های زیادی است که علاوه بر آموزش پسرش، عده ای از کودکان دارای مشکلات بینایی را هم به نوعی، تحت پوشش آموزش های منحصر به فردش قرار داده است. او بچه ها را به اردوهای آموزشی – تفریحی می برد و البته سال هاست که سفر مشهد را هم در برنامه فعالیت های شخصی اش برای این کودکان قرار داده است.

حسن این پسر باهوش در نتیجه توجهات خاص مادر(و همینطور پدرش)، امسال برای اولین بار به مدرسه کودکان عادی یا غیرنابینا رفته و با وجود تمام مشکلاتی که مادرش می نویسد، به خوبی توانسته است با مدرسه جدید و معلمان و دوستان بینایش ارتباط برقرار کند و جزء بهترین شاگردهای مدرسه شود.

وقتی حسن کوچک بود، یکی از آرزوهای جالبش این بود که همه ی انسان ها نابینا شوند تا بتوانند چیزهایی را که او می بیند، ببینند. نمی دانم آیا هنوز هم این آرزو را دارد یا نه، ولی این را می دانم که می خواهد روزی دبیرکل سازمان ملل شود و البته قول داده است که من اولین کسی باشم که با او در نیویورک مصاحبه می کنم! هرکسی که حسن را بشناسد، می داند که این فقط یک آرزوی دور و محال نیست… حسن می تواند.