باور در دل کویر

 wheelchair

روایتی از برگزاری نخستین برنامه اکوتوریسم افراد معلول در ایران از سوی انجمن باور

گزارش و عکس: نگین حسینی

نخستین برنامه کویرگردی برای افراد دارای معلولیت در ایران، هفته دوم آبان امسال از سوی انجمن باور برگزار شد. در این برنامه ۲۸ نفر از اعضای دارای معلولیت و غیرآن شرکت داشتند و با شگفتی های کویر مرنجاب و دریاچه نمک کاشان آشنا شدند. مطلبی که می خوانید، گزارش من است از سفر کوتاه باوری ها به کویر.

گام اول

مرحله اول سفر، آشنایی است؛ بااینکه همه از انجمن باوریم. حالا وقتی یکدیگر را نمی شناسیم، خوشحال می شویم از ناشناسی: این یعنی باور بزرگتر شده است. حلقه ی کسانی که پنج سال پیش انجمن باور را پایه گذاری کردند، به دوستانی جدید، چه دارای معلولیت و چه غیرآن، کشیده شده است. گاهی غریبگی ها چه نویدبخش است.

سفر در ابتدای راه، مسیر کوتاهی دارد تا شناختن همسفر، دانستن نام همه ی دوستان، آشناشدن با نگاه های کنجکاو و لبخندهای مهربان. فرصت های خوبی برای آشناشدن هست؛ مثل ایستادن در محوطه ی یک استراحتگاه نزدیک کاشان، نشستن زیر سایه ی باریک خودروها، سفره پهن کردن و دعوت هم به ناهار. چه ظهردل انگیزی. خورشید پاییز، داغی اش را در حاشیه ی کویر به رخ ما می کشد والبته که به رو نمی آوریم. شاید هم خوشی نابی زیر پوست مان می دود از داغی سفر، سفر به کویر؛ آنجا که در نقطه ی مقابل شمال و طبیعت سبزش، انگار مهجور مانده اما با آرامشی ذاتی، همواره وقار خود را حفظ کرده است.

گروه، بعد از صرف ناهار، آماده ی ادامه سفر می شود. هربار پیاده و سوارشدن برای اعضایی که معلولیتی دارند، کار نسبتا سختی است که یاری همراهان، از دشواری اش می کاهد.

سلام کویر!

مرحله ی بعدی سفر، رسیدن به جاده ای است که گروه را به مقصد، کاروانسرای مرنجاب می رساند. جاده ناهموار است و در دوسویش، کویر چنان برهوت زیبای خود را گسترده که یادت می رود خودرو، در پستی بلندی این زمین ذاتا نجیب، بالاپایین می شود. مسیری که از شمال آران و بیدگل به سمت کاروانسرا می رود، نخستین تصاویر کویر را چنان تکان دهنده در ذهن بیننده می ریزد که آدمی حتی از یاد می برد که می تواند عکس هم بگیرد. همه ی این طبیعت، انگار قاب های بس زیبای یک عکاسی طولانی و مداوم است.

خودروها در مسیر می ایستند تا پهنای دشت کویر، در چشمان مسافران بنشیند. افراد پیاده می شوند تا نخستین گام را روی تن نیمه گرم کویر بگذارند؛ با پاهایی که دربرخی، شاید توان زیادی برای ایستادن ندارند. بعضی از مسافران این سفر، نمی توانند روی سینه ی برهنه ی این دشت راه بروند؛ روی ویلچر می نشینند و صدای راه بازکردن شن ها را زیر چرخ های این وسیله می شنوند… اما کویر را – و زندگی را – باید با دل دید و با جان لمس کرد. کویر آنقدر سخاوت دارد که لذت را بی هیچ پیش شرطی، دراختیار هرکسی می گذارد؛ کویر انگار هم معنی زندگی است.

شترها آزادانه در دشت  قدم می زنند. آنان نخستین بار نیست که انسان می بینند اما ما برای اولین بار، شتر می بینیم؛ حیوانی که می گویند سرتاپا، خاصیت است. شترها، یله در صحرا، آزادی بی انتهایی را تجربه می کنند؛ حتی اگر قرار باشد فردا به خدمت آدمی درآیند، زندگی را در طبیعت خود بسر بردن، و نه در باغ وحش، نه در حصار خودخواهی انسان ها، نعمتی است که ازآن برخوردارند.

رنگ سرخ غروب، برتن ابرهای آسمان کویر می نشیند. پشته های ابر، منشوری از رنگ های غروب را به چشمان تازه از راه رسیده ها هدیه می کند؛ و این خوشامدگویی باشکوهی برای ورود ما به شب ظلمانی و آرام کویر است. حالا دیگر به کاروانسرای مرنجاب رسیده ایم.

شبی در کاروانسرا

سومین بخش سفر، استقرار در کاروانسرای مرنجاب است که گوشه ای از آن را برای ما مهیا کرده اند. کسانی که در اینجا کار می کنند، مهربان و میهمان نوازند. مهربانی، خصلت ذاتی کویرنشینان است. افراد گروه مستقر می شوند، بساط شام باید مهیا شود؛ و این کاری است که تنها از عهده ی یک مادر مهربان و ازخودگذشته برمی آید؛ پختن غذایی خوشمزه برای حدود سی نفر در مدت زمانی کوتاه، کار هرکسی نیست.

از دل کویر تا قلب آسمان

ماه هنوز درنیامده و ابرها، لایه ای نازک روی آسمان سیاه کویر کشیده اند. دوستان اهل نجوم که تلسکوپ های شان را آماده کرده اند تا ستاره ها را نشان مسافران باور بدهند، می گویند ابرها ماندگار به نظر نمی آیند؛ و همین می شود. دیدن ماه از پشت تلسکوپ، به صورت کره ای سفید با مخروط هایی شبیه آتشقشان های ستاره ی شازده کوچولو، لذت نابی است که به فهرست اولین تجربه های ما اضافه می شود. دوستان نجومی، ستاره ها را باحوصله به اعضای گروه نشان می دهند و افراد را یک به یک، از دل کویر به قلب آسمان می برند.

بخش چهارم سفر، پیاده روی شبانگاهی در کویر و تجربه ی سکوت شبانه است. گروه چندکیلومتر از کاروانسرا فاصله می گیرد تا صدای آزاردهنده موسیقی خودروهایی که روبروی کاروانسرا ایستاده اند، کم و کمتر شود. این پیاده روی، برای دوستانی که معلولیت دارند، بسیار دشوار است اما جاذبه ی تجربه های ناب، به قدری است که همه را وادار می کند تلاش کنند و تلاش؛ تا با هرسختی که شده، خود را به عمق شب کویر و سکوت دل انگیز آن برسانند.

افراد حلقه می زنند دور هم و روی زمین می نشینند. راهنمای سفر با مهربانی، همه را به تمرین تمرکز در سکوت دعوت می کند. سکوت از یک دقیقه شروع می شود و به پنج دقیقه هم می رسد. این هم لذت دیگری است که افراد با هم تجربه می کنند. وقتی سکوت تمام می شود، انگار همه می خواهند موسیقی آرامی که در بی صدایی سکوت جریان دارد، همچنان ادامه یابد. اما باید برگردیم به کاروانسرا.

ساعت از نیمه شب گذشته است. افراد باتمام خستگی، دوست ندارند بخوابند اما گاهی نمی شود مقابل نیاز طبیعی، مقاومت کرد. همه آماده می شوند برای فقط چند ساعت خوابیدن؛ تا صبح فردا که کویر مهربان انتظار مسافرانش را می کشد.

رفتن و رفتن و رفتن

بخش پنجم سفر، رفتن و رفتن و رفتن در دل کویر، لمس تپه های شنی با دل و جان و رسیدن به نقطه ی اوج آرامش و خوشی است. تپه های شنی یا به اصطلاح رمل ها، دوشادوش هم ایستاده اند و مسافران را به خود می خوانند. پیاده رفتن روی رمل ها، تفریح نابی است و اعضای گروه می خواهند همگی باهم در این لذت سهیم باشند. افراد دارای معلولیت با همراهی دیگران، به پای رمل ها می رسند. یکی از دوستان می گوید شاید این نخستین مرتبه باشد که تپه های شنی کویر، رد چرخ های ویلچر را روی تن خود دیده اند. بدون شک، این نخستین بار است که یک انجمن افراد دارای معلولیت، چنین سفری را برای اعضای خود تدارک دیده و به کسانی که همواره شاهد نابرابری در تقسیم امکانات تفریحی و سیاحتی بوده اند، امکان سفر به دل کویر و تجربه ی ناب کویرگردی را داده است.

احساس همه مان ناگفتنی است. روی شن های گرم مرنجاب می نشینیم، خاک نرم کویر را دردست می گیریم؛ و لغزش بازیگوشانه ی شن ها را از میان پنجه های خود احساس می کنیم. شن ها در لایه های زیرین که مصون از آفتاب است، چه خنکای مطبوعی دارند.

قدم گذاشتن روی سربالایی رمل ها، آغاز سفر دیگری است به بلندای تپه های شنی که سینه به سینه ی هم ایستاده اند. باد می وزد و همه ی ردپاهای جلورفته را پاک می کند. کویر هیچ نشانی را در دل خود نگاه نمی دارد؛ شاید برای همین است که شاعری، در سروده ای دلنشین می گوید: “من کویری بی نشانم؛ پُرِ بغضم اگرچه خاموشم”… باد و خاک دست به دست هم داده اند تا بی نشانی کویر را رقم بزنند.

صعود از رمل ها با پای برهنه، تجربه ی شگرفی است. از بالاترین نقطه تپه های شنی که نگاه کنی، دورتادور کویر است؛ کویری که به دلیل مجاورت کنار دریاچه نمک، به سپیدی می زند. منظره ی چشم نواز دشت و دریاچه نمک از بالای تپه های شنی، فراموش نشدنی است.

جزیره ی سرگردان هم که روی دریاچه نمک دراز کشیده است، از بالای تپه های شنی، منظره ای چشم نواز دارد. جزیره، سرگردان نیست؛ تنها خطای چشم است که باعث می شود گوشه های انتهایی جزیره، میان زمین  و آسمان به نظر رسد. همیشه همینطور است؛ چشم می بیند، زود قضاوت می کند و برچسب می زند. برچسب سرگردانی، دیگر از جزیره جداشدنی نیست.

شور و شادی روی دریاچه نمک

دل کندن از رمل ها سخت است اما ظهر هم گذشته و وقت تنگ است. برنامه ی بعدی گروه، بازدید از دریاچه نمک است. دوباره خودروها راه می افتند و هرچه جلوتر می روند، سفیدی اطراف بیشتر به چشم می زند. تااینکه چندضلعی های دریاچه نمک پدیدار می شود و موج شور و شادی در دل اعضای گروه می اندازد.

حالا افراد روی دریاچه ایستاده اند؛ خبری از آب نیست؛ تنها نمک فشرده است که زیر پای مسافران یا زیر چرخ های ویلچر و واکر، می شکند و احساس عجیبی به آدم دست می دهد. دوستانی که روی ویلچر نشسته اند، ترجیح می دهند نشستن روی سطح نمکی دریاچه را تجربه کنند. این هم لذت شگرفی است. تا چشم کار می کند، دریاچه است که دامن سفید خود را با سخاوت پهن کرده است. سکوت کویر با صدای شادی افراد، شکسته می شود.

این تجربه هم باید پایان یابد و البته لذتش ماندنی است.

به امید…

همیشه مرحله آخرسفر، فصل بازگشتن است. تن ها خسته از این سفر فشرده اما همچنان سرحال و قبراق اند. بازگشتن به سوی شهری که امکاناتش، با خواسته ها و نیازهای افراد دارای معلولیت هماهنگ نیست، آنهم پس از آشنایی با کویر، کار سختی است. راست گفته اند؛ کسی که یک بار کویر را تجربه کرده باشد، می داند که دوست داشتن کویر و دلتنگ شدن برای آن یعنی چه. کسی که یک بار کویر را تجربه کرده باشد، عمق آرزوی نهفته در این جمله را احساس می کند که: به امید سفرهای بعدی …

شب های گالیله در تهران

فردا پنجشنبه ۳۰ مهر، به یاد چهارصدمین سالگرد رصد تلسکوپی آسمان از سوی گالیله و در سال جهانی نجوم، رصدی عمومی در بوستان گفت و گوی تهران انجام می‌شود. این برنامه با همکاری انجمن باور (انجمنی که برای برابرسازی فرصت‌های اجتماعی افراد دارای معلولیت با عموم جامعه کوشش می‌کند) و انجمن صلح آسمانی (مجری پروژه صلح ستارگان) برگزار می‌شود.

شب های پاییز امسال، دیدن رقص اقمار مشتری، هلال ماه، قرص خورشید و اجرام دیگر سماوی، مهمانی بزرگی را برپا خواهد داشت که همه مردم به آن دعوت شده‌اند. این مهمانی آسمانی با نام “شب های گالیله” برگزار می‌شود و قصد دارد مردم را به تکرار تجربه گالیله دعوت کند.  

علاقه مندان از ساعت ۱۷ تا ۲۲ پنجشنبه ۳۰ مهر به بوستان گفت و گو واقع در تهران، کوی نصر (گیشا)، انتهای خیابان پیروزی مراجعه کنند.

حضور همهٔ شهروندان در این برنامه آزاد است.

Happy Birthday Simpsons

The Simpsons Treehouse of Horror XX & 20th Anniversary Party

The Simpsons, my favorite cartoon, gets 20. Witnessing several ages growing up by two decades, The Simpsons still stay at the age of their birth; even their baby girl, Maggie, is still sucking her red pacifier.

I wrote about The Simpsons just to say: at the time of full easiness, when everything seems (ironically) all right; so there must be no pain just missing The Simpsons!!

The picture you see here is released by AP yesterday from the 20th anniversary of The Simpsons in CA; five Simpsons with their creator cartoonist, Matt Groening (the source is HERE).

For further information on this cartoon, click HERE.

سیمپسون ها ۲۰ ساله شدند

خانواده سیمپسون، کارتون محبوب من، ۲۰ ساله شد. دودهه از عمر اعضای خانواده ی سیمپسون گذشت؛ آنها چند نسل را بزرگ کردند اما خود، به همان سن و سال باقی مانده اند؛ حتی نوزادشان مگی هم هنوزپستانک قرمزش را در دهان دارد.

این موضوع را نوشتم برای اینکه بگویم وقتی همه چیز مرتب است، وقتی هیچ مشکلی نیست و خوشی از فرق سر همه ی ما بالا می زند، باری، ملالی نیست جز دوری خانواده ی سیمپسون!

عکسی که در اینجا گذاشته ام، مربوط است به جشن تولد ۲۰ سالگی سیمپسون ها درکنار خالق شان، مت گروئنینگ. عکس را دیروز خبرگزاری اسوشیتدپرس  (AP)از کالیفرنیا، محل مراسم، مخابره کرد (منبع خبر اینجاست). برای آشنایی بیشتر با این خانواده ی دوست داشتنی، و به خصوص خالقان صدای آنها، بد نیست سری به اینجا بزنید.

پ.ن: اگر این کارتون را دارید، لطفا به من خبر بدهید. ممنون

 

 

برای معصومه عزیز

masi-safiایمیلم را باز می کنم؛ می بینم کسی برایم نامه ای فرستاده و عکس تو را هم فرستاده است. این اولین عکسی است که از تو می بینم. منفجر می شوم. همکار عزیز، آقای رحیم رمضانی، مسئول بخش حروفچینی روزنامه از تو برایم نوشته است:

«معصومه صفی، تنها دوست خوبی نبود، بلکه مادر، خواهر، یار، یاور، همکار، همیار و… همه چیز بود. جای او برای همیشه خالیست. او نه تنها دختری زیبا، مهربان، آرام، بی‌آزار و دوست‌داشتنی بود، بلکه محبوب همه، محجوب، صادق، پرتلاش، درستکار و… و به راستی حیف بود که جایش در میان آدم های رنگارنگ خالی باشد. او پیش خدا رفت و خدا نگهدارش باشد. دخترم، گلم، همیشه به یادت هستم.

هنوز در دو گوش ما، نوید زندگی دهد/ چو نغمه فرشتگان، کلام جان‌فزای او// هنوز در سرای دل، به یادگار می‌بریم/ نشاط خنده‌های او، صفای بی‌ریای او

بازهم و بیشتر درمورد معصومه ی «معصوممان» بنویس…»

مصی دلم نمی آید نوار مشکی روی عکس ات بگذارم. دلم نمی آید عکس ات را اینجا بگذارم. دلم نمی آید به عنوان کسی که مرده است، از خوبی هایت بنویسم. دلم نمی آید. حتی این دو روز، پاهایم یارای آمدن به خانه ات را نداشت. من هرچه بنویسم، کم است و شاید اینطور به نظر رسد که چون رفته ای، اینقدر ستایش ات می کنم. تنها کسانی که تو را شناختند، می دانند که چقدر بی ریا، چقدر بی آزار بودی …

خدایا چه بگویم؛ وقتی همه ی درها بسته می شود، باید منتظر گشایشی بود اما کدام گشایش می تواند معصومه ی دوست داشتنی را به ما برگرداند؟ آنهم در زمانه ای که تعداد آدم هایی که شخصیت شان هیچ عقده ای ندارد، آنقدر کم است که وقتی یک نفر از این جمع کوچک را از دست می دهی، احساس می کنی همه ی دنیای دوروبرت خالی شده است.

مصی امشب اولین شب خوابیدن تو در خانه ی ابدی است؛ برایت دعا می کنم؛ هرچند به یقین، نیکی هایت آنقدر زیاد است که آرامشی جاودان به روح پاک تو خواهد بخشید.

درگذشت معصومه صفی را به خانواده اش و همکاران عزیز تسلیت می گویم. مراسم ختم او روز شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۸ از ساعت ۱۴ تا ۱۵.۳۰ در مسجد نور (میدان فاطمی) برگزار خواهد شد.

خدایا، خدایا، مصی هم رفت …

خدایا، خدایا، مصی هم رفت… چه روزهای سختی را برای ما خواسته ای این روزها…

اسمش معصومه صفی بود؛ بهش می گفتیم مصی؛ دختری زیبا، مهربان، آرام، بی آزار و سخت دوست داشتنی. مصی، همکارم در بخش حروفچینی روزنامه بود. سال های سال اگر نه هر لحظه، اما روزی حداقل یکبار همدیگر را می دیدیم؛ سربه سرهم می گذاشتیم، اغلب کلی می خندیدیم و خداحافظ تا فردا. شنیده بودم از مهرماه پارسال، بیمار شده است اما بهارامسال وقتی دیدمش، گفت خوب شده و امید داشت که بهتر هم بشود. آخرین دیدارهای ما، پیش از ماه رمضان بود که باهم صبحانه می خوردیم. تااینکه مصی دوباره غایب شد؛ هر روز منتظر بودم تا برگردد. بعدش هم که خودم دیگر نبودم تا ببینمش و از حالش باخبر شوم. این چند روز اخیر، دلم بدجورهوای مصی را کرده بود؛ می خواستم بهش زنگ بزنم و احوالش را بپرسم اما این بارهم قرار بود دیر برسم. نزدیک ظهر پیامکی برایم آمد: “مصی را هم از دست دادیم”.

بخواب مصی، آرام بخواب که دیگر هیچ کابوسی، آزارت نخواهد داد؛ نه کابوس مرگ، نه کابوس سرنوشت دختر کوچکت. آرام بخواب دوست خوبم و با تنی رها شده از یک سال درد، به بهشت جاودان خداوند قدم بگذار که شایسته ی توست. آرام بخواب مصی و یقین داشته باش تا روزی که زنده ام، تو را از یاد نخواهم برد؛ زیرا خوبی های تو آنقدر زیاد و کم نظیر بود که نام و یادت را در قلب و روح هرکسی که تو را شناخت، همیشگی کرد.

خداحافظ مصی جان، این بار شاید نه تا روز دیگر؛ که تا روز دیدار …